نامه‌ای از تهران؛ چهره‌ی مستدل | کتابخانه | صندوقچه دموکراسی | صفحه اصلی

نامه‌ای از تهران؛ چهره‌ی مستدل

لارا سیکور

The Rationalist

۰۸ مرداد ۱۳۸۸ گذار
اندازه حروف Decrease font Enlarge font
نامه‌ای از تهران؛ چهره‌ی مستدل

تلاش یک اقتصاددان مخالف رژیم برای اصلاح انقلاب

اشاره: مقاله زیر در ۲ اکتبر سال ۲۰۰۹، برای نخستین بار در مجله «نیویورکر» به چاپ رسیده که با رعایت قانون کپی رایت توسط «گذار» به فارسی ترجمه و بازچاپ می شود.

چندی پیش به دفتر یک مشاور مالی در یک شرکت بزرگ که در کوچه‌ای بن‌بست و آرام، در ضلع شمالی مرکز تجاری تهران قرار گرفته بود، رفتم. از پله‌های چند طبقه بالا رفتم و از اتاق‌های خالی اما روشن و پرنور، با مبلمان دهه‌ی پنجاه و شصت گذشتم و «محمد طبیبیان» را ملاقات کردم. محمد طبیبان، اقتصاددان متمایل به بازار آزاد، هر چند در غرب شناخته شده نیست اما از معتبرترین چهره‌های اصلاح‌‌طلبان به شمار می‌آید.

در تاریخچه‌ی غریب و آشفته‌ی انقلاب اسلامی سی ساله‌ی ایران، مبارزه برای آزادی بیان، توجه جهان را به خود کشیده، اما بحث و مجادله بر سر بازار آزاد نیز به همان اندازه عمیق، در جریان است. از انقلاب به بعد، غالب مراکز صنعتی و کارخانه‌ها یا در تملک دولت‌اند و یا در تملک بنیادهای عظیم اسلامی که به آیت‌الله‌های در قدرت مربوط‌اند و از نظارت دولتی و مالیات مصون‌اند. همزمان که دولت ایران پیوسته به رشد اقتصادی اشاره می‌کند، نارسایی‌های اقتصادی بسیارند و تحرک در صادرات، به جز تولیدات نفتی، بسیار کند است. حتی تولیدات سنتی ایرانی نظیر قالی در سال‌های اخیر کارآیی موفقی نداشته‌اند. (در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۷۹ تا ۲۰۰۳  ارزش قالی صادراتی ایران بیش از پنجاه درصد افت کرده است.) اقتصاد ایران دربست از نفت، که هشتاد و پنج درصد تمام درآمد دولتی را تشکیل می‌دهد، تغذیه می‌شود. در پنج سال گذشته این مبلغ، در شرایطی که نفت خام رکورد افزایش قیمت را شکست، کشور را روی موج نگه داشته است. حالا که قیمت نفت به همان شدت کاهش یافته، بحران بالا گرفته است.

از اوایل دهه‌ی هشتاد، طبیبیان و دیگر اقتصاددانان آموزش‌دیده به دولت توصیه کرده‌اند که موانع تجاری را از میان بردارد، و کمپانی‌هایی نظیر ایران خودرو – کارخانه‌ی ماشین‌سازی مشکل‌دار، وابسته به دولت – را وادارد که یا به رقابت بپردازند و یا تن به نابودی بدهند. اما دولت، در هیچکدام از رستاخیزهای خود، به این توصیه‌ها گوش نکرده است. رییس جمهور فعلی، محمود احمدی‌نژاد، که در سال ۲۰۰۵ با وعده‌ی بردن ثروت نفت سر سفره‌های مردم به ریاست جمهوری انتخاب شد، توصیه‌های متخصصان را از نظر انداخته است تا بتواند به ایما و اشاره‌های فخرفروشانه به تنگدستان ادامه دهد. وقتی احمدی‌نژاد زمام دولت را به دست گرفت، تحت شرایطی مشکوک، وام‌های دولتی و سرمایه را بین بعضی افراد پخش کرد. هنگامی که سازمان بودجه‌ی دولتی این وام‌ها را تایید نکرد، خیلی راحت به بانک‌ها دستور داد مقدار بیشتری اسکناس چاپ کنند. میلیارد‌ها دلار درآمد نفت را به اقتصاد کشور تزریق کرد، پولی که از ذخیره‌ی ملی کشور برداشت شده بود. در زمانی به طول یک سال، نقدینه‌ی سیال چهل درصد افزایش یافت. ایرانی‌ها که انگیزه‌ای و شرایط سرمایه‌گذاری برای‌شان موجود نبود، این پول را به مصرف خرید تولیدات وارداتی رساندند، در بازار تولیدات داخلی فلج شد و قیمت‌ها سیر صعودی گرفتند. تورمی که در تمام کشورها گسترده بود، در ایران سر به فلک کشید. در عرض یک سال از انتخاب احمدی‌نژاد به ریاست جمهوری، نرخ تورم ایران در جهان چهارم شد، درست بعد از زیمبابوه، ازبکستان، و برمه؛ به این نرخ، تا سال ۲۰۰۸ بیست و هشت درصد افزوده شد. در این میان، احمدی‌نژاد نرخ بهره را از بیخ زد و بازار وام را رونق داد. با این کار، بانک‌های کشور را که به شدت آسیب‌پذیر بودند به مرز نابودی کشاند و به پدیده‌ی عجیب خانه‌های بسازبفروشی شهرها دامن زد. در سال‌های گذشته، هر دو سال یک بار، قیمت مسکن در تهران بیش از دوبرابر شده است.

«طبیبیان» که دانش‌آموخته‌ی «دانشگاه دوک (Duke)» است، تحمل شیوه‌های اقتصادی عوام‌فریبانه را ندارد. می گوید، "کارهایی را که ما در ایران خودمان می‌کنیم، هیچ جای دنیا نخواهید دید." به گفته‌ی طبیبان، سال ۲۰۰۶، او اولین استاد دانشگاهی بود که از سیستم آموزشی کشور، به دستور رژیم پاک‌سازی شد. استادان دیگر به دلایلی نظیر آزادی‌خواهی و مطالبه‌ی رعایت قوانین حقوق‌بشری اخراج شده بودند؛ طبیبیان به خاطر حمایت از اقتصاد بازار آزاد "بازنشسته" شد. منتقدین او معتقد بودند که او اصول انقلاب اسلامی را زیر پا می‌گذارد، اما طبیبیان در عقیده‌ی خود مبنی بر امکان همزیستی بازار آزاد و ایده‌آل‌های‌اجتماعی پابرجا ماند.

