در برابر افزایش فشارهای سیاسی بینالمللی به ایران نباید درکنار جمهوری اسلامی ایستاد
گفت و گویی با مهرداد درویش پور
Confronting the Dangers of War, Neocons, and Islamic Radicalism
۱۲ فروردین ۱۳۸۶
فاضل حسینی راد
زنان ایران و خطر جنگ در صفآرایی بنیادگرایی اسلامی و محافظهکاران نو
فاضل حسینی: آقای دکتر درویشپور عزیز، اجازه بدهید این گفتوگو را با پرسشی در پیوند با مسئلهای آغاز کنیم که مدتهاست موضوع بحثها و تبادلنظرهای فعالان اجتماعی و سیاسی است؛ و آن هم راههای فشار آوردن بر رژیم حاکم بر ایران برای تغیییر وضعیت موجود. به نظر شما چه نوع فشاری را بر رژیم ایران میتوان«مشروع» وچه نوع فشاری را «نامشروع» نامید؟
مهرداد درویشپور: اعمال فشار دیپلماتیک و سیاسی تمام عیار و تحریمهای "هوشمند" برای وادار کردن جمهوری اسلامی ایران به پذیرش سازش با آژانس بینالمللی و شورای امنیت، مبنا قراردادن مسئلهی حقوق بشر در ایران به عنوان معیار اساسی و مستمر در چگونگی تنظیم مناسبات دولتها و مجامع بینالمللی با جمهوری اسلامی ایران، اتخاذ سیاستی که بنا برآن، سران، رهبران و نمایندگان جمهوری اسلامی ایران مورد فشار، تحریم و تعقیب قرار گیرند، حمایت هرچه گستردهتر بینالمللی در دفاع از مبارزات دمکراتیک مردم و اپوزیسیون آزادی خواه و مستقل ایران را از جمله فشارهای مشروع برای به عقب راندن رژیم جمهوری اسلامی میدانم.
با حملهی نظامی به ایران، تحریمهای همه جانبهی اقتصادی به گونهای که همچون نمونهی عراق آسیبهای جدی به مردم وارد آورد و سیاست چلبی سازی قدرتهای بزرگ به عنوان روشهای نامشروع کاملا مخالفم و حق مردم ایران میدانم که با پشتیبانی بینالمللی سرنوشت خود را خود تعیین نماید. در عین حال با هر تلاش برای مصالحه و تثبیت رژیم که به قیمت قربانی ساختن حقوق بشر شود نیز مخالفم.
در عین حال سخت بر این عقیدهام که نادیده گرفتن نقش اصلی جمهوری اسلامی در ایجاد بحران کنونی و یا نادیده گرفتن ضرورت درهم آمیختن شعار صلح با دمکراسی و حقوق بشر در ایران میتواند جنبش صلح طلبی را به همسویی با جمهوری اسلامی سوق دهد. مشکل اصلی ایران انرژی هستهای نیست، وجود حکومتی بنیادگرای اسلامی است که جهان را با بیم و هراس روبرو میسازد. من ضمن رد دو راه حل حملهی نظامی و یا تثبیت رژیم، برآنم که افزایش هرچه بیشتر فشار سیاسی داخلی و بینالمللی راه غلبه بر بحران کنونی و تحقق دمکراسی و حقوق بشر در ایران است. راه سومی که میبایست با قدرت هرچه بیشتر برای هموار ساختن آن کوشید. بگذارید روشنتر بگویم راه سومی که من از آن سخن میگویم هیچ ربطی به جنگ دون کیشوتی بخشی از گروههای اپوزیسیون ایران که ضمن مخالفت با جمهوری اسلامی، در عمل با عمده کردن "مبارزه با امپریالیسم" پنهان و یا آشکار راه همسویی با جمهوری اسلامی را برگزیدهاند ندارد. در برابر میلیتاریسم و بنیادگرایی اسلامی، بی تردید باید از راه سومی سخن گفت که در پی صلح و دمکراسی و حقوق بشر در ایران است. اما در برابر افزایش فشارهای سیاسی بینالمللی به ایران و یا مقابله با آن، نباید درکنار جمهوری اسلامی ایران ایستاد!
