چند یادداشت در موضوعهای مختلف
میرزا فتحعلی آخوندزاده
چنانکه ملاحظه میشود در این قسمت دو یادداشت چاپ شده است. آخوندزاده میگوید این مطالب از افکار ملکم است که وی آنها را بسط و تفصیل داده است. از اینرو ما آنها را در جای جداگانهای چاپ کردیم. در این یاداشتها در بارهی مسایل زیر بحث شده است :
۲ – امتیاز اختراع.
۳ – اینقویزاسیون.
۴ – شیوهی ارشاد.
۵ – علم و اعتقاد.
۶ – فرق کیمیا و شیمی.
۷ – مقصود اصلی ادیان.
۸ – تکالیف آدم کامل.
چنانکه معلوم است این عناوین از تنظیم کنندهی کتاب (باقر مؤمنی) است نه نویسنده.
ظلم مصدر است. اسم فاعل آن ظالم و اسم مفعول آن مظلوم است. رفع ظلم، که مصدر است، بسته بر این است که یا ظالم ترک ظلم کند و یا مظلوم متحمل ظلم نشود. به تصدیق عقلی در دفع ظلم بهغیر از دو طریق راه دیگر متصور نیست.
تا اوایل قرن حال(۱)، بالفرض در مدت ده هزار سال جمیع انبیا و حکما و شعرا طالب رفع ظلم شده چنان اعتقاد میکردند که بهجهت رفع آن به ظالم وعظ و نصیحت گفتن لازم است. لهذا نتیجهی اعتقاد خودشان را در این مدت مدید هر یک به طوری از قوه به فعل آوردهاند. مثلا انبیا در ترک ظلم بهشت وعده کرده در اصرارش از دوزخ تهدید دادهاند و حکما ظلم را باعث زوال دولت دانسته عدل را موجب دوامش گفتهاند. و در این باب انبیا کتب و صحف، حکما تصانیف عدیده منتشر کردهاند و شعرا جمیعا در آسیا و یوروپا، از آن جمله سعدی بهخصوصه در مألفات خودشان ظلم را مذمت کرده عدل را ستودهاند به خاطر این که ظالم تارک ظلم شود و اختیار عدالت کند. لکن عاقبت با تجارب کثیره مبرهن گردیده که جمیع زحمات این صنف اشرف بشری در اعدام ظلم در مرور دهور بیفایده و بیثمر بوده است و ظلم از جهان اصلا مدفوع نمیگردد و وعظ و نصیحت برای ترک آن در طبیعت ظالم هرگز مؤثر نمیافتد. پس قریب به اوایل قرن حال حکما و فیلسوفان و شعرا و فصحا و بلغا و خطبای سحبانمنش در فرنگستان مثل وولتر و روسو و مونتسکیو و میرابو و غیر هم فهمیدند که بهجهت رفع ظلم از جهان اصلا به ظالم نباید پرداخت، بلکه بهمظلوم باید گفت که ای خر، تو که در قوت و عدد و مکنت از ظالم بهمراتب بیشتری، تو چرا متحمل ظلم میشوی. از خواب غفلت بیدار شود، گور پدر ظالم را بسوز! بعد از این اعتقاد ثانوی، فیلسوفان فرنگستان تصورات جدیدهی خودشان را به مردم فهمانیدند. وقتی که مظلومان از اینگونه افکار عقلا واقف گشتند به یکبار همت کرده اظهار حمیت نمودند و ظالم را از میان برداشته برای آسایش و حسن احوال و اوضاع خودشان قوانین وضع کردند که هر کس از افراد ناس مباشر اجرای همان قوانین بشود اصلا به زیردستان یارای ظلم کردن نخواهد داشت[...]
الان اداره و سلطنت قونستی توتسی(۲) که در اکثر ممالک یوروپا موجود و معمول است نتیجهی همین افکار حکماست[...]
از این مطلب بر ارباب شعور و ذهن سلیم واضح و آشکار میشود که مواعظ و نصایح امر بیمعنی است و در امزجه و طبایع بشریه اصلا تأثیر ندارد. (3)
بسط و تفصیل مطالبی است که در اواخر ماه مارت سنهی ۱۸۷۲ از جناب روحالقدس در تفلیس هنگام عبورش از این بلده به عزیمت طهران در چند مجلس شنیدهام.
