سانسور رسمی و وحشت از فرهنگ، وجه مشترک هر دو نظام سلطنتی و جمهوری اسلامی
گفتوگو با فرج سرکوهی
Comparing Press Freedom under the Pahlavi Monarchy and the Islamic Republic
فاضل حسینی: آقای سرکوهی، شما از دههی چهل درگیر فعالیت مطبوعاتی بودهاید. چه تفاوتی بین رفتار رژیم شاه و رفتار رژیم جمهوری اسلامی با مقولهی آزادی نشر میبینید؟ چه چیزی آن استبداد را از این استبداد جدا میکند؟
فرج سرکوهی: در دهه چهل نهادها و سیاست سانسور نیز، همراه با دیگر تحولات ساختاری جامعه متحول و به اصطلاح برنامه ریزی شده، سازمان یافته و به سامان شد. از دهه چهل به بعد «سانسور رسمی» در عرصه کتاب، فیلم، موسیقی، تاتر و هنرهای تجسمی به «وزارت فرهنگ» واگذار شد که پس از انقلاب به «وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی» تغییر نام و همان کارکرد را ادامه داد.
نام به تقریب مشترک نهاد «سانسور رسمی» در هر دو نظام، وجوه اشتراک و اختلاف دو نظام را، دستکم در برخی حوزها، تصویر میکند.
در هر دو نظام، زبان و نامیدن ــ نامگذاری ــ گژدیسه و مقلوب شده و نه برای بیان واقعیت یا روشن کردن صفات و ممیزههای امری که برای پوشاندن، برای تولید ابهام برای مخفی کردن به کار گرفته میشوند، کلمات از معنا و بار خود تهی و ساقط میشوند تا با به دوش گرفتن عملکردی متفاوت، فریبکاری کنند. واژه به ماسکی برای پنهان کردن عملکرد بدل و «فرهنگ» در هر دو نظام «سانسور» معنا میشود. نهادی که «وزارت فرهنگ» نامیده میشود و بر اساس نام خود باید فرهنگ را «گسترش و ارتقا» دهد، در هر دو نظام، مسئولیت سانسور را برعهده میگیرد که «قاتل فرهنگ» است.
هر دو نظام استبدادیاند، اما نظام شاهنشاهی استبدادی سیاسی بود و نظام جمهوری اسلامی استبدادی است ایدئولوژیک. وجه مشترک استبداد در هر دو نظام در عرصهی فرهنگ ـــ مطبوعات، نشر، ادبیات، هنر و حوزههای نظری ــ وجه مشترک سانسور رسمی را سبب میشود و هر دو نظام نهاد مسئول سانسور را «وزارت فرهنگ» مینامند.
وجه اختلاف را نیز میتوان در همین نامگذاری دید.
به دوران پهلوی دوم حکومت مدعی ارتقا و گسترش فرهنگ و منکر سانسور بود. سانسور رسمی پوشانده و شرمگین میکوشید خود را پنهان کند. در نام نهاد سانسور ـــ وزارت فرهنگ ـــ نشانی از سانسور که اصلیترین کارکرد آن بود، نیست.
سانسور در استبداد ایدئولوژیک جمهوری اسلامی شرمگین نیست. جمهوری اسلامی به سانسور مباهات و افتخار میکند و بر اساس اصل مذهبی «امر به معروف و نهی از منکر» سانسور (نهی از منکر) و هدایت نویسندگان و روزنامهنویسان و هنرمندان (امر به معروف) را «تکلیف و وظیفهی مذهبی» خود میداند.
واژهی «ارشاد» (هدایت، راهنمایی) که در جمهوری اسلامی به نام این وزارتخانه افزوده شد، خبر از آن میدهد که جمهوری اسلامی بر آن است تا خلاقان عرصهی فرهنگ را به سمت و سوی دلخواه حکومت هدایت کند.
