هوشنگ اسدی ازشکنجهگرش میگوید
مشکل تاریخی ما فقدان گفتوگو است
Asadi: Our Historic Challenge is Our Lack of Dialogue
«نامههایی به شکنجهگرم» عنوان کتاب خاطرات هوشنگ اسدی نویسنده، روزنامهنگار و زندانی سیاسی پیشین است که به تازگی و به زبان انگلیسی منتشر شده است. تجربه مشترک زندانهای دوران پهلوی و نظام کنونی ایران و ارائه روایتی مستند از روزهای سیاه دهه شصت، این کتاب را علاوه بر برخورداری از جذابیتهای «خاطرهنویسی» به سندی معتبر در زمینه نحوه برخورد با زندانیان سیاسی در تاریخ معاصر ایران بدل کرده است. درباره این کتاب پای صحبت هوشنگ اسدی نشستیم.
با چاپ انگلیسی کتاب شروع کنیم، چه شد که خاطرات زندان شما به زبان انگلیسی به بازار کتاب عرضه شد؟
نخست اتفاقی بود، سپس به برنامهریزی مبدل شد. دوسال پیش که در حال نوشتن خاطراتم بودم، بخشی از آن را که به روزهای زندگی در سلول مشترک با آقای خامنهای در زمان شاه بر میگشت٬ در روزنامه اینترنتی «روز» منتشر کردم. اندکی بعد٬ ناشری از انگلستان با من تماس گرفت و برای انتشار کتاب ابراز علاقه کرد. ادامه این ارتبا ط با انتشارات ONE WORLD به یک کارمشترک دو ساله انجامید. دراین فرصت بود که با معنای واقعی انتشار کتاب بهصورت حرفهای آشنا شدم و تازه دریافتم که علاوه بر همه مشکلات دیگر فقدان «بازارکتاب» در ایران چه مصیبت بزرگی است. در یک بازار کتاب حرفهای همه چیز از لحظه نخست تا پایان برنامهریزی شده و روشمند است. برای نویسندهای مانند من که اولین کتابش رابه انگلیسی منتشر میکند و سابقه انتشار چهار کتاب را در ایران دارد، بسیار جذاب است که پیشاپیش بداند ۱۰ هزار جلد از کتابش پیشفروش شده و یا لینک آن روی سایت آمازون قرار گرفته است. انگار از قفس ایران بیرون میآیی -که هنوز هزار و چند مشتری بیشتر ندارد- و درجهان بال میگشایی.
و گویا این کتاب، نخستین کتاب خاطرات زنداندهه شصت به زبان انگلیسی باشد، درست است؟
بله، این کتاب نخستین گزارش مستند از سرکوب خونین دهه وحشت بزرگ در ایران به زبان انگلیسی است٬ همین متن بود که توانست صدای قربانیان دهه شصت را به گوش جهانیان برساند.
برنامهای برای انتشار نسخه فارسی دارید؟
بله. بهزودی.
برویم سراغ کتاب شما و خاطراتتان از زندان. یکی از جذابترین قسمتهای کتاب، ذکر خاطرات روزهای گذشتهافرادی است که امروز از جمله رهبران جمهوری اسلامی هستند٬ به ویژه شخص علی خامنهای. تصویری که از او ارائه کردهاید، تصویر آدمی روحانی و اهل ادب و فرهنگ است. درباره ارائه چنین جلوهای از او کمی بیشتر توضیح دهید.
درست میگویید. هم برای خواننده ایرانی و هم برای مخاطب خارجی، بخشی از کتاب که به خاطرات هم سلول بودن با آقای خامنهای در رژیم گذشته برمیگردد٬ بسیار جذاب جلوه کرده است. درحالیکه این تنها بخش کوچکی از کتاب من است. ظاهرا شهرت جهانی رهبر جمهوری اسلامی، بهویژه بعد از حوادث خرداد ۱۳۸۹ سبب علاقه و کنجکاوی شده است.
حالا حوادث سال گذشته و دستور خامنهای برای سرکوب مردم را چهطور با خاطرات روزهای دور همراه میکنید؟ از همنشینی این دو چه حسی دارید؟
روایت من از زمانی که با آقای خامنهای هم سلولی بودم٬ به حدود چهل سال پیش برمیگردد. در این فاصله تاریخ ایران ورقهای بزرگی خورده است و آقای خامنهای از یک زندانی به رهبر کشوری تبدیل شده که بزرگترین زندان روزنامهنویسهای جهان است. به نظرم خواننده وقتی تصویر چهل سال پیش آقای خامنهای با سیمای امروزیاش را کنار هم بگذارد، به روشنی تمام میبیند که قدرت آدمی را از کجا به کجا میرساند.