طبیبیان مردی است حدودن شصت ساله و درشت هیکل با صورتی گرد و سبیل مرتب شده‌ی خاکستری. انگلیسی را روان حرف می‌زند. صراحت لهجه‌اش در فرهنگی که معروف به پیچیده‌گویی و تکلف است، شنونده را شگفت‌زده می‌کند. به شوخی می‌گوید: "ذهنیت اقتصادی در ایران، از چپ به چپ می‌رود." اقتصاد مردمیِ محافظه‌کارانی نظیر احمدی‌نژاد با اقتصاد مردمیِ به شیوه‌ی چپ‌های اصلاح‌طلب تفاوت اساسی ندارد. هر دو گروه از بازتقسیم ثروت ملی ایران حرف می‌زنند نه از بازسازی اقتصاد ایران. سپس می‌گوید، در هر جای دیگری از دنیا، راست‌ها معمولا می‌بایست تعهدی عمیق به اصول مرسوم بازار داشته باشند، اما اینجا (ایران) این‌طور نیست. محافظه‌کاران ایران می‌خواهند که دولت در اقتصاد مداخله داشته باشد تا به آن‌ها در واردات، صادرات، امور بانکی، وام، قراردادهای دولتی، و داد و ستدهاشان امتیازهای ویژه اختصاص دهد. اینها اصلا اهل بازار آزاد نیستند. بیشتر به تجار شباهت دارند. شیوه‌ی تفکر طبیبیان، اما این روش را قبول ندارد. به باور او بازار بیشتر از دولت‌هایی که سعی در کنترل آن دارند قابل اعتماد است. نیز، معتقد است آزادی اقصاد ایران پیش‌شرط ضروری آزادی‌های سیاسی آن است.

به گفته‌ی طبیبیان، هم‌چنان که رژیم اسلامی به کرات از یافتن راه‌ چار‌ه‌ای برای گزینه‌های موثر عاجز مانده است، راهکارهای بازار آزاد – که در زمان انقلاب حرام شمرده می‌شدند – کم‌کم به راهکار اصلی در اقتصاد ایران بدل می‌شوند. این البته در زمانی اتفاق می‌افتد که دیگر نقاط دنیا از افراط‌ کاری در شیوه‌ی بازار بی‌کنترل، دوری می‌گیرند. طبیبیان به من گفت از دیدن نمونه‌ی غربی این اقتصاد، که نارسایی‌های آن به تدریج آشکار می‌شود، نگران نیست. می گوید، "ما در دو منتهی‌الیه یک طیف‌ایم. شما آنجا به مداخله‌ی بیشتر دولت و کنترل شدیدتر در بازارهای مالی نیاز دارید تا مانع آسیب‌های اخلاقی باشد. ما نیاز به کاهش کنترل و کاهش مداخله‌ی دولت داریم. شما، شاید بشود گفت، به افزایش بودجه‌ی سوبسید مخارج عمومی نیاز دارید، ما نیاز به کاهش بودجه‌ی سوبسید مخارج عمومی داریم. ما نیاز به کاهش کنترل و مداخله‌ی دولت داریم. شما باید نرخ بهره را کاهش دهید، ما می‌بایست آن را افزایش دهیم."

طبیبیان در سال ۱۹۴۸ به دنیا آمده و در شهری فقیر بیرون از اصفهان بزرگ شده است. در آن‌زمان، آن‌گونه که طبیبیان به خاطر می‌آورد، اکثریت خانواده‌ها فقیر بودند و ثروتمند بودن یک استثنا به شمار می‌آمد. خانواده‌ی طبیبیان در شمار استثناها، و از مالکان بزرگ بودند. پدر و مادرش معلم بودند و زمانی که شانزده سال داشت در یک تصادف اتوموبیل کشته شدند. می‌گوید:

"من این شانس را داشتم که دنیای اطرافم را بی‌دغدغه‌ی دشواری‌های روزمره و تصویر مخدوشی که همراه با درد و رنج فقر به چشم می‌آید، تماشا کنم. بعضی از همکلاسی‌های من در اثر بیماری‌های ساده مردند. در چهره‌ی بعضی‌ معلوم بود که از ضعف تغذیه رنج می‌برند. وضع خانه‌ها در بیشتر محله‌ها فاجعه‌آمیز بود. این‌ چیزها همیشه ذهن من را مشغول می‌داشت. در آن زمان، اخلاقیات پسندیده این باور را ترویج می‌کرد که اگر ثروتمندان بخشی از ثروت خود را به تنگدستان بدهند، یعنی به آن‌ها کمک کرده‌اند. شب‌ها و روزهای زیادی در خیال، ثروت خانوادگی‌ام را به مردم فقیر محله‌ام بخشیدم. اما همیشه محاسبات‌ام به یک نتیجه‌ی ثابت می‌رسید: این‌کار، حتی اگر واقعا می‌شد اتفاق بیافتد، تنها نتیجه‌اش این بود که ما فقیر بشویم، و فقیرهای محله هم وضع‌شان فرق چندانی نکند."

روزی در راه مدرسه پشت ویترین یک کتابفروشی، طبیبیان کتاب تازه‌ی قطوری را دید که روی جلدش نوشته شده بود: «اقتصاد». این لغت تا آن موقع به گوش‌اش نخورده بود. از معلم ادبیات‌اش معنی کلمه را پرسید. معلم‌اش گفت، یعنی پولت را عاقلانه صرف کن. من با خودم گفتم که جمله‌ی او، خود‌بخود در اکثر موارد به‌کار گرفته می‌شد. همه‌ی مردم، اگر پولی داشته باشند، می‌دانند که چگونه عاقلانه آن را به مصرف برسانند. وقتی آن شب به خانه رفت، این سوال را با پدرش هم در میان گذاشت و پدرش در جواب گفت مطمئن نیست اقتصاد، ارتباطی با تولید ثروت داشته باشد.

فردای آن روز طبیبیان به کتابفروشی رفت و کتاب را برداشت تا ورق بزند. طبیبیان به خاطر می‌آورد که: "کتاب پر از نمودار و جدول و فرمول و مباحثات طولانی بود. آن‌جا بود که متوجه شدم تولید و تقسیم ثروت کار آسانی نیست. با خودم گفتم این همان چیزی است که من می‌خواهم بیاموزم."

سال‌ها بعد بود که فهمید کتاب مزبور ترجمه‌ی «مقدمه‌ای بر اقتصاد»، نوشته‌ی« پل ساموئلسون»، اقتصاددان نوکلاسیک آمریکایی بوده که در ۱۹۴۸ به چاپ رسیده است. طبیبیان در آن زمان در دانشگاه شیراز سال‌های آخر دوره کارشناسی ارشد اقتصاد را می‌گذراند. می‌گوید: "من این رشته را به این امید انتخاب کردم که روزی چاره‌ای برای فقر و بیچارگی‌ای که در اطراف خودم می‌دیدم، پیدا کنم."

آرزوی طبیبان هدف مشترک یک نسل از روشنفکران، دانشجویان، و دیگر انقلابیون ایرانی بود که شاه را در ۱۹۷۹ سرنگون کردند. در آن ‌زمان طبیبیان دوره‌ی دکترای خود را در اقتصاد در «دانشگاه دوک (Duke)» می‌گذراند. یک مسلمان معتقد بود و عضو انجمن اسلامی دانشجویان، بنیانی که مخالفان رژیم شاه در اروپا و امریکا را گرد هم جمع می‌آورد. انقلاب نیرویی عظیم بود که دانشگاهیان مخالف شاه را به داخل ایران کشاند، کشوری که پس از بازگشت به آن، کشف کردند که سرشار از وعده‌های فریبای بهشت موعود، و اختلال در عمل است. طبیبیان به خاطر می‌آورد که "همه‌ی پروژه‌ها متوقف شده بودند. کارخانه‌ها بسته بودند. وزارت‌خانه‌ها غرق در اغتشاش بودند. ادارات سابق از مدارک و وسایل خالی شده بودند. همه مشغول کارهای انقلابی و شعاردادن و فریادزدن بودند.