پسوند «اسلامی» - که به فرهنگ افزوده شد- نیز نشان میدهد که حکومت مدافع فرهنگ تکصدایی است؛ فرهنگهای غیراسلامی باید حذف شوند و تنها فرهنگ اسلامی است که حق بیان و بقا دارد.
جمهوری اسلامی، برخلاف نظام شاهنشاهی، در نام نهادی که سانسور رسمی را بر عهده دارد (وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) و در قوانینی که وظایف این وزارتخانه را تعیین میکنند، سانسور رسمی را با اصل مذهبی «امر به معروف و نهی از منکر» تقدیس و تبرک میکند. سانسور برخلاف دوران شاه، شرمگین نیست و انکار نمیشود. حذف دیگراندیشان، حذف فرهنگهای غیراسلامی و تحمیل فرهنگ تکصدایی نیز به صراحت در نام وزارتخانه آمده است و همه چیز درهالهای از اصول مذهبی مشروعیت یافتهاست.
سانسور رسمی به دوران جمهوری اسلامی قانونی و شرعی است و نه فقط عرصهی سیاست که همهی عرصهها، از اخلاقیات تا روابط انسانی را در برمیگیرد. برهنهتر و سخت گیرانهتر هم هست.
در هر دو نظام «پروانهی نشر» برای ناشران، «پروانهی انتشار» برای مطبوعات و «مجوز چاپ و نشر» برای کتاب مهمترین اهرم و مکانیزم «سانسور رسمی» است.
در دهههای چهل و پنجاه، چون دوران جمهوری اسلامی، انتشار روزنامه و مجله مشروط به اخذ «پروانهی انتشار» بود که در آن روزگار وزارت فرهنگ با کسب اجازه از ساواک و شهربانی آن را صادر میکرد. در جمهوری اسلامی وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی و باز هم البته پس از کسب تکلیف از وزارتخانههای اطلاعات و کشور و قوه قضاییه، این کارکرد را برعهده دارد.
به دوران پهلوی دوم، پروانهی نشر روزنامه تنها برای کسانی صادر میشد که به دربار و نظام وابسته بودند و از آن دفاع میکردند. به دوران جمهوری اسلامی نیز پروانهی انتشار روزنامه فقط برای وابستگان به جناحهای حکومتی صادر شده است. در هر دو نظام، به ندرت، برای افراد مستقل از حکومت، و البته نه مخالف یا منتقد، پروانهی نشر مجله صادر شده و میشود.
در هر دو نظام مدیر مسئول نشریه همراه با نویسنده در برابر مقامات امنیتی و قضایی پاسخگو است. مجازاتهایی چون توقیف نشریه- که علاوه بر نویسنده، صاحب امتیاز، سرمایهگذار و مدیر مسئول را نیز دربرمیگیرد، مدیران مسئول را خواسته یا ناخواسته، به بازوی سانسور بدل کرده و نوعی از سانسور مصلحتاندیشانه را با هدف حفظ نشریه سبب میشود. شدت و ضعف این نوع سانسور به موقعیت و شرایط متحول شونده مشروط است.
در هر دو نظام انتشار کتاب به صدور مجوز چاپ و نشر مشروط است. نسخهی اول هر کتاب در ادارهی بررسی کتاب وزارت فرهنگ (رژیم گذشته) یا وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی (رژیم کنونی) سانسور میشود. معیارهای سانسور رسمی در مورد کتاب البته تفاوت بسیار دارد. در نظام شاهنشاهی معیارها بیشتر سیاسی بود و هدف جلوگیری از انتقادهای سیاسی و البته جلوگیری از نشر آثار چپ. در جمهوری اسلامی علاوه بر سیاست، همه عرصهها با معیارهای سیاسی، اخلاقی، مذهبی، ارزشی و گاه جناحی سانسور میشوند.