اولا امتیاز دادن از طرف یک دولت به شخصی از ارباب اختراع به جهت انتفاع یافتن از ثمر اختراع خود باید التفات شمرده نشود. به علت اینکه امتیاز مسئول حق صاحب اختراع است و به واسطهی دادنش دولت شرط عدالت را مرعی میدارد نه اینکه مخترع را مرهون موهبت و مرحمت خود میکند. ثانیا دولت خطا خواهد کرد اگر در خصوص نیک و بد و صلاحیت و یا معنویت اختراع شخصی به مقام تحقیق و تصدیق آمده رأی خود را در آن باب به کافهی تبعهی خود اعلان نماید. چون که در این صورت امر از دو حال خالی نیست: یا اینکه دولت در تحقیق و تصدیق خود به سهو و اشتباه افتاده، مردم را نیز در باب همان اختراع به اشتباه خواهد انداخت، چنان که مکرر مشاهده میشود، و باعث خسارت مردم خواهد شد، چنان که از روی تجارب مکرر اتفاق افتاده است. از قبیل آنکه دولت فرانسه چند سال قبل از این اختراع یک نفر بانکیر(٤) را تحقیق و تصدیق کرده به کافهی تبعهی خود در باب صلاحیت آن اعلان نمود و مردم به قول دولت اعتماد کرده مبالغ خطیر به آن بانکیر به امید منفعت تسلیم کردند. بعد از آنکه پای تجربه به میان آمد مشخص شد که اختراع مذکور غلط بوده است و دولت نیز در تحقیق خود به خطا و اشتباه افتاده مردم را نیز به خطا افکنده است و باعث خسارات کلی آنها شده است. با اینکه دولت در تحقیـــــق خود خطا خواهــــد کرد و به واسطهی عدم تصدیق اختراع معروض تبعهی خود را از منافع آن محروم خواهد ساخت و این منافع را به دیگران واگذار خواهد نمود. چنان که نظیر این نیز مشاهده شده است. مثلا مخترع کشتی آتش اختراع خود را به ناپولیون اول معروض داشت. اجلاس کردند و بعد از تحقیق حکم نمودند و امضاء گذاشتند و اعلان کردند که اختراع او غلط و بیمعنی است. مخترع رجوع کرد به دولت ینگیدنیا و اختراع خود را در آنجا ابراز نمود و بهموقع قبول افتاد و خیالاتش از قوه به فعل آمد. دولت فرانسه سالها اندوه و افسوس خورد که چرا همان اختراع را رد کرد و از منافع آن بهرهمند و بلندنام نگردید. پس تحقیق و تصدیق دولت هم در باب صلاحیت و عدم صلاحیت هرگونه اختراع معروض لزوم ندارد.
ثالثا، باز دولت خطا خواهد کرد اگر پیش از دادن امتیاز به مقام تحقیق بیاید که آیا اختراع معروض از فرد آخر دزدیده شده است یا نه. به علت اینکه این نوع تحقیق اولا به هیچوجه برای دولت میسر نخواهد شد، ثانیا بواسطهی تأخیر در دادن امتیاز مسئول موجب خسارت مخترع خواهد گشت و سبب خواهد شد که شخص دیگر در این مدت تأخیر در دولت دیگر همان اختراع را خیال بکند و، پیش از مخترع اول از قوه به فعل آورد و اگر [و]سایل امتیاز اختیار معروض را از دیگری دزدیده است صاحب اصل اختراع هر وقت حق دارد که از دزد ادعای حق خود بکند و با او به مرافعه بایستد.
رسم دولت یوروپا سابقا چنان بود که امتیاز مسئول را از طرف دولت التفات میشمردند و آن تحقیقات دوگانه را نیز در باب هر قسم اختراع بهعمل میآوردند. اما در این اواخر ایام به حقیقت مطلب پی بردند. حالا به خلاف این رسم رفتار کرده امتیاز مسئول را هر طور باشد، نیک یا بد، بدون حرف لا یا نعم، در ساعت و دقیقۀ سئوالش به صاحب اختراع میدهند. الان در مملکت فرانسه هر سال قریب پانزده هزار یا چهارده هزار اختراع به دولت ابراز میگردد و از طرف دولت به صاحبانش امتیاز داده میشود و از این پانزده یا چهارده هزار اختراع قریب هزار صحیح و با معنی میباشد.