کسی باید پیدا می‌شد که اقتصاد و ساختارهای بنیادین دستگاه دولت را از ویرانی نجات دهد؛ این وظیفه به دوش دانشجویانی که از خارج برگشته بودند، افتاد. دانشجویان ایرانی «ام. ای. تی.M.I.T »  وزارت علوم را در دست گرفتند؛ آن‌هایی که از «استانفورد» و سیستم آموزش عالی کالیفرنیا آمده بودند، مدیریت بانک مرکزی را به دست گرفتند؛ آن‌هایی که از کارولینای شمالی آمده بودند اداره‌ی سازمان برنامه و بودجه را به عهده گرفتند؛ طبیبیان می‌گوید: "این تنظیمات بر اساس روابط انجام شد، هر کس دوستان سابق‌اش در خارج را دور خود جمع کرد". طبیبان را «محمد تقی بانکی» – فارغ التحصیل دانشگاه ایالت کارولینای شمالی و رییس سازمان برنامه و بودجه- دعوت به کار کرد. بانکی، طبیبیان را با سمت مدیر «آژانس اقتصاد کلان»، در سال ۱۹۸۱، در زمانی استخدام کرد که مسوولیت جذاب طراحی اقتصاد اولین دولت انقلابی اسلامی جهان به عهده‌ی این سازمان گذاشته شده بود.

سازمان برنامه و بودجه – مرکز مغزهای تکنوکرات کشور- در سال ۱۹۴۸ یعنی اولین سال‌های سلطنت «محمدرضا شاه پهلوی» تاسیس شد؛ این سازمان شاخه‌ای از دولت بود که دولت هیچ‌گاه به طور کامل به آن اعتماد نکرد. شاه به این نتیجه رسید که اِعمال کنترل بر این مجموعه، از نقطه‌نظر ملاحظات سیاسی نه ممکن است و نه اطمینان‌بخش. در دوره‌ی جمهوری اسلامی، به این مشکل، یک مشکل ساختاری نیز اضافه شد: وظیفه‌ی سازمان برنامه و بودجه این بود که شعارهای ایده‌آلیستی با مضمون ساختن بهشتی در روی زمین را تبدیل کند به برنامه‌های عملی مالیات و درآمد و بودجه و برنامه‌های پنج‌سال. یکی از آخرین مدیران این سازمان، «فرهاد رهبر»، گفته است: "از جمله وظایف اداره‌ی بودجه، اختصاص منابع محدود به تقاضاهای نامحدود است. به همین خاطر، هیچوقت هیچکس راضی نیست".

ایران پس از انقلاب، با ایدئولوژی چپ، به ویژه با افکار و آثار متفکر اسلامی تساوی‌گرا، «علی شریعتی»، که بدون خوانش مارکسیست- لنینیستی او از اسلام شیعه، شاید انقلاب هیچگاه به وقوع نمی پیوست، در هم آمیخته بود. (طبیبیان با صراحت گفت: "شریعتی گیج بود. بحث‌های او برپایه‌ی احساسات بودند، تهییج‌کننده و انقلابی. اما هیچ نظر روشنی در مورد اقتصاد یا سیاست نداشت. عمدی نداشت، اما به کشور خودش آسیب زیادی رساند.") «آیت‌الله روح‌الله خمینی»، رهبر مقتدر انقلاب اسلامی، هیچ ارتباط فکری با ایده‌های چپ نداشت، اما چون زیر همان آسمان نفس کشیده بود به شیوه‌ای‌ از مذهب مردم‌پسند دست پیدا کرده بود و به تکرار به مبارزات برحق استثمارشدگان علیه طبقه‌ی حاکمه اشاره می‌کرد. هرچند اسلامیون در مناطق دیگر جهان دست به کار گسترش جریان «اقتصاد اسلامی» شده بودند اما چنین ادبیاتی در ایران آن زمان وجود نداشت.

در ۱۹۸۲، طبیبیان و یکی از همکارانش به دنبال ایده و راهکار به آلمان شرقی سفر کردند. طبیبیان به من گفت: "من با ذهنی باز به این سفر رفتم. این سفر بیشتر یک سفر دانشگاهی بود تا کارکرد یک رژیم کمونیست را مشاهده کنم؛ برای نفی این سیستم یا برای همدردی نرفته بودم. طبیعی است که اگر به نکته ی مفیدی برمی خوردم خوشحال می‌شدم که آن را به کار ببندم."

در آلمان شرقی، آن دو، یک دوره‌ی دوماهه در برنامه‌ریزی اقتصادی گذراندند و از کارخانه‌ها و مزرعه‌ها دیدن کردند. آنچه آنجا دیدند فاجعه‌ای از عدم کارایی بود - نشانه‌های زودرس سقوط قریب‌الوقوع سیستم. طبیبیان می‌گوید: "چون ما در وضعیت انقلاب بودیم، ایران با اتحاد جماهیر شوروی رابطه‌ای خوب داشت و ما امکان این را داشتیم که سیستم آن‌ها را کمی بهتر بررسی کنیم و زیاد با مانع سانسور روبرو نباشیم. در آن زمان، حتی آمریکایی هم خبر نداشتند که جریان امور در شوروی تا آن حد آشفته و بی‌بند و بار است. همه چیز از کار افتاده بود." در بازگشت، طبیبیان گزارشی برای دولت ایران نوشت و نتیجه‌گیری کرد که اقتصادی که از بالا دیکته شود، امکان رشد و گسترش ندارد زیرا انگیزه‌ای برای خلاقیت باقی نمی‌ماند.

با وجود این، در قانون اساسی جدید، اقتصادی طرح‌ریزی شد که بخش اعظم آن به دست دولت کنترل می‌شد، قسمتی از آن در دست تعاونی‌هایی که صاحب آن مردم بودند، و اندکی از آن در دست یک بخش خصوصی که طبقه‌ی تجار بازار هم جزو آن بودند. چنین شرایطی، باعث یک دیدگاه گسیخته می‌شد و هر کدام از این مراکز قدرت برای به دست آوردن کنترل با هم می‌جنگیدند. بخش اعظم ثروت کشور، صنعت، به دست بنیاد غول‌آسای نیمه‌خصوصی که هویت‌شان برای عموم روشن نبود، و به وسیله‌ی روحانیون با نفوذ اداره می‌شدند، افتاد. طبیبیان به خاطر می‌آورد که "مخلوطی بود از شیوه‌های عقلانی و انقلابی و احساساتی، کش واکش، دعوا، جدل."