به دوران پهلوی دوم تحمیل «خود سانسوری برآمده از سرکوب دولتی» را ساواک بر عهده داشت و «خودسانسوری برآمده از روان شناسی جمعی، نظام ارزشی، اخلاقیات، فرهنگ و مذهب» را نظام ارزشی غالب بر جامعه با واسطهی نهاد روحانیت تحمیل میکرد. ساواک با احضار، تهدید، منزوی کردن، بی کار کردن و بازداشت روزنامه نویسان خود سانسوری را بر آنان تحمیل میکرد. به دوران جمهوری اسلامی، وزارت اطلاعات، دادگاههای انقلاب، اطلاعات سپاه و چندین نهاد امنیتی دیگر، با خشونتی صدچندان که با قتل، شکنجه، تحمیل مصاحبههای اجباری و.. همراه است، این کارکرد را ایفا میکنند.
یکی از اهداف اصلی و اعلام شدهی بازداشت، شکنجه، وادار کردن قربانیان به مصاحبههای اجباری، قتل و...، ایجاد فضای رعب و وحشت است. در چند سال گذشته، مجبور کردن منتقدان به مهاجرت و فرستادن آنان به تبعید نیز رواج یافته است. افشای خبرهای راست و دروغ دربارهی زندگی خصوصی و مشخصههای فردی نیز از سنتهای رایجی است که تحمیل و افزایش خود سانسوری را، در کنار اهداف دیگر، دنبال میکنند.
«خودسانسوری برآمده از فرهنگ غالب بر جامعه» به دوران پهلوی دوم به عرصههای مذهبی و ملی محدود بود. جامعه نقد مذهب رسمی، و گاه حتی نقد فرهنگ ملی را برنمیتابید. ساختار سازمانیافته و پرقدرت روحانیت به شیوههای گوناگون، از اعمال نفوذ بر دربار و نهادهای امنیتی چون ساواک و شهربانی گرفته تا برانگختن مردم و در مواردی (چون پروندهی احمد کسروی) خطر قتل، مانع از نقد مذهب در مطبوعات و کتابها میشد. برخی اقلیتهای مذهبی چون بهاییان از انتشار هر نوع نشریه محروم بودند. در این عرصه دربار و هیات دولت نیز به دلیل اعتقادات مذهبی خود و در مواردی به انگیزهی عوامفریبی و ترس از واکنش روحانیت و مردم، با روحانیت شیعه همراهی میکردند.
به دوران جمهوری اسلامی خودسانسوری برآمده از فرهنگ ملی و دینی و نظام اخلاقی و ارزشی مسلط بر جامعه به دلیل حمایت همهجانبه و گستردهی نهادهای حکومتی، دامنه و قدرت بیسابقهای یافت و خود را به عرصههای اخلاقی، روابط انسانی، عواطف و زندگی خصوصی نیز تعمیم داد.
به دوران پهلوی دوم، انتشار هرنوع اثر مارکسیستی، یا آن چه کارمندان بوروکرات و اغلب کمدانش ادارهی بررسی کتاب «تبلیغ مارکسیسم» تشخیص میدادند، ممنوع بود. داشتن و مطالعهی برخی کتابها 3 تا 15 سال زندان بهدنبال داشت. با این همه، آثار بسیاری از این ژانر از تحول سیاستها، نادانی، شکاف بورکراتیک و گاهمداری مسئولان بهره میگرفتند و منتشر میشدند.
سانسور پهلوی دوم به رغم ابعاد گاه مضحکهآمیز آن، با ادبیات و هنر تا حدودی مدارا میکرد. در حالی که اجرای نمایشنامهی هاملت شکسپیر، به دلیل شاه کشی، چند سالی ممنوع بود، اغلب آثار برتولد برشت و اغلب آثار بزرگ ادبی جهان بدون سانسور منتشر میشدند. سانسور پهلوی دوم چپ و مسایل سیاسی را هدف گرفته و در دیگر زمینهها کمآزار بود.