دولت عثمانیه از ابتدای ظهور خود در مملکت خود و از ملت خود هرگز اختراعی نشنیده است و هرگز مخترعی ندیده است و هرگز در باب اختراع به کسی امتیاز نداده است. اول کسی که ابراز اختراع نمود و اول کسی که طالب امتیاز شد من بودم تا که به گشودن باسمهخانه و چاپ کردن کتب و روزنامه با خط مخترع خود شروع نمایم. ولیکن وزرای باشعور عثمانیه اظهار دانش و خودنمایی کرده بنای تحقیق نیک و بدش گذاشتند و بعد از آن مسئول مرا رد نمودند و گفتند که این اختراع مال دیگریست، اگرچه مسئول من بر طبق خواهش آن دیگری بود.
امروز خرابی کل دنیا از این جهت است که طوایف آسیا عموما و طوایف یوروپا خصوصا به واسطهی ظهور پیغمبران از اقلیم آسیا که مولد ادیانست و از اینجا ادیان به یوروپا مستولی شده است و به واسطهی مواعظ وصیان و امامان و نایبان و خلفای ایشان که بعد از پیغمبران به ترویج ادیان ایشان کوشیدهاند و در اعتقاد مردم بهدرجهی مقدسی و ولایت رسیدهاند عقل انسانی را که اثریست از آثار انوار الوهیت و در موجودات سفلیه بالیقین و در اجرام علویه علیالظاهر وجودی بالاتر از آن متصور نیست، به سبب انواع و اقسام اغراض نفسانیهی خودشان بالکلیه از درجهی شرافت و اعتماد انداخته تا امروز در حبس ابدی نگاه داشته در امورات و خیالات اصلا آن را سند و حجت نمیشمارند و نقل را همیشه بر آن مرجح و غالب میدانند. مثلا عقل به قوت علوم عقلیه قبول نمیکند که حضرت عیسی فرزند خداست که از حضرت مریم متولد شد و مردهها را زنده کرد و حضرت مریم در حالت بکارت بدون مقاربت مرد از روح خداوندی به حضرت عیسی حامله گشت. ولیکن حواریون و اولیای دین میگویند که به تحقیق و حکم عقل اعتقاد نباید کرد، حقیقت همانست که انجیل خبر میدهد و پیشینیان تصدیق کردهاند و با تواتر به ما رسیده است. البته شما شنیدهاید که در اواسط تاریخ میلادی چه قدر مردم به سبب ادنی شبههی خودشان در اعتقادات دینیه که ناشی از چشمهی عقل بوده است به آتش بیرحمی سوخته شدهاند. عدد ایشان تنها در کشور اندلس به چهار ملیون بالغ است و دارالسیاسهای که به جهت سوختن مردم کماعتقاد در آن کشور و در سایر ممالک یوروپا احداث شده بود اینقویزاسیون نامیده میشد. روزی در اندلس جوان خوش سیمای محبوبی را که از دارالعلوم آن کشور بعد از اتمام تحصیل با فضل و کمال بیرون شده بود به واسطهی بعضی شبهات دینیه میسوختند و بنا بر قانون و رسم مقرر رئیس کل مسیحیان فرنگستان ملقب به پاپا خود پادشاه مملکت نیز میبایست در هنگام سوختن جسدش علاوه بر کل اصناف مردم حاضر و ناظر باشد و پادشاه آن عصر فردناند بود .
اتفاقا وقتی که عملهی دارالسیاسه جوان را به پای انبار هیزم آوردند و فیالجمله نگاه داشته مشغول اجرای رسوم احراق که نمونهای از احراق آتش جهنم بود گشتند و جوان را بالای انبار هیزم برده به آن آتش زدند و شعله آتش از هر طرف او را احاطه کرده نزدیک به اندامش گشت فریاد زهره شکاف الامان از جوان بلند شد. دل پادشاه فرناند به اقتضای طبیعت بشریه به جوان سوخته بلااختیار و شعور جبرا کلمهی «وای بیچاره» به زبان آورد و جمیع کشیشان و رهبان بزرگ که رئیس دارالسیاسه بود صدای دلسوزی پادشاه را شنیدند. رهبان بزرگ تغیر کرد و حکم نمود که پادشاه کافر شد، چرا که به کافر دلش میسوزد و در دلش نسبت به جوان ملعون اثر ترحم ظهور میکند. بنا بر احکام دینیه و احکام پاپیه پادشاه نیز مستوجب عقوبت و مستوجب احراق است.