خطر حملهی نظامی آمریکا به ایران را چقدر جدی میدانید؟ و آیا این احتمال را میدهید که احمدی نژاد برای به دست آوردن حمایت مردمی دست به تحریک آمریکا برای حمله به ایران بزند؟
نه فقط احمدی نژاد بلکه خامنهای و دیگر سران بنیادگرای جمهوری اسلامی در ایران گام به گام رویای نئوکنسرواتیوها در دستگاه بوش را به واقعیت نزدیک میکنند. من از فوریهی 2006 رسما طی مقالاتی از رویارویی روز افزون میلیتاریسم و بنیادگرایی اسلامی در منطقه سخن گفتم و هشدار دادم. سرانجام چنین رویاروییای میتواند حملهی نظامی به ایران گردد که به تحت منگنه قرار گرفتن نیروهای طرفدار دمکراسی منجر خواهد شد. آرزو داشتم و دارم که تحلیل من بدبینانه بوده باشد. اما همهی شواهد نشانگر آن است که روز به روز خطر حملهی نظامی به ایران به قطعیت نزدیک میشود. و چه ابلهانه است که با "عادی خواندن اوضاع" و تهدید به ناامن ساختن جهان، راه حملهی نظامی را هموارتر ساخت. سرپیچی جمهوری اسلامی ایران از پذیرش قطعنامهی شورای امنیت و پافشاری برای پیش برد بلندپروازیهای هستهای خود و دست کم گرفتن نابردباری آمریکا و اسراییل در روبرو شدن با ایران اتمی و توان شان در جلوگیری از آن، امید یافتن راه حلهای صلح آمیز را روز به روز کاهش میدهد. ازسوی دیگر رویهی تاکنونی سران جمهوری اسلامی تنها به افزایش نفوذ تمایلات جنگ طلبانهی محافظهکاران نو(نئوکانها) در هیئت حاکمهی آمریکا انجامیدهاست که سالهاست برای جابجایی نقشهی خاورمیانه از طریق میلیتاریسم طراحی میکنند و ایران قدرتمند تحت رهبری بنیادگرایان اسلامی را بزرگترین کابوس خود میدانند. آنان که در عصر پسا استعمار بی هیچ درسی آموزی از تاریخ، مدعیاند که با بازگشت به سیاستهای قهری گذشته میتوانند خاورمیانه را "مدرن" نمایند، بی آن که دریابند به نقد ماحصل کارشان تا کنون افزایش بحران و آشوب و تقویت بنیادگرایی در منطقه بوده است.
بدین ترتیب با به بن بست رساندن راه حل سیاسی حل بحران اتمی ایران توسط جمهوری اسلامی، خطر حملهی نظامی افزایش خواهد یافت. در چنین شرایطی چه معجزهای ممکن است بتواند جلوی استفاده از گزینهی نظامی را برغم انکار مکرر دولت امریکا بگیرد؟ به ویژه آن که با پایان مهلت شورای امنیت به تدریج رهبران آمریکا با صراحت بیشتری از امکان استفاده از "همهی گزینهها" سخن میگویند. تحریمهای گستردهتری در پیش رواست. اما اگر آن نیز به عقب نشینی جمهوری اسلامی نیانجامد، راه حل نظامی میتواند طرفداران بیشتری دستکم در دولت بوش بیابد و به تنها سناریوی ممکن بدل گردد.