هیچ بیانی قادر نیست به خوبی برخورد جمهوری اسلامی با فاحشگی، این وضعیت را تشریح کند. دولت با این «خانم‌های ویژه»، که در زمان شاه زیر تیر چراغ‌ها جمع می‌شدند، چکار باید بکند؟ طبیبان به یاد می‌آورد که: "دولت تصمیم گرفت به فاحشه‌ها مستمری بپردازد تا دست از کار بکشند و زندگی خود را اصلاح کنند." "و در همان زمان در اخبار خبر سنگسار زنان را هم می شد، شنید!" و با شگفتی اضافه می کند: "دادگاه انقلاب گفت که این زنان فاحشه باید اعدام شوند. هیچکس در مورد صدها نفری که ناگهان بدون انجام هیچ کاری حقوق بگیر دولت شدند، صحبت نکرد."

وقتی طبیبیان و همکاران‌اش در سازمان برنامه و بودجه اولین طرح گسترش را بعد از انقلاب کشور تنظیم کردند، خمینی از بوروکرات‌ها خواست که عقاید خود را در قم، با روحانیون مطرح کنند. طبیبیان و همکاران اطاعت کردند و به شهر مذهبی قم که در حاشیه‌ی یک کویر نمک است، رفتند. "برای اولین بار دیدم که روحانیون ارشد چطور زندگی می‌کنند؛ زندگی آنها خیلی ساده بود." طبیبیان می‌گوید، "اینها استادان علوم الهیات‌اند، از کشیش‌های معمولی در غرب خیلی سختگیرترند. آدم‌های خوبی هستند، ملایم و مهربان، خیلی ملاحظه‌ی اخلاقیات و آنچه را که در آن دنیا اتفاق می‌افتد می‌کنند. نسخه‌های اقتصادی آنان اما تا حد گم‌بودن مبهم است، مثلا آنها می‌گویند: جامعه باید مرفه باشد، مردم نباید دچار حرص و آز باشند."

روحانیون می‌گفتند "باید دوباره به قرآن برگردیم و قرآن را با دقت و عمق بیشتری مطالعه کنیم.". طبیبان به خاطر می‌آورد که: "هیچ راهی به جز راه‌هایی که جهان تا کنون تجربه کرده، وجود نداشت. اصول رقابت، مالکیت، بده بستان با جهان، صراحت. استخوان‌بندی برنامه‌ای که سازمان برنامه و بودجه نوشته بود، ایده‌آل‌های لیبرال بودند."

با وجود این طبیبیان و تکنوکرات‌های همفکرش متوجه شدند که این دست‌آوردها در ایران قادر به جلب نظر موافق مردم نیست. در طول دهه‌ی هشتاد، «محسن سازگارا»، که اکنون در واشنگتن زندگی می‌کند، بزرگترین مجتمع صنایع سنگین متعلق به دولت را اداره می‌کرد. او می‌گوید که در آن موقع بزرگ‌ترین فشاری که صنایع وارد می‌آمد برای خودکفایی بود: صنایع ایران نمی‌بایست برای پاسخ‌گویی به نیازهای خود از قبیل ابزارآلات، تکنولوژی، کارگر، و یا سرمایه به خارج از ایران چشم می‌دوختند. سازگارا یک انقلابی مومن بود که در میان همراهان خمینی در هواپیمایی که او را از تبعید در پاریس به ایران بازگرداند، حضور داشت. اما طولی نکشید که دریافت صنعت اتوموبیل‌رانی خودکفا، به اقتصاد ایران بیشتر ضرر می‌زند تا به اقتصاد رقبای غربی آن. سازگارا می‌گوید: "پس از مدتی من این سوال را مطرح کردم که «اصولا در این کشور چرا ما باید اتوموبیل تولید کنیم؟» این کار واقع‌بینانه نیست چون بازار مصرف برای طراحی ماشین‌های جدید بسیار کوچک است و ما نیز قادر نیستیم تولیدات را به خارج صادر کنیم. اما کسی توجه نکرد. میلیون‌ها دلار سرمایه‌گذاری کردیم، نه تنها در صنایع سنگین، بلکه در شاخه‌های دیگر صنعتی‌سازی هم، و امروز بسیاری از آن سرمایه‌گذاری‌ها ورشکسته شده‌اند." در آخر دوران مدیریت خود، سازگارا، همراه با طبییان، پیشنهاد خصوصی‌سازی و همکاری با اقتصاد جهانی را مطرح کردند.

«جواد صالحی اصفهانی»، اقتصاددانی از«ویرجینیا تک ( Virginia Tech)»، و از دانشگاهیان بروکلینز(Brookings)، بعد از انقلاب به ایران برگشته بود و در بانک مرکزی به کار مشغول بود، جایی که رژیم تنها به یک اولویت قایل بود: از میان بردن بهره، که انگ «غیر اسلامی» خورده بود. و با وجود این، هر راهکاری که بانک مرکزی دنبال می‌کرد، باز به سرعت به بهره می‌رسید. یکی از شعبه‌های بانک در تهران یک ماشین قرمز را روی سقف ساختمان قرار داده بود و اعلام کرد کسانی که پول خود را در بانک ذخیره کنند در قرعه‌کشی برای آن ماشین شرکت داده خواهند شد. این شیوه ای بود که به بانک اجازه می‌داد مبلغ متغیری را در ازای ذخیره بپردازد. بانکداران حتی آیت‌الله‌هایی را یافتند که راضی می‌شدند در حمایت از تمهیدات آنها برای بکارگیری بهره فتوی صادر کنند، حداقل تا زمانی که آیت‌الله مقتدرتری فتوی آنان را حرام اعلام کند.

در همان زمان که طبیبیان و همکاران‌اش می‌کوشیدند شیوه‌های اقتصاد لیبرال را تکمیل کنند، دیگر دانشگاهیان و مقامات رسمی به دنبال راهکارهای اسلامی و یا سوسیالیستی برای دشواری‌های کشور بودند. در مجلس مباحثات بی‌پایان بر سر طرح گسترش سازمان برنامه و بودجه صورت می‌گرفت، اما هیچ‌گاه تایید نمی‌شد. اقتصاددانانی که موافق بازکردن درهای اقتصادی بودند، متهم به فروش انقلاب اسلامی به سرمایه‌داری غرب می‌شدند. طبیبیان می‌گوید، "ما را خائن می‌دانستند. ما با مشکلات زیادی روبرو بودیم."

تا سال ۱۹۸۳، دیگر طبیبیان به این نتیجه رسیده بود که مقاومت در برابر اقتصاد لیبرال بیش از اندازه زیاد است. به اصفهان برگشت و تا آخر اولین دهه‌ی پس از انقلاب همانجا ماند و در دانشگاه به آموزش اقتصاددانان جوان مشغول شد. سازگارا به یاد می‌آورد: "در آن سال‌ها یک روزه با هواپیما به اصفهان می‌رفت و برمی‌گشت فقط برای آن که در موردی با طبیبیان مشورت کند". می‌گوید: "او بهترین اقتصاددان ایران است".