کمی هم از خاطرات زندانهای جمهوری اسلامی بگویید. به عنوان فردی که در هر دو دوره تاریخ معاصر ایران زندان رفتهاید، میتوانید منصفانهتر پاسخگوی این سوال همیشگی باشید که چه رگههایی از شباهت و چه نشانههایی از تفاوت میان زندان سیاسی سلطنتی و زندان سیاسی جمهوری اسلامی وجود داشت؟
واقعیت این است که نظام جمهوری اسلامی درهمه زمینهها رژیم ستمشاهی را روسفید کرده است. رژیم گذشته قربانی چشم اسفندیارش شد که همان استبداد باشد. منصفانه باید گفت که در زمینههای دیگر اعم از اجتماعی و قضایی و حتی اقتصادی، رژیم گذشته ایران بیشتر به سود مردم ایران و بویژه طبقه متوسطی عمل میکرد که زادگاه اصلی نخبگان و دموکراسی است. قرار بود انقلاب به این مشکل تاریخی پایان دهد. دریغا٬ استبداد نیمه مدرن به استبداد مذهبی تبدیل شد. زندانبانها و حتی شکنجهگران بسیار مشهور رژیم گذشته٬ دست بالا کارمندانی بودند که نان خود را در خون میزدند. آن زمان ما زندانی سیاسی بودیم٬ یعنی کسانی مخالف سیستم سیاسی. در استبداد مذهبی با شکنجهگرانی روبهرو شدیم که بهترینشان مردانی افسونی ایدئولوژی بودند و ما زندانیانی که دشمن خدا تلقی میشدیم. در کتابم نوشتهام زندانبانان که باید ما زندانیان چشم بسته را به این سو و آنسو میبردند، حتی از گرفتن دست ما پرهیز میکردند، چون ما را نجس میدانستند٬ یک سر تکه چوبی را به ما میدادند که سر دیگرش دست خودشان بود. حاصل این بینش، زندانهای جمهوری اسلامی را به مخوفترین زندانهای جهان تبدیل کرد که زندانهای رژیم گذشته در قیاس با آن به بهشت میماند.
تمام کتاب در قالب نامهای به «برادرحمید» نوشته شده است. او کیست؟ کجاست؟ چه میکند؟
مثل اینکه «برادر حمید» که حالا جزو سفرای بازنشسته جمهوری اسلامی ایران است، قرار نیست از زندگی من بیرون برود. بله، ایشان همانطور که درکتاب بهدقت شرح دادهام، نزدیک به سه ماه نهایت لطف را به من داشتند و تا آنجا پیش رفتند که مدفوعم رابه خوردم دادند. در رژیم گذشته، زندانیان بازجوها را میدیدند٬ وقتی ما را از سلول به اتاق بازجوئی میبردند، کتی روی سرمان میانداختند. دراتاق بازجویی کت را برمیداشتند و همه زندانیان به این ترتیب بازجوی خود را به صورت واقعی میشناختند. بعد ازانقلاب هم بسیاری از زندانیان در دادگاههای بازجوهای دستگیر شده شرکت کردند و شهادت دادند.
نظام٬ که معلوم نیست چرا فقط ازاین جنبههای رژیم گذشته درس گرفته، درست برعکس عمل میکرد و همه تلاش بازجویان این بود که دیده نشوند. برادر حمید هم همین روش را داشت٬ اما همانطور که در کتاب شرح دادهام، سه بار ایشان را دیدم.
سالهای دراز گذشت٬ بعد از شش سال آزاد شدم٬ مجبور شدم کشورم را ترک کنم و همیشه میخواستم تجربه تلخ زندان را بنویسم. چند بار هم شروع کردم و نتوانستم ادامه بدهم. تا اینکه با معجزه اینترنت تصویر او را دیدم٬ فهیدم نام واقعی بازجویم ناصر سرمدی پارسا ست٬ او سفیر ایران در تاجیکستان بود. عکس او را می توانید روی وبلاگ کتاب ببینید. شاید من اولین زندانی جمهوری اسلامی باشم که بازجویم را به اسم و رسم میشناختم٬ اما حتما اولین زندانی دنیا هستم که برای شکنجهگرش نامه مینویسد. نامه یعنی ارتباط؛ درنامهها همه جا با ادبیات محترمانه و بدون کینه با شکنجهگرم حرف زده ام. به نظر من مشکل تاریخی جامعه ما فقدان فرهنگ گفتوگو است و من سعی کردم این باب را باز کنم. امیدوارم موفق شده باشم.
گفتوگو با یک نویسنده و روزنامهنگار خواهناخواه کلام را به سمت حوادث روز میبرد، سال گذشته یکی از پرحادثهترین سالهای تاریخ ایران بود و جنبشی مردمی شکل گرفت، از قضا یکی از رهبران این جنبش -مهدی کروبی-هم از هم سلولیها شما بوده است.
مهدی کروبی بعد از دورانی تاریخی همان جایی ایستاده است که حدود چهل سال پیش و در جوانی ایستاده بودیم؛ علیه استبداد و فقط او نیست٬ بسیاری از دولتمردان سی ساله جمهوری اسلامی هم درحال حاضر در زندان هستند. وهمین روزها یکی از آنها، آقای مصطفی تاجزاده، در فرصت مرخصی از زندان نامه بسیار مفصلی نوشته و به گفت وگو با بازجوهایش پرداخته است واین یعنی تکرار تجربه من که همیشه برای نظام غریبه بودم، برای کسی که همیشه و حتی هنوز از سنگ بناهای نظام بوده است. به نظرم جنبش سبز یعنی همین؛ یعنی رسوخ روح آزادی در بدنه و مغز نظام. جنبش سبز، رویش چند باره نهال آزادی از میان سیمان سخت استبداد در ایران است٬ شک ندارم این نهال خواهد بالید.





نظر خود را بنویسید