A Forum on Human Rights and Democracy in Iran - Gozaar: صد خطابه: خطابه‌ی چهل و یکم صد خطابه: خطابه‌ی چهل و یکم ================================================================================ Gozaar در ۲۴/۰۲/۱۳۸۹ ۲۰:۴۳:۰۰ ای جلال‌الدوله؛ چون مردان ایران، قاطبه، از أَعلی و أَدنی، بدون استثناء، از شدن ظُلم‌جُویی، بدخویی ستم‌پروری، تعدّی، کسنژی، دائماً مُؤاخذات طبیعت و فرّاشان محکمه‌ی عدل و حقّانیت به اَشدّ اشکنجه و عقوبت و اصعب انتقام در بدترین رذالت و فلاکت، دل‌های ایشان را مخاطب و معاتب(۱) می‌دارند. پسر از پدر حقوق خود را می‌جوید، که: ای نامرد، پدر، تو چرا مرا به مکاتب نَبُردی، و «علوم» و «فنون» و «حرف» و «صنایع» نیاموختی و آداب انسانیّت و رسوم آدمیّت به من یاد ندادی و در [عوض] خُرافات فاضل دربندی و مُزخرفات قطب راوندی و افادات شبستری [را] آزمودی؟ شَکیّات و سَهویات و مسائل فروغ و مقانات یا اعتقاد به افضلیت «علی» بر انبیاء یا «فاطمه» بر ائمه‌ی هُدی، کدام مُشکل «جغرافیا» یا مسئله‌ی «حساب» و «شیمی»(۲) یا علم «تجارت» و طریقه‌ی «مُعاشرت» و آداب «مُصاحبت» را برای من یا دیگری حل کرده است؟ جنین در «رحم مادر» به زبان شیرین طبیعت فریاد می‌کند: ای پیر جادو، من بیچاره که ودیعت خدا و امانت پروردگارم، تو می‌باید در رحم خود به خوی‌های خوب و اخلاق مرغوب و طبایع شرف و جلالت پرورش بدهی و حالات ذاتی مرا به سرورها و شادی‌ها و خوش‌دلی‌ها و آزادی‌ها و فتوت و شجاعت تکمیل نمایی. آیا چه گناه داشتم که مرا به مجلس گریه و زاری و آه و سوگواری، کشان کشان کشانیدی و برای کلثوم مغموم و عبدالله مَجهول مَعدوم و شهربانوی نامعلوم و رقیّه و سکینه، بر سر و سینه زدی و روی گونه [را] خراشیدی و یقه دریدی. به قسمی که من در رحم بر خود لرزیدم و به درجه‌ی هلاکت رسیدم و به خوف از سقط شدن رسیدم و تمام حظوظ و مسرّات طبیعی را فوت نموده و شادی‌های گرانبهای مقوم طبیعت و خلقت خویش را فراموش کردن و با «هم» و «غم» همدوش و با «درد» و «الم» هم‌آغوش، از تو رذیله‌ی ملعونه زاییدم؟ باز دست از ظلم و ستم خود برنداشتی، تخم دشمنی «عُمر» و «عایشه» و «ابوبَکر» و «معاویه» و عشق به «دخترِ شاهِ پریان» و ملائکه‌ی آسمان و حُبّ «ابوذر» و «سلمان» در دلم کاشتی؟ امروزه که در میدان جهان، جز فضل و هنر و علم و عمل، یک ذرّه خُرافات به‌کار نمی‌رود و کسی به چیزی، بلکه به پشیزی، یک خروار این مُهملات را نمی‌خرد. من از محصولات و مزروعات تو، و از این سرمایه‌ی تجارتی که به من داده [ای] چه فایده و ثمر بردارم؟ در تمام جهان، جز عثمانی و ایرانی، نام مسلمانان مجهول است. در ایران، یک دینار به عشق مسلمان نمی‌دهند، که سهل است؛ یک نان عثمانیان هم به ازای پاره برنمی‌دارند. دشمنی «عمر» و «عایشه» که در ایران بی‌ثمر و فایده است و در عثمانی مایه‌ی خسارت و ضرر و اسباب و تحقیر و کتک، و در سایر جاهای جهان، ذکری از این سخنان نیست. زن از شوهر حقوق خود را مطالبه می‌کند، که: ای شوهر نابکار و ای احمق بی‌ناموس و عار؛ من که از جنس آدم بودم و تو را در زندگانی معاونت و در مشورت، مددکاری می‌نمودم، روی مرا بستی و چشم و گوش مرا کور کردی. از تمام حظوظ آدمیّت و حقوق معیشت محروم نمودی. زنده به‌گور در این خانه خراب[ه]های چون قبر نشانیدی. اخلاق مرا محو و ابطال [کردی] و امور مرا فسخ و اعطال(۳) و حیات مرا در حیز(۴) اهمال گذاردی و مرا مجبور به هزاران حیله و خدعه و دسیسه و دغدغه و مکر و وسوسه کردی. ظلمی که شما شوهران، به ما بیچارگان می‌کنید، هیچ کس به هیچ اسیری و هیچ دشمنی به هیچ دستگیری نکرده [است]؟ کجا شمر ذی‌الجوشن و سنان بن اَنس، این معامله‌ی ناهنجار و این رفتار ناگوار [را] که شما می‌کنید، کرده‌اند؟ مگر پروردگار قهار و منتقم جبار، انتقام مارا در یوم جزا از شما بگیرد و به وعده‌ی خود، که «و اذا(۵) الموَوده سُئِلَت بِاَیّ دَنبِ قُتِلَت» وفا فرماید؛ و «هُوَالمُنتَقِمُ القَهّار»(۶). شوهران به زنان می‌گویند: شما را ما مددکار زندگانی و معاون معاش و کامران خویش می‌خواستیم، کنون باری ناهموار و دُزدی نابکار و حیله‌کاری مکّار و دشمنی دل‌آزار برای ما شده‌اید. هرکس دچار شما شد، نفس راحت کشیدن و لقمه‌ی گوارا بلعیدن و آب خوش نوشیدن و به خواب راحت آرمیدن را بر او حرام نموده‌اید. آه، چه بدبخت است شوهری که دچار شما جادوگران غدّار و حیله‌کاران نابکار شود. مالمان را می‌دزدید و تلف می‌سازید. عرض و ناموس ما را هدر و بر باد می‌دهید. شب و روز از برای اداره‌ی معاش شما، در اشدّ دوندگی و تلاش و اصعب اشکنجه و عذابیم، تا لقمه‌نانی تحصیل نموده و شبانگاه با شما به آسایش به‌سر بریم. همه شب، تا سحر به رنج لُندلُند(۷) شما گرفتار و به زحمت فِق فِق(۸) شما دچاریم. آه، که چه زمان دیدار مرگ را بینیم و از شرّ شما شرموطگان دشمن حیات و استراحت آسوده در آغوشش گیریم. بر ایوان کسری صورت سه کس را رسم نموده بودند: اولین مردی که سر به زانوی غم نهاده و زارزار می‌گریست و اطرافش را «ماران گزنده» احاطه کرده بودند و هر آن اژدهایی مهیب و دمان‌ بر او حمله می‌برد و از شراره و شعله‌ی زهرش، درد دل آن بیچاره را تازه و سورت سورش جــان درمــانده‌اش را بی‌اندازه می‌نمود و در ذیل آن رسم به «خط جلی» نوشته بودند: «این کسی است که پای‌بند اهل و عیال و روزگارش همواره مالامال وبال و احوال باشد اهوال». ای گرفتا پای در بند عیال / دگر آسودگی مَبَند خیال دومّین مردی بود که ریش خویش را کنده و یقه را دریده و به سر خود می‌زد. در ذیل آن نوشته بودند: این مردی است که زنش را طلاق گفته و دوباره رجوع نموده، کنون از خورده‌ی خود پشیمان [است] و از کرده دچار سرزنش و درد بی‌درمان است. سومین مردی