نظام شاهنشاهی فرهنگ را به جد نمیگرفت. روحانیت به تاثیر فرهنگ بر تحولات سیاسی واقف، و خود لایهای است اهل فرهنگ. نظام جمهوری اسلامی نظامی است مکتبی، ایدیولوژیک و تکصدایی. مبارزهی فرهنگی برای تحکیم فرهنگ برآمده از مکتب و ایدئولوژی حکومتی و حذف فرهنگهای دیگر، در همهی نظامهای ایدیولوژیک از اهمیتی بسیار بالا برخوردار است. سیاستگذاران جمهوری اسلامی در عرصهی فرهنگ، نه فقط بر آن بودند که با گسترش فرهنگ اسلامی در مدارس، دانشگاهها، هنر، ادبیات، نشریات و...، جامعهای مبتنی بر فرهنگ تکصدایی تولید کنند، که همهی توان خود و جامعه را برای حذف فرهنگها و صداهای دیگر بسیج کردند.
جمهوری اسلامی مکانیزمهای سانسور رسمی و خود سانسوری تحمیلی دوران شاه را گسترش داد و با الگو برداری از استبدادهای بلوک شرق سابق و کرهی شمالی و چین کنونی، شیوهها، مکانیزمها و روشهای نو و تازهای ابداع کرد.
سانسور رسمی جمهوری اسلامی پس از فروپاشی شوروی و شکست سازمانهای چپ در ایران، اغلب آثار تئوریک و غیر سیاسی چپ، جز آثاری که به نقد مذهب میپردازند، را آزاد کرد؛ اما دامنهی معیارهای سانسور را از سیاست به همهی قلمروها و همهی ابعاد روابط انسانی گسترش داد. سانسور اخلاقی، ارزشی و مذهبی در جمهوری اسلامی بیش از همه ادبیات و هنر را هدف گرفت، تا جایی که نه فقط محتوا، که سبک آثار نیز گاهی به موضوع سانسور بدل شد.
جمهوری اسلامی در آغاز کوشید تا با سانسور گسترده از سویی، و با تولید ادبیات و هنر اسلامی از دیگر سو، فرهنگهای غیراسلامیــ همهی دستآوردهای ادبی، هنری و نظری جهان ــ را از صحنه حذف کند. سیاست تولید هنر و ادبیات اسلامی شکست خورد. تکصدایی کردن جامعه نیز واکنش منفی برانگیخت.
خود سانسوری در جمهوری اسلامی از منظر ابعاد گستردهی آن با دوران شاهنشاهی و دیگر استبدادها قابلمقایسه نیست. به دوران جمهوری اسلامی، بازداشت، شکنجه و قتل روزنامهنویسان و نویسندگان و هنرمندان، به پدیدهای مکرر و جاری بدل شد. نهادهای گوناگون دولتی، نیمه دولتی و غیردولتی، به ویژه نهادهای پرقدرت وابسته به روحانیت شیعه، با برانگیختن تظاهرات مردمی، با به کار گرفتن لابیها و گروههای پرقدرت فشار در دادگاهها و نهادهای امنیتی، آزار بدنی، انتشار اخبار راست و دروغ دربارهی زندگی خصوصی و مسایل شخصی، متهم کردن هر نوع دیگراندیشی به ارتداد، قتل بدون محاکمهی روزنامه نویسان، نویسندگان و هنرمندان و... خود سانسوری را در جامعهی ایرانی به ابعاد بیسابقهای گسترش دادهاند.
با این همه، سانسور رسمی در جمهوری اسلامی به دلیل انقلاب ارتباطات و تاثیرپذیری جامعهی ایرانی از روند جهانی شدن، کارایی خود را از دست دادهاست. اینترنت، برنامههای ماهوارهای و دیگر دست آوردهای تکنولوژیک در عرصهی ارتباطات سانسور رسمی را به تقریب بیاثر کردهاند. جمهوری اسلامی، در واکنش به ناکارایی سانسور رسمی، میکوشد با تولید فضای رعب و وحشت در میان روزنامه نویسان، نویسندگان، هنرمندان و دیگر لایههای روشنفکری ایران خود سانسوری را افزایش دهد. نرخ بالای بازداشت، شکنجه و قتل روزنامهنویسان و نویسندگان و شدت سرکوب رسانهها در ایران از این سیاست نشان دارند.