جمهوری اسلامی بر اثر خشونت‌های سیاسی، تحریم‌های بین‌المللی گوناگون، انزوای سیاسی، و جنگ هشت ساله با عراق دچار تشنج شده بود. اقتصاد به ورطه‌ی رکودی عمیق افتاد. تا سال ۱۹۸۸، تولیدات سرانه‌ی خالص کشور به نصف مقداری که در سال ۱۹۷۶ بود، رسید. «صالحی اصفهانی» در مقاله‌ای که اخیرا در مجله‌ی «نابرابری اقتصادی‌« چاپ شد نوشت: "عقب‌گرد ثروت در چنین ابعادی، و در چنین مدت زمان کمی، در جهان مدرن کم‌سابقه است." بازار صنعت و پایه‌گذاران آن دچار کاهش شدند. کارگران شغل آزاد، نظیر رانندگان تاکسی، و دست‌فروشان افزایش یافتند. سعید لیلاز، اقتصاددان و تحلیلگر سیاسی ساکن تهران، به من گفت: "در اواخر دوران جنگ، در ۱۹۸۸، ایران یک کشور ورشکسته بود. شالوده نداشت، انبارها خالی، معده‌ها خالی، یخچال‌ها خالی، خانه‌ها خالی، همه چیز خالی بود."

«خمینی» به کشور وعده‌ی عدالت اجتماعی و «حکومت مستعضفان» را داده بود. اما با زیرکی نیز اعلام کرده بود که ایران انقلاب نکرده است که قیمت هندوانه کاهش یابد. صالحی می‌گوید: "به ما اینطور باورانده بودند که برنامه‌ای وجود دارد، اما برنامه‌ای وجود نداشت. به همین خاطر کسی مانند طبیبیان قادر بود از راه برسد و ذهنیت آن‌ها را متحول کند."

خمینی در سال ۱۹۸۹ درگذشت. شوروی در آستانه‌ی سقوط قرار گرفت. طرح اقتصادی لیبرال‌تر، بالاخره، به نظر واقع‌بینانه آمد. رییس جمهور تازه‌ی ایران، «آیت‌الله هاشمی رفسنجانی»، دست به جانب اقتصاددانان و دست اندرکاران صنعت کشور که در طول یک دهه‌ی پیش از آن منزوی شده بودند، دراز کرد و پیشنهاد کرد که هدف‌ها و راهکارهای متناقض کشور را سر و سامان دهند، نارسایی‌ها را اصلاح کنند و سایه‌ی سنگین دولت را بردارند.

در زمان انتخابات رفسنجانی، طبیبیان استاد مهمان دانشگاه استانفورد بود. از طرف یک دوست اقتصاددان دیگر، مسعود روغنی زنجانی با او تماس گرفته شد. طبیبان می‌گوید "که روغنی به او گفت رییس جمهور جدید علاقه‌ی شدیدی به تحولات کشور دارد و نظرش این است که طرحی اصلاحی را که برای منافع بازار مناسب‌تر است دنبال کند." طبیبیان در ۱۹۹۱، به ایران بازگشت و معاون رییس سازمان برنامه و بودجه شد و به تهیه و تکمیل یک طرح بنیادین برای بازسازی کشور در شرایط پس از جنگ پرداخت. این طرح تمایل به خصوصی‌سازی، شناور بودن نرخ مبادله‌ی ارزی، و کاهش کنترل بر قیمت‌ها و سوبسید دولتی داشت.

صالحی اصفهانی، با شگفتی و تحسین می‌گوید، "این از آن برنامه‌های اقتصادی نظیر برنامه‌های تحت نظر« لنین» نبود که دست‌بالا یک تغییر سی درصدی ایجاد کند. این یک تغییر صد و هشتاد درجه‌ای بود. اینها آثار سهمیه‌بندی‌ها را از همه جا پاک کردند."

برنامه اقتصادی- اصلاحاتی تبدیل به مهر دولت رفسنجانی شد. یک روزنامه‌نگار ایرانی در تبعید به من گفت طبیبیان "مغز رفسنجانی" بود. با این وجود، ایده‌های طبیبیان یک بار دیگر قربانی زد و بندهای سیاسی شد: رفسنجانی مشهور به فساد بود، مشهور بود که بذل و بخشش‌های عظیم به دوستان و خویشان خود می‌کند و اعتماد مردم را زیر پا می‌گذارد. از این گذشته، انقلاب ایده‌آلیستی همچنان بر سیاست ایران مسلط بود. شعار مسلط انقلاب، عدالت اجتماعی و تبری از سلطه‌ی امپریالیسم آمریکا بود. بسیاری از ایرانیان معتقد بودند که اصلاحات طبیبیان آب به آسیاب آمریکا و درد به جان مستعضفان ایران می‌ریزد. هر چند که دولت رفسنجانی بعضی حقوق پایه را دست نخورده باقی گذاشته بود، نظیر غذا و داروی سوبسید، اما این ذهنیت ادامه یافت. به نظر صالحی اصفهانی، "اگر قیمت نان را کنترل نکنید، به طبقه‌ی کم درآمد آسیب زده‌اید، اما اگر قیمت آهن را کنترل نکنید، فکر نمی‌کنم به خانواده‌های فقیر آسیبی برسد."

همچنان که قیمت نفت بالا می‌رفت، میزان فقر کاهش می‌یافت. جمهوری اسلامی به بسیاری از وعده‌های خود عمل کرد و برق و آب تصفیه شده، و بهداشت و درمان، و آموزش را به محلات محروم کشور برد. اما ثروتمندان همچنان ثروتمندتر می‌شدند و چون محدودیت‌های تجاری از میان برداشته شده بود و تجملات غربی در دسترس قرار گرفته بود این افزایش ثروت بسیار آشکار بود. ماشین‌های مدل جدید از ژاپن، آلمان، و کره، از انواعی که پیش از آن فقط در اختیار دیپلمات‌ها بود، در شمال تهران رایج شد. نابرابری آشکار، همراه با تملکات شخصی رفسنجانی، بسیاری از ایرانیان را آزرده می‌کرد.

طبیبیان خود را در موقعیتی دشوار قرار داده بود. به خاطر طرح اصلاحی خود ناچار بود برای مردم ایران روشن کند که ورود اقتصاد ایران به سیستم اقتصاد جهانی هیچ ارتباطی با فشارها و چاپلوسی‌های تمهیدآمیز بانک جهانی و یا بنیاد جهانی پول - که هدف‌های مشابهی را در جهان سوم دنبال می‌کند - ندارد. صالحی اصفهانی به خاطر می‌آورد که "بانک جهانی به اشتباه گمان کرد طبیبان به راست هدایت شده است." اما او هشدار داد "نزدیک من نیایید.". هیچ تمایلی نداشت که طرح اصلاحی‌اش آلوده شود. به من گفت "نزدیک شدن به آنها ما را میان مردم بدنام می‌کند."