که با کمال شادی و سرور، مشغول رقصیدن و خندیدن بود. در ذیل آن نوشته بود: این کسی است که اکنون در محکمه‌ی قاضی قاضی، زن خود را طلاق گفته و از بند و شرّش جسته [است]. در واقع، زنان حالیه‌ی ایران، بارهای گرانی هستند که رستم دستان و سام نریمان هم طاقت کشیدن بار آنها را ندارد. بی شبهه و شک، شوهر به هر درجه از «دولت» و «ثروت» و «اقبال» و «مکنت» باشد، بدبخت‌ترین اهل عالَم است. رعیت ایران به پادشاهان، به زبان طبیعت فریاد می‌کنند: ای نادان جاهل و ستمکار غافل، و ای مبهوت خونخوار سرگردان و بی‌مروت ایمان. ای بی‌شرف و عار، و مردود روزگار. یک مملکت را که رشک روضه‌ی رضوان و مایه‌ی حسرت تمام ممالک جهان بود، خراب و ویران [نمودی] و بر اهلش «دوزخ» و «برزخ» و «زندان» کردی. رونق و آبرو و شکوه دولت اصیل نجیب ایران را بُردی و همگی ما را دُچار درد أَلَم و گرفتار فقر و فاقّه و غم نمودی. این حرص بی‌حد و طمع بی‌اندازه‌ی تو، که نه تنها به خوردن مال و نان و گرفتن جان و روان ما اکتفا نمی‌کند [و] تا مانند اژدهای ضحّاک، خون جگر و مغز سر ما «رعیت دربدر» را نخورد، آسوده نمی‌خوابد. و ما رعیت ایران، امروزه لگدکوب ظالمان خونخوار داخله و سرزنش و ملامت و توبیخ دوَل خارجه و ملل متفرّقه شده‌ایم و فردا پایمال سُمِّ ستوران لشکر و اسیر دست سالدات(۹) و عسکر ایشان خواهیم شد. زنانمان را در برابر چشممان با رذل و بی‌ناموسی دُچار خواهیم دید. اولاد خویش را در پست‌تر شناعت و وقاحت گرفتار مشاهده [می‌کنیم]. ۴ میلیون نفوس ایران در ۱۰۰ سال الی حال، از جور شما طبقه‌ی ستمکار، دربدر بیابان‌ها و گرفتار «کُربت»(۱۰) و «رنج غُربت» شده‌اند، یا از فقر و فاقه به بدترین دردها جان سپُرده، در زیر «شکنجه» و داغ و ننگ قجر و کتک و زنجیر و چوب و لگدکوب و در زندان‌خان[ه]های شما به فلاکت مُرده‌اند. مگر پروردگار ما، خطّ بندگی ما بیچارگان را به‌دست شما ستمکاران سپُرده و عنان اختیار ۴۰ میلیون نفس را به کف کفایت شما واگذارده؛ مؤاخذه‌ی «جان» و مطالبه‌ی «خون» ما را از ایشان نخواهد کرد؟ که ای کاش، با این بندگان مانند «آقا» در حق «نوکر» و «بنده» و مثل دشمن درباره‌ی اسیر معامله می‌کردند. هیچ دشمنی، اسیر و دستگیر خود را بدین ذلت و عذاب اشکنجه نخواهد کرد، که شما رعیت را نموده‌اید: «وَ سَیَعلَمُ‌الَّذِینَ ظَلَمُواَیَّ مُنفَلِبِ یَنقَلِبُون»(۱۱). پادشاهان جواب می‌دهند: ای رعایای بی‌غیرت و ظالمان دست‌کوتاه بد عقیدت، ما به حُکم مجازات و به فرمان انتقام از جانب طبیعت قاهره و از طرف پروردگار جبّار مأموریم، که شما رعیت بی‌غیرت را، که هزاران هزار ید و قدرت «دَم‌زدن» و «لا و نَعَم گفتن» از بی‌اتفاق و بی‌حمیّتی و همّتی ندارد، در اشدّ اشکنه و عذاب پایمال هوا و هوسات خویش سازیم. خون جگر شما، شرابِ ناب است و لخت دل و کبدتان کباب. ما به حکم محکم «اَلحُکمُ لِمَن غَلَب»(۱۲) ما شما را بنده‌ی زرخرید و عَبد عَبید و خانه‌زاد جاوید خویش می‌دانیم. «َالعَبدُ و مَا فِی یَدِهِ کَانَ لِمَولاه» را همواره به شما ابلاغ می‌فرماییم. رعیّت ایران برای ما قصّابان، حُکم گوسفند و گاو را دارند. اگر بپرورانند، از برای قُربانی و تصدُّق به خاک پای گوهرفَرسای شهریاری می‌پرورانند. مثنوی گاو اگر خُسبَد و گر چیزی خورد / بهر عید ذبح، خود می‌پرورد و خوشا به‌حال آن دختر رعیّت، که مورد خدمتگذاری حرم مُحترم سلطنت بشود. و مسعود، آن پسر که فدای اجرایِ میل خاطر ما ظالمان گردد، یا در زیر اشکنجه و عذاب و قَهر و غَضب ما جان سپارد. حقوق پادشاهان بر رعیت این ایرانِ ویران، نه‌تنها گرفتن مال و جان و باد دادن عِرض و ناموس ایشان است، یلکه تا آنان را به ممالک خارجه نفروشند و تا آخرین ایرانی را بر خاکستر فلاکت ننشانند و زنان آنان را به‌دست سربازان جنگلی روسی نسپارند، و ته‌بَساط فلاکت‌زده‌ی ایشان را فدای قَدَم اسبان سالدات انگلیز(۱۳) کنند، و خانه خراب[ه]های آنان را «طویله» و «اصطبل» خیل و حَشَم افغان‌ها و عُثمانیان نگردانند، دست از ایشان برندارند و حقوق خویش را از ممالک ایران اداکرده نبینند. (۱۴( ای خواننده‌ی کتاب؛ ظلم مانند آتش است و ظالم چون صاعقه‌ی آتش‌بار. همان‌طور که «صاعقه» حقّ خود را «سوختن» می‌داند و تــا نسوزاند، حقوقش ادا نمی‌شود؛ پادشاهان ستمکار هم تا تمام مملکت را «ویران» و تا فرد آخر را دچار «درد بی‌درمان» نسازند، حق خود را ادا کرده ندانند. و به همان قسم که «آتش» را هر چه «طعمه» بیشتر دهی، قوی‌تر می‌شود، و سوختن و أَثرش افزون‌تر گردد، «ظالم» را هر چه بیشتر «تمکین» نمایند، آتش ظُلم‌اش زبانه‌دارتر و شراره‌ی ستم‌اش افزون خواهد گردید. و ما در اینجا به‌راستی تصدیق می‌کنیم که: اکنون هنوز نیم‌رمَقی از دولت و ملّت ایران باقی است و در حالت نُزع و جان‌کندن هستند و باز حقوق پادشاهان ایران از رعیت آن ادا نشده است؛ زیرا که همچنان که از کُنده‌ی درخت خشکیده بند و مادام [که] در برابر شعله‌ی آتش، أَثری باقی است، یعنی بالکلّیه خاکستر نشده، حقوق آتش ادا نگردیده [است]، همان‌طور [هم] حقوق پادشاهان ایران هنوز تماماً از رعیّت آن ایفا نگردیده است. و امیدواریم که عَمّاً قَریب حقوق آنان از اینان کاملاً ایفا و ادا شده و نام ایران و ایرانی از صفحه‌ی جهان بر اُفتَد؛ زیرا که ملّت وقتی که بدین درجه بی‌غیرت شوند، که 10 میلیون [از] ایشان شب و روز در اشدّ شکنجه و عذاب به‌سر بَرَند و قوّه‌ی این با دو نفر ظالم تاب مقاومت نیاورند، یا زبان به مکالمت گشایند، نداشته باشند؛ همان بهتر که رهسپار عدم گردند و آخرت را معمور فرمایند. «وَالعَاقِبَهُ لِلمُتَّقیِن»(۱۵). نال[ه]های وجدانی اهالی ایران، از دست این علمای نادان، تا عنان آسمان می‌رود و عجب این [است] که گوش ملا