خود – رهبری جوانان ایرانی
The Iranian Youth Leads Itself
مهدیه یک دختر۲۰ ساله و حاضر در تظاهرات به خبرنگار «نیویورک تایمز» گفته است "راستش را بخواهید ما رهبر نداریم" ( نیویورک تایمز ۱۶ ژوئن). وی افزوده "موسوی خیلی علاقه دارد کاری بکند، ولی آنها اجازه نمیدهند. خطراتی تهدیدش میکند. ما نمیخواهیم او را از دست بدهیم. همچنین نمیدانیم این وضعیت تا کی به طول میانجامد".
نسلهای جوان ایرانی که تجربهی انقلاب سال ۵۷ را ندارند با درک شرایط «خود – رهبر» شدهاند. مشکلات پیش روی میرحسین موسوی را میشناسند، از او معجزه نمیطلبند، بلکه با رفتار سنجیده به او یاری میرسانند تا نقش گاندی را تقلید کند. ایران یک دانشگاه بزرگ است که بچهها در آن از بدو تولد آموزش میبینند و الفبای سیاست را در مکتب حکومتی که وارد تمام احوال خصوصیشان میشود میآموزند. از این حیث، تاریخ تحولات ایران وامدار جمهوری اسلامی است. از بس آنها را از سنین نزدیک به کودکی به بهانهی پوشاک نامناسب، معاشرت با یکدیگر، لذت بردن از موسیقی، برپایی محافل شادمانی روانهی بازداشتگاه و زندان کرده و به آنها شلاق و کابل نشان دادهاند، زندان و مجازات شده است بخشی از یک زندگی عادی که از آن نمیترسند و به این یقین رسیدهاند که پایان دادن به زندگی خاصی که به آنها تحمیل شده با شیوهای متفاوت دست یافتنی است. به سخن دیگر، از بس چهرهی تلخ خشونت را زیر پوشش اخلاقگرایی همه جا دیدهاند، سرانجام متوجهی پیکرهی نحیف و تاریخساز گاندی شدهاند که دستش از چوب و چماق خالی – است، سینهاش بیکینه است، و با این حال با کسانی که از او سلب آزادی کردهاند شوخی ندارد. این بچهها که امروز «خود – رهبر» شدهاند و رهبر برای خود دست و پا میکنند و از رهبر حضور گاندیوار میخواهند، خوب میدانند چه میخواهند و چرا میخواهند. نیم نگاهی به رفتار سیاسی آنها فقط در یک ماه اخیر از آن هشیاری ناب خبر میدهد که بیخبران تا کنون تلاش ورزیدهاند آن را جلوهای هیجانی و آسیبپذیر از جوانی برشمارند که کوتاه مدت است و امنیتیها اصرار کرده و میکنند که از دشمن فرمان میبرند.
در احوال نسلهای جوان ایرانی که ظرف فقط یک ماه جهان را متوجه مطالبات آزادیخواهانهی ملت ایران کردهاند چرخی میزنیم:
نظام انتخاباتی را با مکانیسم خودش پذیرفتند و دربارهی کاستیهای آن چون و چرا نکردند. در حجم بالا با شور و شوق، تبلیغات انتخاباتی را رنگ و آب دادند. از زنگ تفریحی که ماموران کنترل پلیسی با هدف نمایش مشارکت وسیع مردم به آن گردن نهاده بودند، خوب استفاده کردند. نگذاشتند لحظهای از آن هدر برود. زدند و خواندند و سرودند و شعار دادند. برای چه کسانی؟ هم آنها که از صافی شورای نگهبان گذشته بودند و دو تن از آنها اندکی فقط اندکی با ذائقه جوانشان همدلی نشان میدادند. مثلا میگفتند با کنترل پلیسی و تحقیر و توهین به مردم در کوچه و خیابان مخالفند و جلو آن را می گیرند و نظایر آن.