مردم ولایت که در آن هنگامهی حیرتانگیز حضور داشتند همه روی به روی پادشاه لعنتش کردند و لعنتکنان به خانههای خودشان برگشتند و به فکر اخذ و حبس او افتادند. هنگام شب پادشاه ناچار و نالان پیاده به منزل رهبان بیرحم رفته پاهایش را ببوسید، توبه و استغفار به جای آورد، مستدعی عفو شد. بعد از هزار قسم عجز و لابه و بعد از هزارگونه گریه و زاری رهبان بیمروت پادشاه را بخشید. فصاد را طلبیدند، از رگ بازویش قدری خون گرفتند و آن خون را به شیشهی کوچک برداشتند و انبار هیزم فراهم آوردند و در مجمع عام آن شیشهی پر از خون را بالای انبار هیزم گذاشته سوختند، کفارهی گناه پادشاه شد.
پس سعادت و فیروزی نوع بشر وقتی رو خواهد داد که عقل انسانی کلیةً، خواه در آسیا، خواه در یوروپا از حبس ابدی خلاص شود و در امورات و خیالات تنها عقل بشری سند و حجت گردد و حاکم مطلق باشد نه نقل.
ساکنین مملکت عثمانیه و ایران و قفقاز سه گروهند، یکی یهود، دیگری نصارا، سیمی مسلمان.
تو میرزا فتحعلی بدین هیچیک از ایشان نباید به چسبی و نباید که به ایشان بگویی که اعتقاد شما باطل است و شما در ضلالت هستید، باید چنان و چنان اعتقاد را داشته باشید.
شیوهی هدایت و ارشاد و شیوهی راهنمایی و تعلیم چنین نیست. تو بدین شیوهی ناملایم برای خود هزار قسم مدعی و بدگو خواهی تراشید و به مقصود خود هم نخواهی رسید. هر کس از ایشان از روی لجاجت و عناد حرف تو را بیهوده و دلایل ترا پوچ خواهد شمرد و زحمت تو عبث و بیجا خواهد شد. چرا بدین ایشان میچسبی؟ تو دین ایشان را در کنار بگذار و در خصوص بطلان آنها هیچ حرف مزن. ارشاد را چنین آغاز کن: در تواریخ قدمای ما تاریخ ایجاد این دنیا را هفت هزار سال میشمارند. اما امروز به موجب براهین قطعیه بر ما ثابت شده است که ایجاد عالم از کرور هزار سال نیز زیاد است و قبل از دین موسی و عیسی و محمد علیهم السلام ادیان متعددهی باطله در دنیا ظهور داشته است، از قبیل دین بتپرستی و آتش پرستی و برهمنی و کثرت الهه یونانیان و امثال آنها. پس عقل انسانی متحیر است که آیا به چه سبب خداوند عالم آن نوع ادیان باطله را چندین هزار سال قبل از ظهور ادیان ثلثهی صحیحه پایدار و برقرار گذاشته است؟ از تصور این حیرت عقل انسانی ناچار بدین معنی پی برده حکم قطعی خواهد کرد که خداوند ذوالجلال در ظهور آن ادیان باطله و در بقای آنها هرگز مداخله نداشته است. بلکه همهی آنها را مردمان زیرک و ریاستطلب به جهت نیل مقاصد خودشان احداث نمودهاند.
وقتی که بطلان ادیان قدیمه به پیروان ادیان ثلثهی صحیحه روشن و مبرهن گردد ایشان خود به خود بلااختیار بطلان ادیان خودشان را نیز از آنها قیاس خواهند کرد و خواهند فهمید که اگر دین حق در دنیا لزوم میداشت چرا چندین هزار سال خداوند عالم پیغمبر برحقی نفرستاده که آن ادیان باطله را از روی زمین کم کند تا زمان حضرت موسی. مگر تا آن زمان این دنیا و این بندگان تعلق به او نمیداشت؟ یا مگر تا آن زمان خوابیده بود و بعد بیدار شده دید که دنیای او را ادیان باطله ملوث کردهاند، آن وقت به فکر فرستادن حضرت موسی و دیگر رفقایش افتاد؟
خطاب ما تا امروز در شناختن حق از باطل و تمیز دادن راست از کج از این رهگذر است که ما همیشه دو قضیهی مغایره را به همدیگر مخلوط کرده یک قضیه میشماریم و حال آنکه این دو قضیه مغایر یکدیگرند یکی از آنها علم است، دیگری اعتقاد.