نادان‌ها، نال[ه]های ایشان را نمی‌شنـود، کـه فریــاد می‌کنند: ای قائدان امت محمد، و ای سیاسیان ملّت احمد، شما راه خلاص و نجات از دست افادات و خُرافات فاضل دربندی و شیخ میمندی را به ما نشان بدهید، از این که شما ماها را به راه حیات و طریق نجات و خلاص از فقر و فاقت دلالت نمایی، گذشتیم. آن‌قدر مسئله‌ی شکیّات و سهویات نوشتید، که ما در خدا هم شک کرده‌ایم. این‌همه از «استبراء» سُخن راندید و چکانه(۱۶) زدید، که نزدیک است از سر دیدن هم بگذاریم. آن قدر «فاسد» و «اَفسد» و «باطل» و «ناسخ فاسخ» در مُعاملات و مُبایعات و مُصالحات نوشتید، برای کدام معامله و تجارت است؟ در ایران که جُز بازار قُرمساقی، مَتاعی رواج ندارد، و جز سرمایه‌ی بی‌غیرتی، همه‌چیز کساد است. مال‌التِجارِه لاشه‌کشی به کربلا و مشهد و قُم، که این‌قدر فَسخ و اِبطال نمی‌خواهد. گُمرک مُردگان را که عثمانیان بی«لا» و «نَعَم» می‌گیرند و فتاوی شما رافضیان را به یک پاره هم نمی‌خرند. فتاوی نافذه‌ی شماها در حقّ ده بلیت خر دماغ خشک بابی، که حکم قتل و غارت اموالشان را بنویسید، بر حسب مبل پادشاهان ایران، به قوّه کارد میرغضبان و چوب فراشان جاری است و بس. دیگر کدام تجارت و چه مصالحه و مبایعت؟ بلی، مقدسین شما ۱۰ تومان ار بابت ردّ مظالم، آن هم پول سیاه، از حاکم شیراز یا کرمان می‌گیرد و ۲ کرور حقوق مسلمانان را بدان مصالحه می‌نمایند. یک نامرد نمی‌گوید این بی‌دینان مال که و حقّ کی را به وکالت از جانب کدام‌کس مصالحه می‌کند؟ آن حاکم احمق هم گمان می‌کند که آن حقوق رعیت را که بُرده و تَلَف کرده است و جُز «انتقام قَهر الهی» کسی نمی‌تواند آن را تلافی کند یا آنها را اداء و ایفا نماید؛ بدین ماست‌مالی و روباه‌بازی‌ها دُرست می‌شود. چنین نیست. شفاعت همه‌ی پیغمبران [هم] در حق این ستمکاران فایده[ای] ندارد. اگر خدای نباشد ز بنده‌ای خُشنود / شفاعت همه پیغمبران ندارد سود این روضه‌خوانان بدتر از شمر و سنان، بر سر منبر فتوای هتک پرده‌ی شریعت و تغییر اساس احکام نبوّت را علانیه می‌دهند، که هر کس یک‌قطره اشک شور در برابر دروغ و جعلیات بی‌فروغ ما بریزد، فوراً همه‌ی گناهانش، هرچند به‌قدر ریگ بیابان‌ها و برگ درختان باشد، بریزد [و] بی‌جواب و سؤال داخل بهشت گردد و در رفیق أَعلی بــا ائمه‌ی هُدی به‌سر بَرَد. چقدر این فتوا(۱۷) مردم ایران را بر ظلم و جور و خوردن حقوق یکدیگر و پامال نمودن مال و جان و ناموس مردمان جَری نموده، که فلان حاکم یا میرغضب خود را اقناع می‌کند، که الحمدالله، اگر چه هزاران خون ناحق ریختم و مال دو هزار فقیر و یتیم و بیوه‌زنان را چاپیدم، باز به سعادت گریه‌ی سیدالشهداء رسیدم. و دیگر خبر ندارد که لاینقطع، آه یتیمان و گریه‌ی بیوه‌زنان، که از ظُلم او به آسمان بالا می‌رود و گوش ملائکه را کر می‌کند و قَهر حضرت دادگر را چنان به‌هیجان آورده، که