چه ربطی میبینید بین دیگرسانسوری (سانسور رسانههای گروهی برای نمونه) و خودسانسوری؟ به دیگر سخن، چه ربطی میان سیلست سانسور و فرهنگ سانسور وجود دارد؟
سانسور رسمی برآیندی است از سیاستهای حکومت و فرهنگ غالب بر جامعه و نسبت به متن یا اثر، نسبت به نویسنده یا هنرمند بیرونی.
خودسانسوری هم در زمانی که حاصل ترس و وحشت است، هم به هنگامی که از مصلحتاندیشی برمیآید، هم آنگاه که فرهنگ و نظام ارزشی غالب بر جامعه و تابوهای مسلط آن را تحمیل میکنند، و هم در موقعیتی که ترکیبی است از هر سه مجموعه عوامل، پدیدهای است درونی یا به اجبار درونی شده.
سانسور رسمی در هنر و ادبیات میتواند بخشی از اثر را تخریب کند، یا در رسانهها گردش آزاد اطلاعات و اخبار و طرح آزاد آراء متفاوت را مانع شود. اما سانسور رسمی، رودررو با امکاناتی که انقلاب ارتباطات و جهانی شدن پدید آوردهاند، روز به روز عقبنشینی میکند. در جهان ما هر اثر هنری و ادبی روزی بدون سانسور منتشر خواهد شد و هر خبر و نظری راه گسترش و انتقال خود را خواهد یافت.
خود سانسوری اما، راه را بر خلق اثر هنری و ادبی میبندد. همهی آثاری که خودسانسوری راه را بر خلق آنها بستهاست، همهی افکار، احساسات و عواطفی که به دلیل خودسانسوری به زبان و قلم نیامدهاند، هرگز منتشر نخواهند شد.
خودسانسوری در شخصیت روزنامهنویس و نویسنده و هنرمند لانه کرده، و قربانی خود را بهتدریج به بیماری چند شخصیتی در یک کالبد و به انسانی شیزوفرونیک بدل میکند .
خودسانسوری آنگاه که از ترس و وحشت برمیخیزد، موجی از تخریب خود، موجی از سرزنش خود را نیز همراه میآورد و اگر تداوم یابد، به تحقیر خود منجر میشود. خودسانسوری حاصل از مصلحتاندیشی نیز روشنفکر را به کاسبکاری تنگنظر بدل میکند.
خود سانسوری برآمده از فرهنگ و تابوهای جامعه، جامعه را از نقد فرهنگ و تاریخ خود باز میدارد؛ و جامعه بدون نقد فرهنگ و تاریخ، در گذشته درجا میزند.
سانسور و خود سانسوری در فرهنگ ایرانی عنصری است ریشه دار. شگفتانگیز نیست که حتی گرایشها و نهادهای مدعی آزادی و دموکراسی در صد سال اخیر نیز مخالفان و منتقدان بیرونی و درونی خود را سانسور کرده و خودسانسوری را در میان خود رواج میدهند.
دربارهی آدینه اندکی در کتاب «یاسوداس» و اندکی نیز در مقالهای با عنوان «حکایت آغاز» در کتاب «شب دردمند آرزومندی» نوشتهام و مفصل حکایت در کتاب «حال اهل درد» منتشر خواهد شد .
آدینه تجربهای نو بود بر نیازهای نو. نیازهایی که از 1360 به بعد در جامعهی ما سر برکرد. آدینه از معدود مجلههای سنگین ادبی و اجتماعی ایران بود که به تیراژی نزدیک به مجلههای پوپولار دست یافتند. آدینه به زبان همهی روشنفکران غیرحکومتی ایران بدل شد و نسلی با آن قد کشید.