ناکامی سیاست میلیتاریستی آمریکا درعراق، رهبران جمهوری اسلامی را به این ارزیابی خوشبینانه اما مرگبار رسانده است که آمریکا ناگزیر به یک ایران اتمی رضایت خواهد داد و حاضر نخواهد شد به مخاطرات یک حملهی نظامی تن دردهد. آنان که خود تنها با سرکوب قهری مخالفان درپی تثبیت رژیم شان برآمدند، چگونه فراموش کردهاند در منطق میلیتاریسم، شکست سیاسی تنها با پیروزی نظامی قابل جبران است و بس! و چه بهانهای بهتر از سرپیچی جمهوری اسلامی از پذیرش قطعنامهی سازمان ملل متحد، مداخله در امور داخلی دیگر کشورهای منطقه، تهدید اسراییل به نابودی و بی اعتنایی نسبت به خطر جنگ میتواند به انزوای هرچه بیشتر ایران و توجیه تحریمهای هرچه گسترده تر و تحریک آمریکا به حملهی نظامی یاری رساند؟ عقربههای زمان در جهت حملهی نظامی به حرکت درآمدهاند. اگر فرصتی هم باقی باشد تنها با عقب نشینی جمهوری اسلامی و ایفای نقش فعالتر طرفداران صلح و راه حل سیاسی در جهان و به ویژه در آمریکا ممکن است جلوی فاجعهی جنگ گرفته شود. بنیادگرایان اسلامی که به سرنوشت ملت ایران بی توجهند، خود را آماده میکنند درصورت حملهی نظامی کل منطقه را به عراقی دیگر بدل سازند. تا فرصت باقی است ملت ایران و مجامع بینالمللی باید جمهوری اسلامی را تحت فشار قرار دهند تا با پذیرش پیشنهادهای آژانس بینالمللی و همکاری با سازمان ملل و تعلیق غنی سازی کامل اورانیوم شبح جنگ از سر کشور کناررود.
تا آن جا که به ایران برمیگردد، نمیدانم گروههای مخالف سیاست حاکم در سطح جامعه چرا ساکتند؟ در آمریکا شاهد آنیم که گروههای مخالف جنگ چه در سطح جامعه و چه در کنگره و سنای آمریکا تلاش میکنند جلوی سیاست جنگطلبانه را بگیرند. این نشان میدهد آنان خطر جنگ را به جد دریافتهاند. حال آن که مخالفان سیاست ماجراجویانهی جمهوری اسلامی در ایران تحرک جدی ندارند. آیا آنها نیز میپندارند این همه صرفا جنگ روانی است؟ شاید برآنند که دیگر فرصتی باقی نمانده است و یا نقشی نمیتوانند ایفا کنند؟ و یا از همه بدتر، شاید حملهی نظامی را یگانه راه خلاصی از وضع موجود در ایران میدانند؟ راه حل نهایی حل بحران اتمی و پرهیز از در غلطیدن به کام جنگ، بیتردید استقرار دمکراسی و حقوق بشر در ایران است. در گام نخست اما به نام منافع ملی میبایست کل جامعه را برای به عقب راندن سیاست حاکم که میتواند ایران را نابود سازد بسیج کرد.
صحبت از سیاست کردیم. تخصص آکادمیک شما پژوهش در بارهی زنان است. بگذارید این دو مقوله را تلفیق کنیم. چه ارتباطی بین محافظهکاری سیاسی و جنسی میبینید؟
تاریخ بشر سرشار از نمونههایی است که نشانگر آن است که بنیادگرایان و محافظه کاران چه از نوع اسلامی و چه مسیحی و یا یهودی بزرگترین دشمنان زنان و طرفداران عقب ماندهترین و خشنترین نوع پدرسالاری هستند. بیهوده نیست که بخشی از تبلیغات آنها برای کسب وجهه و رای چه در آمریکا، چه در اسراییل و چه در ایران و دیگر کشورهای خاورمیانه، اعلان جنگ آشکار و یا پنهان به زنان و حقوق آنهاست. مگر محافظه کاران و بنیادگرایان مسیحی و از جمله نئوکانها برای به عقب راندن زنان خواستار محدود کردن حقوق آنها، از جمله مخالفت فعال با حق سقط جنین نیستند؟ مگر در ایران و الجزایر ومصر و افغانستان شاهد آن نبودیم که هرجا بنیادگرایان اسلامی قدرت گرفتند چه بر سر زنان آوردند؟ اصولا زنستیزی بخشی از ایدئولوژی رسمی محافظهگرایی سیاسی و به ویژه بنیادگرایی دینی است. یکی از محورهای آن هم تلاش برای کنترل مطلق سکسوالیتهی زنان در همهی پهنهها، از خانواده گرفته تا اجتماع و سیاست است.