طبیبیان به یک سیاستمدار تغییر چهره نداده بود. رفتار و روش‌های او همچنان زمخت و سرراست بود، حتی اگر با طنز همراه می‌شد، و همچنان به تنها تعهد دوران مدرسه‌اش پایبند مانده بود. به من گفت، "من به صراحت اعلام کردم به سیستم سرمایه‌گذاری آزاد، رقابت در بازار، حق تملک خصوصی باور دارم، نه به دلیل سلیقه‌ی شخصی بلکه به این خاطر که این تنها راه سازمان‌دهی اقتصادی است که به رفاه مردم منتهی می‌شود." این عقیده را در کشوری ابراز کرد که اگر وجود تورم را به ضعف مدیریت مالی و مالیاتی نسبت می‌دادید، نه به کارشکنی خائنان و سودجویان کافر، ضدانقلاب به شمار می‌آمدید. به این ترتیب، به خود گفت که می‌بایست با حوصله فرضیه‌های پیرامون رقابت را، حتی اگر لازم باشد با قاطعیت و بی‌ملاحظه از میان بردارد، حتی اگر "ناچار باشد در مقابل تمام شور انقلابی و احساسات پرجوش و عاری از منطق، بایستد." او خود را آماده‌ی تشریح تئوری‌های اقتصادی به نمایندگان مجلس، روحانیون، مقامات رسمی، و روزنامه نگاران کرد. طبیبیان گفت "این کار دشمنان زیادی برای من بوجود آورد، اما شیوه‌ای موثر بود."

در این میان، اصلاحات برای رفسنجانی یک فاجعه‌ی سیاسی شد. مردم در مقابل تغییرات ناگهانی شوک‌آور، نظیر دوبرابر شدن قیمت بنزین، تلفن، وسایل نقلیه‌ی عمومی، و هزینه‌ی بازسازی کشور بعد از جنگ با عراق، با وحشت پس نشستند. در سال ۱۹۹۳، دولت رفسنجانی در تلاش خود برای ترکیب سه نرخ مبادله‌ی ارز خارجی، شکست خورد. از مدت‌ها پیش طبیبیان خواسته بود نرخ مبادله‌ی ارزی یکی باشد و تعیین کننده‌اش بازار باشد، اما تصمیم دولت بر انتخاب نرخی که به طور تصنعی پایین نگه داشته شود، قرار گرفت. در گفتگو با من طبیبان به یاد می‌آورد که "بانک مرکزی اصلا در موقعیتی نبود که موضع سیاسی دولت در پایین نگه‌داشتن نرخ مبادله‌ی ارزی را حمایت و ابقا کند؛ این کار حتی به سود اقتصاد هم نبود." در نتیجه‌ی این کار افزایش قروض شدت گرفت و اندوخته‌ی بانک مرکزی در عرض یک ماه به آخر رسید. بانک مرکزی به بدهکاران کمک کرد و موعد پرداخت‌ها را عقب انداخت، و در صورتی که امکان پرداخت نداشتند، بدهی‌ها را پرداخت کرد. از همه طرف، از دانشجویان تا روحانیان، از چپ‌ها تا راست‌ها واکنش‌های شدید منفی سرازیر شد. در مقابل این فشارها رفسنجانی کنترل بر قیمت‌ و توقف خصوصی‌سازی را از سر گرفت.

طبیبیان از سازمان برنامه و بودجه استعفا داد. شیوه‌ی او نبود که به دولتی که به عقیده‌ی، او مجاز بود شیوه‌های خود را انتخاب کند اعتراض کند. اما به یاد می‌آورد که "به عنوان یک متخصص، من با این تغییر موافق نبودم، به شدت آزرده بودم." پرانگیزه‌ترین تجربه‌ی ایران برای گذر به لیبرالیسم نابود شد.

در سال ۱۹۹۷، رفسنجانی به سهولت از کاندیدای چپ، محمد خاتمی شکست خورد. رییس جمهور جدید، که دو دوره در قدرت ماند، پنجره‌ی تازه‌ای به روی آزادی‌های سیاسی و فرهنگی به روی کشور گشود اما در حوزه‌ی اقتصاد دولت، او مسیر مشخصی نداشت. به طور آزمایشی طرح اصلاحی را که رفسنجانی کنار گذاشته بود، دوباره فعال کرد. در این میان، قیمت‌های بالای نفت در آن دوره، این تصور را ایجاد کردند که رفاه به میان مردم آمده و فقر کاهش یافته، نابرابری افزایش نیافته. تا سال ۲۰۰۵، سطح زندگی مردم در ایران در بالاترین حد آن از دهه‌ی هفتاد به آن سو بود. اما هیچیک از این‌ها نتیجه‌ی شیوه‌های کاربردی دولت، یعنی به شیوه‌ی گذشته بر پایه‌ی راهکارهای مقطعی، نبود.

بیکاری فراگیر آشکار ساخت که اقتصاد هنوز دچار مشکلات عمیق است. جمعیت ایران از سال ۱۹۷۹ به بعد دوبرابر شده بود، و سیستم آموزشی امکان تحصیل را در اختیار تعداد بیشتری از ایرانیان گذاشته بود اما نقشی برای این افراد در سیستم اقتصادی که نه بر پایه‌ی صنایع تولیدی بلکه به اجاره بهای نفت وابسته بود و در نتیجه مشاغل بی‌نیاز به مهارت‌های حرفه‌ای تولید می‌کرد، در نظر گرفته نشده بود. در طول دو دوره‌ای که خاتمی بر سر کار بود، بیکاری در میان مردان بیسواد از هفتاد درصد به هشت درصد کاهش یافت؛ در میان مردان با مدارک تحصیلی بالا از پانزده درصد به بیست و سه درصد جهش داشت. (در میان زنان با میزان تحصیلات بالاتر، این میزان چهل و سه درصد بود.) مشکل بیکاری لایه‌ی اصلی هواداران انتخاباتی او را که قشر جوان تحصیل کرده بودند دلسرد کرد. افزون بر این، تمایل شدید او به گفتمان سنگین روشنفکرانه به ایرانیان بیکار هشدار داد که با جامعه در ارتباط نیست.

طبیبان، بعد از استعفا از سازمان برنامه و بودجه، به موسسه‌ایی که خود در شمال تهران تاسیس کرده بود، رفت. این موسسه‌ از روی مدل برنامه‌ی کارشناسی ارشد اقتصاد دانشگاه استانفورد، در فضایی زیبا و سرسبز ساخته شده بود و هدفش آن بود که بهترین دانشجویان ایران را از انتخاب رشته‌های پزشکی و مهندسی منصرف و به این سمت که به همان میزان از اعتبار اجتماعی برخوردار نبود، جذب کند. صالحی اصفهانی که یک تابستان آنجا تدریس کرد به خاطر می‌آورد که "باغ بسیار زیبایی داشت، پردرخت، و پر از مردمی منطقی و مستدل." در دوره‌ی دوم ریاست جمهوری رفسنجانی، این موسسه از سازمان برنامه و بودجه برای گزارش تحلیلی بودجه‌ی کشور حمایت مالی دریافت کرد. اما در سال ۲۰۰۲، دولت متمایل به چپ خاتمی که از گرایش موسسه به بازار آزاد رضایت نداشت، کمک‌های مالی را قطع کرد، پروژه را متوقف کرد، و مانع ثبت نام دانشجویان شد. طبیبیان همچنان باقی ماند، اما به تدریج کمتر و کمتر در آنجا وقت می‌گذراند.