در خارج از کشور برای نشریات آلمانیزبان مقاله مینویسم و گاهی هم برای وبسایتهای فارسی زبان. چند داستان هم به آلمانی چاپ کردهام. اگر مراد از سوال، سردبیری و انتشار نشریه باشد اما حکایت دیگر است. در خارج از کشور امکانی برای کار حرفهای به عنوان سردبیر یا ناشر یک نشریه برای من نیست. کار حرفهای به مخاطب، به امکانات مالی و به کادر حرفه ائی نیاز دارد ورنه نتیجه همان است که در اغلب رسانههای فارسی زبان خارج از کشور میبینید. انبوه نشریاتی که با سادهترین معیارهای حرفهای بیگانهاند.
گفتم که رسانهی جدی، به ویژه در عرصهی فرهنگ، هنر و ادبیات و مسایل نظری، که تخصص من است، به مخاطب جدی نیاز دارد؛ اما نرخ بسیار نازل و پایین مطالعه، که در میان ایرانیان خارج از کشور به یکی از شاخصهای اصلی بدل شده است، از غیبت مخاطب خبر میدهد. برای یک نشریهی حرفهای علاوه بر مخاطب، سرمایهگذاری اولیه نیز لازم است تا رسانه پس از چند شماره به خودکفایی و سپس به سودآوری برسد. تامین سرمایه در توان من و بسیاری چون من نیست.
در خارج از کشور کادر حرفهای یا نیست یا هزینهی آن نیست. سردبیری رسانهها، چون ویراستاری کتاب، ـــ جز در یکی دو مورد ـــ در رسانهها و نشر فارسی زبان خارج از کشور به «گردآورنده» تقلیل یافته است. وقتی در نثر فارسی برخی به اصطلاح سردبیران مجلهها غلطهای فاحش دستوری بیداد میکند، وقتی حتی برخی سردبیران مجلههای به اصطلاح ادبی و فرهنگی از نوشن یک لید چند سطری عاجزند، چه باید گفت و کرد؟
آیا اصلاحطلبی دینی را نیرویی میدانید که قادر به ایجاد تحول در بنیانهای استبداد سیاسی و فرهنگی در جامعهی ایران باشد؟
اصلاحطلبان مذهبی نه میتوانند و نه میخواهند «بنیانها»ی نظام اسلامی را دگرگون کنند. هدف اصلی این گرایش اصلاح برخی ابعاد نظام جمهوری اسلامی بود و این نظام از همان آغاز به ضرورت هماهنگ کردن خود با استلزامات قدرت و مدیریت واقف بود.
آقای خمینی، که در عرصهی سیاست عملی و گاه حتی در عرصه نظر، به روزگار خود، بزرگترین، خلاقترین و موثرترین چهرهی جنبش اصلاحطلبی مذهبی ایران بود، بخشی از امکانات سیاسی این جنبش را مصرف کرد.
جنبش اصلاحطلبی مذهبی در ایران در عرصهی نظر دستآوردهای ارزندهای داشته و در قلمرو عمل کارکردهای مهمی را تحقق داده است. نقد اصلاحطلبان مذهبی از دیگر قرائتهای دین برخی پرسشها را پاسخ داد، اما این جنبش در چند سال اخیر از نقد خود و پاسخ گویی به پرسشهایی که خود طرح کرد بود، ناتوان ماندهاست. جنبش اصلاحطلبی مذهبی ایران امکانات بالقوهی نظری خود را مصرف کردهاست. در عرصهی عمل، از جمله به دلیل گذشته و بستر تاریخی و نیز به دلیل سهمی که همواره در قدرت داشته و دارد، فلج شدهاست. مهمترین مفهوم جنبش اصلاحطلبی مذهبی در عرصهی سیاست عملی، «مردمسالاری دینی» بود که در تحقق خود، با نشان دادن محدودیتهای خود، نفی شد. جنبش اصلاحطلبی مذهبی ایران در عرصهی نظری به سترونی رسیده و در سیاست عملی به تکرار بیرنگ گذشتهی خود ادامه میدهد.