اجازه بدهید بحث را بازتر کنیم. مقولهی جنسیت چه نقشی در سیاستهای بنیادگرانه ایفا میکند؟
رابطهی قدرت و جنسیت رابطهی شناخته شدهای در جامعهشناسی زنان است. به عبارت روشنتر، کنترل زنان در بسیاری از جوامع، پایهی کنترل فرد و سازمان دادن ایدئولوژیها و نظامهای توتالیتر بوده است. بنیادگرایان در دفاع از ارزشهای پیشامدرن و عنادشان با تجدد، تاکید خاصی بر دفاع از الگوی زن سنتی و دشمنی با زن مدرن دارند. بیاد بیاورید که بنیادگرایان در ایران در اولین گام پس از به قدرت رسیدن با اجباری ساختن روسری چگونه تلاش نمودند تجددستیزی و غرب ستیزی خود را به نمایش گذارند و تحکیم قدرت خود را از طریق کنترل زنان محک زنند. میخواهید ببینید درجهی نفوذ بنیادگرایی در کشورهایی چون مصر تا کجاست؟ کافی است به درجهی محجبه شدن زنان در مقایسه با گذشته نگاه کنید. در آمریکا و اسراییل نیز درجهی رشد نفوذ بنیادگرایی مسیحی و یا یهودی را میتوان از درجهی به عقب راندن حقوق زنان سنجید. از سوی دیگر نیز درجهی آزادی یک جامعه را باید با درجهی آزادی زنان در آن سنجید. به این ترتیب زنان موقعیت نمادین در روشن ساختن کم و کیف قدرت سیاسی در یک جامعه دارند.
اگر بنیادگرایی اسلامی در ایران با به عقب راندن زنان کوشیده است اقتدار خود را به نمایش بگذارد، زنان نیز به عنوان اصلیترین نیروی چالشگر نظام اسلامی در ایران، مقاومت خود در برابر آن و تمایلشان را در به عقب راندن سنت به نمایش میگذارند. در زمینهی جنگ نیز در جهانی که بنیادگرایان اسلامی با تروریسم و محافظه کاران نو با جنگ طلبی خشن ترین جلوههای سلطه طلبی پدر سالار را به نمایش میگذارند، زنان به عنوان نیروی اصلی جنبش صلح به پاسداری از پاسیفیسم و نقش آن در حفظ جان انسان و محیط زیست و خشونت زدایی از جامعه میپردازند. هم از این رو همان طور که بارها گفتهام زنان پیشقراولان گذار به دموکراسی و تعمیق آن هستند!
در بارهی «فمینیسم اسلامی» و پیروانش چه فکر میکنید؟ آیا برای این جریان هیچ نقش پیشروی قایلید و کلأ آیندهاش را چگونه میبینید؟
من از جمله کسانی بودم که از همان ابتدا نسبت به شیفتگی در برابر "فمینیسم اسلامی" هشدار دادم و نخستین بار (طی مقالهای در کنفرانس بینالمللی بنیاد پژوهشهای زنان ایران در سیاتل) در سال 1996 و در دوران عروج این گرایش در ایران، عکس العمل نشان دادم و از ارتباط آن با تئوری نسبیت فرهنگی و چالش آن در برابر فمینسم سکولار سخن گفتم.
این واقعیتی است که حضور زنان ایرانی در پیکارهای اجتماعی و به ویژه در انقلاب 1357، هرگز حضوری یکدست و همگون نبوده است. اگر زنان طبقهی متوسط شهری تحصیل کرده، سکولار و متجدد جامعهی ما از انقلاب مشروطه تا به امروز با انگیزه و قصد تحقق خواستههای زنورانه، تجدد خواهانه و دمکراسی در این پیکارها شرکت کردند، اما بخش دیگری از زنان ایران با انگیزه و ارزشهای سنتگرایانه و بنیادگرایانه - به ویژه در انقلاب 57 - به عنوان سربازان انقلاب اسلامی شرکت کردند.