اقتصاد ایران همچنان به بیکاری و تورم مبتلا بود و خاتمی که در جبهه‌های دیگر در جنگ بود علاقه‌ی اندکی به پراختن به بیماری‌های سیستماتیک ایران نشان می‌داد. در سال ۲۰۰۵، محمود احمدی نژاد که چهره‌ی مردمی و رادیکال داشت و شعارهای کمپین خود را بر وعده‌ی خاتمه‌دادن به فساد و آوردن نفت سر سفره‌ی مردم متمرکز کرده بود، خاتمی را از قدرت کنار زد. طرفداران احمدی نژاد او را تنها امید بازگرداندن انقلاب به دست سربازان پیاده‌اش می‌دانستند، یعنی بازماندگان جنگ با عراق، مردان جوان مسلح گاردهای انقلاب و بسیجیان، که از تفاخر تکنوکرات‌های رفسنجانی و روشنفکران خاتمی آزرده بودند. طبقات پایین شهرهای کوچک و روستاها، کسانی که زندگی‌شان با کمک‌های دولتی تامین می‌شد، با احمدی نژادی که خانواده‌اش از روستایی در ارادان به تهران مهاجرت کرده بود، احساس خویشاوندی می‌کردند.

کمپین احمدی‌نژاد تنها بر روی تصویر مردمی او استوار نبود؛ در سفرهای انتخاباتی‌اش به مناطق محروم میلیون‌ها دلار میان مردم پخش کرد. تداوم شکوفایی صنعت نفت کمک بی‌نظیری برای او بود. در سال ۲۰۰۶، درآمد نفت به پنجاه میلیون دلار رسید. اما سیاست احمدی‌نژاد در انتقال مستقیم پول‌ها به جیب هواداران‌اش، عواقب بدی داشت. تورمی که حاصل شده بود، هزینه غذا و مسکن، دو موردی که هیچ کس بدون آن را نمی‌تواند سر کند، به ویژه و به شدت بالا برد. سعید لیلاز، تحلیلگر، در مورد مردم اجاره‌نشین می‌گوید، "شب خوابیدند و صبح بیدار شدند و دیدند که زیر خط فقر زندگی می کنند." در سال ۲۰۰۶، نزدیک به هفتصد هزار مردم شهرنشین دچار فقر شدند. نابرابری اجتماعی برای اولین بار پس از دوران رفسنجانی، بدتر شده بود.

پریشان‌حالی اقتصادی که احمدی نژاد در سال ۲۰۰۵ بر اساس آن کمپین خود را بنا کرد، در سال ۲۰۰۸ به شدت بر ضد خود او عمل کرد. در انتخابات مجلس در ماه مارچ گذشته، حتی همراهان سیاسی خود او نیز با شتاب هر چه سریع‌تر از برنامه‌ی اقتصادی او خود را کنار کشیدند. بیش از یک نماینده‌ی از دوره‌ی در حال اتمام مجلس که به طور عمده زیر کنترل جناح احمدی‌نژاد بود، به من گفت "مسوولیت عمده‌ی مجلس بعدی آن است که رییس جمهور را وادار کنند قوانین اقتصادی معقول‌تری را بپذیرد."

در ژانویه سال ۲۰۰۸، بیش از نیمی از ۲۹۰ نماینده‌ی مجلس نامه‌ای را امضا کردند که قوانین احمدی‌نژاد را مسوول افزایش بیکاری و تورم معرفی می‌کرد. «محمد خوش‌چهره»، از اقتصاددانان دانشگاه تهران، که زمانی از نزدیکان سیاسی احمدی‌نژاد بود، به من گفت "این روزها دانشگاهیان دارند به این اتقاق‌نظر می‌رسند که ایران باید شیوه‌ی اقتصاد بازار آزاد را با امکانات بسیار برای امنیت اجتماعی اختیار کند". او گفت "نقش دولت باید کاهش یابد، و بخشی از اختیارات آن باید به بخش خصوصی منتقل شود،". اما در دولت احمدی‌نژاد "دولت بر همه چیز اعمال کنترل می‌کند." «حمید رضا کاتوزیان»، از نمایندگان محافظه‌کار مجلس، و یکی دیگر از حامیان شیوه‌های اقتصادی احمدی‌نژاد در اوایل دوره‌ی ریاست جمهوری وی، گفت که "مجلس نمی‌بایست اجازه‌ی تزریق مستقیم درآمد نفت به اقتصاد را صادر می‌کرد". کاتوزیان معتقد است که برای حل مشکلات بیکاری و تورم، ایران باید بنیادهای صنعتی خود را بازسازی کند. کاتوزیان به من گفت "این مشکل، واقعی است، نمی‌توان پنهان‌اش کرد. همه‌ی ما می‌بینم‌اش. همه سعی دارند حل‌اش کنند."

همه، شاید، به جز احمدی‌نژاد. همین که نقدها بالا گرفت، او لج کرد. وی، در سال ۲۰۰۵، «فرهاد رهبر» – فردی با پیشینه‌‌ی وزارت اطلاعاتی - را به ریاست سازمان برنامه و بودجه گماشت که بعدها به «سازمان مدیریت و برنامه‌‌ریزی» تغییر نام داد. یکی از نخستین اقدامات  فرهاد رهبر «بازنشسته کردن» طبیبیان از موسسه‌‌ای بود که خود بنا نهاده بود. طبق گفته‌ی طبیبیان، احمدی‌نژاد به رهبر گفته بود که «سازمان مدیریت و برنامه‌‌ریزی» به دست لیبرال‌های اقتصادی افتاده است که می‌خواهند آن نهاد را به «رنگ» خود درآورند و کم کم رهبر را درباره‌ی بدعت‌ها گمراه کرد. رهبر گفته بود که با این عناصر باید مقابله کرد، باید پاکسازی شوند.

رهبر دستورها را پی گرفت و بسیاری از اقتصاددانان باتجربه را وادار به بازنشستگی کرد. اما، مانند پیشینیان‌اش، با کسری‌های بودجه‌ای مواجه شد که نمی‌شد فقط با ایدئولوژی جوابگوشان بود. رهبر به احمدی‌نژاد فشار آورد که نقدینگی را مهار کند و خصوصی‌سازی را بپذیرد. به همین دلیل، رهبر نیز اخراج شد. طبیبیان، از طریق یک آشنای دوطرفه، برای رهبر پیامی فرستاد. "من به‌اش گفتم، "مردم رنگ نمی‌پاشند‌ – این ساختمان است که رنگ می‌پاشد."

احمدی نژاد، در دسامبر سال ۲۰۰۶، اعلام کرد که می خواهد «سازمان مدیریت و برنامه‌‌ریزی» – آژانسی حکومتی که برای حل مشکلات اقتصادی ایران بنا شده بود - را منحل کند. بیژن خواجه‌پور، اقتصاددانی که موسسه‌ای در زمینه‌ی مشاوره‌ی شغلی را اداره می‌کند به من گفت احمدی‌نژاد به دنبال یک ژست نمادین است تا به مردم بگوید برنامه‌ای ریخته است که غنی و باقدرت بایستد. «خواجه‌پور» گفت "اما او نهاد نادرستی را انتخاب کرد، زیرا آن نهاد یکی از دیرپاترین نهادهای ایران بود که دست کم تا اندازه‌ای پژوهش و برنامه‌ریزی داشت. وقتی به سازمانی که جای «سازمان مدیریت و برنامه‌‌ریزی» را گرفته است نگاه می‌کنید می بینید نامِ سازمان معاونت ریاست جمهوری «برنامه‌ریزی و کنترل استراتژیک» را بر آن گذاشته‌اند. همین واژه‌ی کنترل خودش نشان می‌دهد که احمدی‌نژاد چه آدمی است."