نظام انتخاباتی ایران برای نخستین بار مواجه شد با مردمی که میدانستند چه میخواهند و میدانستند چه بهتر آنکه خواستهها را پیش از انتخابات مطرح کنند تا بتوانند در صورت لزوم رئیس جمهور آینده را مواخذه کنند و او را به عرصهی پاسخگویی بکشانند. جوانها تنها نبودند. دیگر نسلها با آنها همآوا شدند. میشود گفت پس از سی سال ماه عسل غیرمنتظرهای در روابط جمهوری اسلامی با بخش مهم و خاموش جمعیت ایران که راه و رسم روزآمدی در زندگی دارند و از حقوق شهروندی با خبرند واقعیت پیدا کرد. همگی بر آن بودیم تا به شکرانهی این آتشبس که چهرهی پلیسی حکومت را لطیف کرده بود و از رنگ خشونت پلیسی آن کاسته بود پس از پایان انتخابات برخوردهای دیگری داشته باشیم و دولت دهم را یاری کنیم تا در محاصرهی بحرانهای داخلی و جهانی تنها نباشد. همه دست دوستی را در برگه رای جا دادند و به صندوقها ریختند. از این بهتر نمیشد به قهر با حکومتی که بسیار بیعدالتی در کارنامهی خود دارد، پایان داد.
پس از اعلام عجولانهی نتایج انتخابات، مردمی که شوکه شده بودند باز هم با مکانیسمهای نظام به چالش با آن پرداختند. احساس میکردند به شوق و شور و شعورشان توهین شده است. رهرو راه گاندی شدند و آرام و صلحجویانه اعتراض کردند. ابتدا اعتراض رنگ خشونت نداشت. همچنان سبز و مسالمتآمیز بود. تا آنکه باطوم و کابل در کار آمد و حمله به خوابگاههای دانشجویی و تحقیر و شکنجهی دانشجویان در زیرزمین وزارت کشور و ورود به حریم خصوصی برخی ساختمانها و بسیار حملات دیگر که حتی آقای علی لاریجانی رئیس مجلس و همطیف آقای احمدینژاد را بر انگیخت تا خواستار تحقیق و شناسایی عوامل بشود.
اکنون، رنگ سبز که نوید آشتی میداد به رنگ خون آلوده شده و انبوه ایرانیان رنگ سیاه عزا را بر آن نیز افزودهاند. با این وصف جوانهای ایرانی همچنان «خود – رهبری» را با شیوههای گاندی مدیریت میکنند. در این رویداد مبارک تاریخی دست دشمن در کار نیست. دست جوانهای ایرانی در کار است که زهر خشونت را در زندگی طبیعی و روزمره چشیدهاند. از خشونت نفرت دارند و عزم کردهاند سرنوشت خود را تغییر دهند. رهبر آرمانی آنها گاندی است. به راه او میروند و همان را تبلیغ می کنند.
خواستهشان اجرایی شدن یک حق است. به نتایج انتخابات اعتراض دارند. دولتها اگر به ضرورت چیزی به نام پشتوانهی اعتماد مردم پایبند باشند سوء ظن شهروندان را با شیوههای منطقی رفع میکنند. تجدید انتخابات با حضور ناظران، بحران اعتماد را ترمیم میکند. هر شیوهای غیر از آن دیوار بیاعتمادی را بالا میبرد. ادامهی وضع موجود به سود هیچکس نیست. علاوه بر دیگر صدمات، وضعیت اقتصادی کشور از آنچه بود بدتر میشود. ادامهی بازداشت متفکران و روزنامهنگاران و تظاهرات کنندگان مدنی کار را بر دولتی که اصرار بر دوام دارد از آن سختتر میکند که پیشبینی میشود. ممکن است مردم را زیر فشار سرکوب مدت کوتاهی از نفس بیاندازند. آخرش که چه؟ نسلهای خسته و سرخورده کم داریم که میخواهند نسلهای جوان و امیدوار را از شوق و شور خالی کنند؟
ایران یک پارچه اعتراض است. جمعیت انبوه به این درجه از خشم اجازه نمیدهند فوران کند. خود زمام رهبری را به دست گرفتهاند. خویشتنداری را به رفتاری اسطورهای تبدیل کردهاند. اگر این خویشتنداری و سکوت و حضور، تدبیر و تدبر نیست پس چیست؟ در قانون اساسی جمهوری اسلامی همه جا بر تدبیر و تدبر مدیران ردهی بالای کشور تاکید شده است؛ حال شهروندان مجبور شدهاند به سبب فقدان این صفات در مدیران، خود به آن آراسته بشوند. پرهیز از خشونت در حرکات اعتراضی بزرگترین دستاورد ایرانیان در سی سال اخیر است و بنا ندارند آن را از دست بدهند.





نظر خود را بنویسید