مثلا علم حکم میکند که ناپولیون اول بود و به مسکو هم رفت و عاقبتش چنان و چنان شد. در این باب دیگر اعتقاد هرگز لزوم ندارد. چون که قضیه مبنی بر علم قطعی است و هر قضیه که محتاج به دلیل و ثبوت نباشد و یا اینکه دلیل و ثبوتش قطعی باشد علم است، دخل به اعتقاد ندارد. از طرف دیگر بنا بر اخبار اولیای دین ما اعتقاد میکنیم که حضرت موسی به کوه طور رفته با پروردگار عالم مکالمه کرد و عصای خود را بر احجار زد چشمهها جاری شد و امثال ذلک. این قضیه محتاج به دلیل و ثبوت است و دلیلش هم اگر باشد بههیچ وجه قطعی نمیتواند شد. پس ما این قضیه را نباید علم بشماریم. باید این قضیه را اعتقاد بنامیم و از روی اعتقاد، نه از روی علم به آن باور بکنیم. ولیکن اولیای دین ما همین نوع قضایا را نیز از شقوقات علوم میشمارند. چنانکه میگویند: علم تفسیر، علم احادیث، علم کلام و امثال آنها و بعد از آن فزیقا (فیزیک) و ماتماتقا (ریاضیات) و جغرافیا و نجوم و امثال آنها را نیز از علوم تعداد میکنند. گویا که اولین نیز نظیر این آخرین است. و حال آنکه مغایرت این آخرین از اولین از آفتاب روشنتر است. ما باید اولین را از امور اعتقادیه حساب بکنیم و تنها آخرین را از امور علمیه بشماریم.
دلیل عدم وجود کیمیا این است که به قوت علم شیمی انقلاب جمیع اشیاء مرکبه دیگر از ممکنات است و اما انقلاب اشیاء بسیطه علیالحساب بهچیز دیگر امکانپذیر نیست. مثلا زاج از قبیل اشیاء مرکبه است. ما میتوانیم که آنها را آب بسازیم و بعد از آن به هوا منقلب بکنیم و باز همان هوای زاجی را یعنی ماهیت آن را میتوانیم به چیز دیگر مغایر ماهیت اصلیش منقلب بسازیم. اما نقره و طلا و مس و سرب و ارزیز و امثال آنها از قبیل اشیاء بسیطهاند. آنها را نیز نمیتوانیم که آب بسازیم و به هوا منقلب بکنیم ولیکن هوای آنها را یعنی ماهیت آنها را منقلب به چیز دیگر که مغایر ماهیت آنها باشد نمیتوانیم کرد. اگر بخواهیم باز هوائیت آن فلزات را فقط به آبیت ماهیت خود آنها و آبیت ماهیت آنها را هم به جمودت ماهیت خود آنها منقلب میتوانیم کرد نه بر چیز دیگر. پس روشن میشود که ارزیز به هیچ وجه منقلب به نقره نمیتواند شد و پس به هیچ وجه منقلب به طلا نمیتواند گشت و اکسیر که گویا باعث انقلاب ارزیز به نقره و باعث انقلاب مس به طلاست مثل عنقا و سیمرغ لفظی است بیموضوع که محسوسی و موجودی و موضوع له آن امریست موهومی و خیالی.
هر دین متضمن سه گونه امر مختلف است: اعتقادات و عبادات و اخلاق. مقصود اصلی از ایجاد هر دین امر سیمین است. اعتقاد و عبادات نسبت به آن مقصود اصلی فرعند. از برای آنکه آدم باید صاحب اخلاق حسنه بشود ما را لازم است که وجودی فرض بکنیم خیالی که صاحب آن نوع اخلاق و صاحب عظمت و جبروت و صاحب قدرت و رحمت و سخط و مستوجب تعظیم و ستایش باشد تا اینکه ما نیز به اخلاق او اتصاف بجوئیم و این نوع وجود را پروردگار عالم و خالق کاینات مینامیم. بعد از آنکه این چنین وجود را فرض کردیم و او را مستوجب تعظیم و ستایش شمردیم لازم است که رسوم تعظیم و ستایش را نسبت به او به عمل بیاوریم، از قبیل نماز و روزه و حج و زکوة و امثال ذلک و بعد از آنکه این چنین وجود را فرض کردیم و رسوم تعظیم و ستایش را در حق او به عمل آوردیم لازم است که به رحمت او امیدوار بشویم و از سخط او بترسیم. بعد از آنکه به رحمت این چنین وجود امیدوار شدیم و از سخط او بترسیدیم لازم است متخلق به اخلاق حسنهی او بشویم و هرگز مصدر سیئات نباشیم تا اینکه مستحق رحمت او بگردیم و مستوجب سخط او نباشیم. پس اگر ما وسیلهای پیدا بکنیم که بدون فرض وجود مستوجب التعظیم و التعبد صاحب اخلاق حسنه بشویم آن وقت فروعات دوگانهی اصل مقصود که عبارت از اعتقاد و عبادات است از ما ساقط است. مادام که چنین وسیله پیدا نشده است فروعات دوگانه از اصل مقصود که حسن اخلاق است جدا نمیتواند شد و اگر جدا بشود اصل مقصود بالمره از میان بدر خواهد رفت. انتشار علوم در اکثر ممالک یوروپا و ینگی دنیا مردم را به جهت اکتساب حسن اخلاق از اعتقاد و عبادات که شرط دوگانهی هر دین است مستغنی داشته است. اما در آسیا علوم انتشار ندارد، بنا بر آن در این اقلیم حفظ این شرط برای اکتساب حسن اخلاق که مقصود اصلی هر دین است از واجبات است.