در دوران رفسنجانی، بسیاری از فعالان دانشجوی چپ به اصلاحاتی که طبیبیان اعمال کرده بود سخت اعتراض کردند. حالا، در سال ۲۰۰۶، وقتی دانشجویان حامی دموکراسی علیه احمدی‌نژاد تظاهرات کردند، یکی از ایشان پلاکاردی به دست داشت که روی‌اش نوشته شده بود: "طبیبیان را بازگردانید."

خیابان‌های تهران خاک‌آلود است، این جا و آن جا ساختمان‌هایی نیمه‌کاره و یا ویرانه به چشم می‌خورند و صدای فرغون گروه کارگران به گوش می‌رسد. جوب‌ها – جوی‌های عمیقی که از کوه‌های البرز سرچشمه می‌گیرند و به جنوب می‌روند – کثیف‌اند و پر از آشغال. اما ایران، تحت حکومت جمهوری اسلامی، به کشور مدرنی تبدیل شده که نشانه‌های فلاکت آشکار دارد. از فروشگاه‌های مدل بالا در شمال تا پیاده‌روهای مسدود بازار بزرگ و مغازه‌های معمولی کنار خیابان منظقه‌های کم-درآمد، بازرگانی سودآور و پررونق است.

با این همه، بسیاری از ایرانیان به خاطر وضعیت اقتصادی‌شان عصبانی‌اند. نه تنها از میزان بالای بیکاری و نابرابری درآمد گله می‌کنند؛ بلکه از همپیالگی و فساد سیاسی شایع که مزد ایمان ایدئولوژیکی است خشمگین‌اند. سه دهه عوامفریبی، وفاداری طبقات روستایی را نصیب جمهوری اسلامی کرده است، اما هزینه‌ی تحصیل طبقه‌ی متوسط بی‌تاثیر و تا حدی نامربوط به اقتصاد کشور بوده است.

یکی از پلیس‌های بازنشسته به من گفت "به خاطر ایدئولوگ‌هایی که با شور و حرارت محدودیت‌های اخلاقی و نوع لباس پوشیدن را تروریج می‌کنند، افسرهایی که، مانند وی، در دانشکده‌های افسری دوره‌ی شاه تعلیم دیده‌اند از پست‌هاشان بیرون شده‌اند." شبی با جوان فرش‌فروشی در بازار بزرگ – تکیه‌گاه ایدئولوژیکی رژیم - دیدار داشتم که از خیابان‌های تو در تو و پرترافیک شهر گذشته بود تا به ملاقات من بیاید؛ کنار دیوار رودخانه‌ی تجریش، جایی که وی گمان می‌کرد حرف‌های‌اش به گوش کسی نخواهد رسید و از سرکوب و فساد در محل کارش گفت.

او گفت "در بازار افرادی هستند که با حکومت کار می‌کنند. ایشان فرش‌فروش‌اند اما هیچ مالیاتی نمی‌پردازند و می‌توانند آزادانه صادارات کنند. گروه دیگر، که با حکومت موافق نیست، مشکلات زیادی دارد." او باور داشت که پس از انتخابات، پلیس می‌آید و شناسنامه‌های بازاری‌ها را چک می‌کند تا بفهمد آیا رای داده‌اند یا نه. "اگر رای نداده باشید، مطمئن می‌شوند که عضو گروه معاند هستید، و نشانی و همه چیزتان را یادداشت می‌کنند. آن‌ها می‌توانند مغازه‌ی شما را هم ببندند. چه کار می‌توانیم بکنیم؟"

این فرش‌فروش می‌گفت، "برخی اوقات افرادی از اداره‌ی مالیات می‌آیند بازار و از تجار می‌پرسند که آیا با گردش‌گران و تجار خارجی تماس دارند یا نه. آن‌ها به مشخصات و اطلاعات پاسپورت نگاه می‌کنند و می‌گویند، چرا در دوران جنگ نبودی؟ سپس می‌خواهند بدانند که چرا این افراد خارجی به مغازه‌ات می‌آیند؟. اما ما مجبوریم که لقمه نانی به دست بیاوریم! نمی توانیم به ایرانی‌ها فرش بفروشیم، آنها هیچ پولی ندارند."

صبح روز جمعه، بیرون از یک مسجد در همسایگی محله کارگرنشینِ «نارمک»، جایی که احمدی‌نژاد پرورش یافته است، با جوانی دیدار کردم که آپارتمان کوچکی اجاره کرده بود. با این که فارغ‌التحصیل رشته‌ی مهندسی برق با گرایش موتورهای جت بود، اما در کارخانه‌ی لاستیک کار می‌کرد و پنج ماه بود دستمزد نگرفته بود. او به من گفت "به خاطر سیاست‌های نادرست احمدی‌نژاد، در کارخانه‌ی ما را بستند. من دو تا مدرک مهندسی دارم اما بدبختانه در این کشور هیچ جایی برای فنی‌کارها وجود ندارد." او در سال ۲۰۰۵ به احمدی نژاد رای داده بود اما به این باور رسیده است که سیاست‌های اقتصادی رئیس جمهور "صد درصد اشتباه" بوده است. او حرف طبیبیان را می‌زند: "آزادی اقتصادی با آزادی سیاسی همراه می‌شود."

جوانان حومه‌ی نازی آباد، در جنوب تهران، به من گفتند که مدرسه رفتن هیچ فایده‌ای ندارد. بهترین چیزی که آرزو می‌کنند، چنا<

Subscribe to comments feed نظرات (۰ نوشته شد):

مجموعه نتایج: | نمایش:

نظر خود را بنویسید

لطفا کد امنیتی را وارد کنید:
  • ارسال به دوستان ارسال به دوستان
  • نسخه چاپی نسخه چاپی
  • نسخه ساده نسخه ساده
  • لینک دایمی لینک دایمی
Balatarin Add to your del.icio.us Facebook Donbaleh Digg this story

گزینه‌های کتابخانه

متون کلاسیک فارسی

صد خطابه: خطابه‌ی چهل و یکم

ای جلال‌الدوله؛ چون مردان ایران، قاطبه، از أَعلی و أَدنی، بدون استثناء، از شدن ظُلم‌جُویی، بدخویی ستم‌پروری، تعدّی، کسنژی، دائماً مُؤاخذات طبیعت و فرّاشان محکمه‌ی عدل و حقّانیت به اَشدّ اشکنجه و عقوبت و اصعب انتقام در بدترین رذالت و فلاکت، دل‌های ایشان را مخاطب و معاتب(۱) می‌دارند. پسر از پدر حقوق ...
ادامه