راه برون رفت از بحران فعلی را چه میدانید؟ به عنوان یک نویسنده و ژورنالیست، چه پیشنهادی برای دگرگون کردن وضع اسفبار نشر در ایران دارید؟
نرخ بالای بیسوادی و نرخ پایین مطالعه در جامعهی ایرانی، فقر فرهنگی، سانسور، وابستگی به رایانههای دولتی، سطح نازل تخصص، تکیه بر مدیریت سنتی و..، بحران صنعت نشر ایران را به پدیدهای مزمن بدل کرده است؛ صنعتی که به یاری رایانههای دولتی نفس میکشد به بیماری درمانناپذیر شباهت میبرد که با دستگاههای مصنوعی زنده نگهداشته میشود. مطبوعات نیز با مشکلاتی مشابه درگیراند.
راه برون رفت جامعهی ایرانی از موقعیت کنونی ؟ دگرگون کردن وضعیت نشر؟ نمیدانم. راه حلها و کلیشههای کلی را میتوان تا ابد تکرار کرد. از تکرار چه سود ؟ زندگی سخت و تجربههای دردناکی که در هر دو نظام بر من آوار شدند، فروریزی مکرر «سقف بلند آرزوهای نجیب ما»، آتش گرفتن مکرر «باغ بیدار و برومندی که اشجارش، در هر طرف میشد صلیب ما» «جای «آن گسترشها، آن صف آرایی»ها به قول اخوان «در زیر این رگبار، این هر دم افزون بار .. » شاید به من آموخته باشد که به نسخه نویسیهای رایج دل نبندم.
ارتباط آزاد خلاقان عرصهی فرهنگ با مخاطبان، حضور آزاد نویسندگان، هنرمندان، روشنفکران، روزنامه نویسان و.. در رسانههای بزرگ و تودهگیر دیداری و شنیداری، در مجامع و مراکز آموزشی، در نشستهای داستان و شعرخوانی و جلسههای بحث و گفت و گو، در مطبوعات و.. میتواند ارتباط خلاقان عرصهی فرهنگ و مخاطبان بالقوه و بالعفل آنها را ممکن کند، گرایش به مطالعه را بالا ببرد، تیراژ کتاب و نشریه و درآمد ناشران را افزایش دهد و از حدت و شدت بحران نشر بکاهد. شاید. دگرگونی فرهنگی مردم و جامعه، که بر دیگر عوامل تحول سایه افکنده است، فرآیندی دشوارتر، پیچیدهتر و دور از دستتر از آن است که در این مجال فرصت بحث آن باشد. اما همان ارتباط آزاد اهل فرهنگ و مخاطبان که گفتم، به آزادی بیان و آزادی اجتماعات برای همهی شهروندان مشروط است که در استبداد ممکن نیست. استبداد البته تنها عامل و مسئول بحران فرهنگی، بحران صنعت نشر، نرخ پائین مطالعه و... نیست، اما بر این فرآیندها موثر است.
صنعت نشر جز با ارتقای فرهنگی جامعه از بحران کنونی رها نمیشود . ارتقای فرهنگی جامعه اما به عوامل بسیاری، از جمله نقد جدی هویت، تاریخ، فرهنگ و...، مشروط است و این روندها آسان حاصل نمیشوند.
برون رفت جامعه از وضعیت کنونی؟ میتوان تکرار کرد: با ساختاری دموکراتیک. اما اگر پرسیدند که «دموکراسی در ایران امکان پذیر است یا نه»، به ناچار تنها باید از امید حرف زد که آدمی بی آن سر آسایش و آرامش بر زمین نمیگذارد.





نظر خود را بنویسید