جنس حیوان مرکب از دو نوع است: یکی ترقیپذیر است، مثل بشر که از عالم وحشیت عاقبت بدین درجهی تربیت ترقی کرده است و بعد از این نیز آناً فاناً رو به ترقی است. دیگری ترقیپذیر نیست. مثل شتر و اسب و امثال آنها که از ایجاد عالم تا امروز چنانکه بودند حالا نیز هستند و بعد از این هم همچنین خواهند بود.
نوع بشر هفت تکلیف دارد که اگر همهی آنها را معمول دارد آدم کامل شمرده میشود و اگر بعضی آنها را به عمل بیاورد و بعضیش را مهمل بگذارد آدم ناقص است و اگر هیچیک را از آن تکالیف هفتگانه به عمل نیاورد از دایرهی بشریت خارج و در دایرهی حیوانیت صرف سالک است.
تکلیف اول این است که آدم باید از بدی اجتناب کند.
تکلیف دوم این است که آدم باید به نیکی کردن اقدام کند.
تکلیف سیم این است که آدم باید به دفع ظلم بکوشد.
تکلیف چهارم این است که آدم باید با جماعات هم نوع خود متفقانه تعیش کند.
تکلیف پنجم این است که آدم باید طالب علم بشود.
تکلیف ششم این است که آدم باید به ترویج علم ساعی باشد.
تکلیف هفتم این است که آدم باید بقدر قوة و استطاعت خود به حفظ ترتیب فیمابین جماعات متفقهی هموطنان و هم مشربان خود مجاهد باشد.
هر یک از این تکالیف هفتگانه شرح و بسط زیاد دارد و هر یک به اقسام بیانات و تفصیلات محتاج است که همه را در کتاب آدمیت به رشتهی تحریر کشیدهام، مقام مقتضی تقریر آنها نیست و این تکالیف هفتگانه اصول مضمون کتاب آدمیت است.
سئوال میرزا فتحعلی :
ظاهرا این مطالب از مطالب فراموشخانه بوده باشد؟
جواب روحالقدس:
بلی، در اثنای مواعظ فراموشخانه گاه گاه نیز از این اصول مذاکره میشود. ولی مطلب فراموشخانه خیلی زیاد است و ماورای این اصول است.
* آخوندزاده در بالای این مطلب نوشته است: «بیان مطلب عالیست که در سال ۱۲۸۰ (۱۸۶۳) از تقریر خود جناب روح در استانبول شنیدم مرقوم نمودهام» عنوان این یادداشت و بقیّه یادداشتها از باقر مومنی گردآورندهی مقالات آخوندزاده است.
۱) قرن نوزدهم.
۲) کنستی توسیون، مشروطه.
٣) صفحهی ۲۱۶ و ۲۱۷ «الفبای جدید و مکتوبات». نقل از نامهای به میرزا یوسف خان در تاریخ ۲ آوریل سنه ۱۸۷۱ و از او خواسته که این مطلب را برای میرزا محمد جعفر بخواند.
٥) امروزه تفتیش عقاید میگویند.
٦) نقل از صفحات ۲۸۶ تا ۲۹۵ کتاب «الفبای جدید و مکتوبات». اغلب این مطالب در «ملحقات» کتاب «مکتوبات کمالالدوله» نیز آمده است.





نظر خود را بنویسید