"فمینیسم اسلامی" پرچم گروهی از زنان است که اسلام گرایی سیاسی بخشی از هویت آنان است و در ایران بیشتر به عنوان فمینیسم دولتی ظاهر شدند. بی دلیل نبود که آنها ضمن رد تساویطلبی بین زنان و مردان، حفظ "بیضهی اسلام " را آن اولویتی میخواندند که خواستهای زنان میبایست تابعی از آن باشد. با این اوصاف روشن است که نقش پیشرو این جریان تا کجاست! اشتباه نشود؛ «فمینیسم اسلامی» ربطی به مسلمانان فمینیست ندارد؛ گروه اول از دین پرچم سیاسی ساخته است. از همین رو بیش از آنکه آن را به عنوان بخشی از جنبش فمینیستی بشناسیم، باید آن را گرایشی در جنبش اسلام گرایی شناخت. برای آنان ، میزان «خودآگاهی» زنان مسلمان، باورهای دینی است. حال آنکه در نزد گروه دوم، دین بخشی از اعتقادات شخصی است و باور به حقوق برابر زن و مرد معیار است. بیهوده نیست که گفتوگو و همکاری بین سکولارهای فمینیست و مسلمانان فمینیست میسر است. حال آن که با گروههای ایدئولوژیگرای «فمینیست اسلامی» جز بر سر نقش دین در «رهایی» یا اسارت زنان بحثی زمینی نمیتوان داشت. اساسا باور یا عدم باور به دین را به معیار برابرطلبی حقوق زنان بدل ساختن بحثی اسکولاستیک است. این ادعا که فردی که خود را مسلمان میداند، نمیتواند خود را فمینیست بخواند، به لحاظ نظری غلط، و به لحاظ سیاسی خطرناک است. اما با رشد جنبش سکولار در ایران نه تنها فمینیسم اسلامی رنگ باختهاست، بلکه زبان مسلمانان فمینیست نیز دنیویتر شدهاست.
استقرار حکومت دینی به تقویت ایدئولوژی سنتگرا در ایران منجر شده و این خود، زنان ایرانی را تحت فشار بیشتری قرار داده است. اما در جامعهای که در تاریخ آن کشاکش بین سنت و مدرنیته هرگز به این گونه حاد نبوده است، زنان - به ویژه زنان تحصیل کردهی طبقهی متوسط شهری– به عنوان گروهی که تحت بیشترین فشار سنت و مذهب و حکومت مذهبی قرار گرفتهاند نقش برجستهتری در گذار به مدرنیته مییابند. روند جهانی شدن نیز به تقویت نقش این گروه از زنان و افزایش توقعشان به ویژه در نسل جوان یاری رسانده است. به گونهای که امروزه ادعای آنکه زنان باید تنها از فرهنگ بومی خود تغذیه کنند به ادعای پوچی تبدیل شده است. بسیاری از این زنان به درستی دریافتهاند که بنیادگرایی اسلامی مهمترین مانع و دشمن آنان در دستیابی به خواست برابری است. پرسش این جاست کدام راه برای برچیدن این مانع موثرترین آن است؟
من به نوبهی خود حمایت داخلی و بینالمللی ازجنبشهای زنان و دیگر گروههای اجتماعی و تلاش برای شکل بخشیدن به یک «انقلاب مخملین» را هزاربار بهتر از حملهی نظامی برای عبور از بنیادگرایی اسلامی و گذار به دمکراسی، سکولاریسم، برابرحقوقی زنان و مردان در ایران میدانم. مخالفت قاطع ما با جنگ از این روست که همان طور که کلیهی تجربیات تاکنونی بشر نشان داده است، نتیجهی آن خفه کردن جنبشهای دمکراتیک، از جمله جنبش زنان، و به تعویق انداختن امر دمکراسی است.
با سپاس از شما دکتر درویش پور.
من هم تشکر میکنم.
درباره نویسنده
چاپ و نشر در ایران؛ دو روی واقعيت
۲۲۱۰۷ بازدید





نظر خود را بنویسید