اگر در سینه‌ی خود «حسین‌ابن علی» مانند «شمر» پناه بَرد، از انتقام خدا خلاصی ندارد. حقوق این مردم بر روضه‌خوانان دروغگو، بیشتر از پادشاهان ظلم‌خو و ستم‌جو است؛ زیرا که شاید برای کسی‌که گرفتار یک ظالم نابکار است، از گریه و زاری، حالت فِراغتی دست دهد و ظالم را از کرده‌ی خود پشیمان و از ستم خویش نادِم و هَراسان سازد؛ امّا هر قدر مستمعین این روضه‌خوانان، بیشتر گریه و زاری می‌کنند، بر قساوت و ظلم اینان و قوّه‌ی جعاله و دروغ و افترای آنان می‌افزاید. اگر پادشاهان صورت حیات و زندگانی مردم را خراب و مُختَل می‌نمایند، هیچ‌گاه مردم را جَری و جَسُور بر فِسق و فُجور نمی‌سازند؛ ولی روضه‌خوانان آن رُعب و ترسی که أَساس شریعت پیغمبر بر او نهاده شده است، که باید از عِقاب و عَذاب حهنَّم ترسید و از حدود شریعَت تَجاوز نکرد، خراب نموده، گریه کنان «حسین‌ابن علی» بر حسب فتوای(۱۸) روضه‌خوانان، با کمال جُرأت و جِسارت، مُرتَکب هر مَعصیّت می‌شوند و از عَذاب شدید و تهدید و وَعید، باک و بیمی ندارند. چرا که قال‌الصّادِق: «مَن بَکی اَو اَبکی او تباکی علی‌الحُسَین وَجَبتُ لَهُ‌الجَنَّه» را جُنه(۱۹) و سپَر خویش قرار داده‌اند و آلَتِ خِرق سدّ شریعت و هَدمِ أَساس دین و ملّت کرده‌اند. حقّ روضه‌خوانان این است که او را زنده در ملاء عام پوست کنند و عبرت دیگران سازند، تا دیگر کسی بندگان خدا را به این جُرأت دعوت بر هَدم أَرکان شریعت و خرق پرده‌ی دیانت ننمایند. گمان ندارم آن‌قَدر ظُلمی که بر اولاد و أَحفاد و جنین‌های رحم زنان ایران و نطف[ه]های کمر مردان از روضه‌خوانان می‌شود، از فرعون که هزاران طفل [را] سر بُریده باشد؛ زیرا که ما از پیش نوشتیم که حالات عارضی مادران در اطفال «رحم»، البتّه خو و طبیعت اصلی می‌شود؛ و آن طفلی که مادرش در پای منبر روضه‌خوانان نشسته و انواع و اقسام صورت‌های موحش و مُدهش و مهول و مُرعب روضه‌خوانان نامرد از نیزه‌ی «سَنان‌ابن أَنس» و خنجر «شمر» و دریدن و بریدن بازوی «عبّاس» و «علی‌اکبر» مصور دماغ او نموده [است]. و از هول و هراس آن دروغ‌های بی‌اساس، بر خود لرزیده و یقه و گریبان دریده و بی‌تابانه زاریده و گرییده [است]، بیچاره جنین، تمام این تصورات و حالات در طبیعتش، أَثر رُعب و حُزن و غم و در رویش نماندن رنگ و ترس و عبوس و أَلم تولید نموده است. از این است که طبعاً تمام اولاد ایران و اطفال آن ویران مغموم و محزون و خائف و دلخون‌اند. و این نیست، جُز از ستم روضه‌خوانان، که در حقّ اطفال و جنین رحِم مادران، که با کمال بی‌شرمی و بی‌حیایی به دروغ خواندن می‌کنند. بلی، یک طبقه از مردم ایران، از دایره‌ی ظلمه خارج‌اند و در عدد مظلومین محسوب [شده] و ایشان همان بچگان در رحم مادران‌اند، که تمام ظلم‌های «پدر» و «مادر» و «شاه» و «رعیت» و «ملاها» و «روضه‌خوان‌ها» بر آنها وارد می‌شود. و از ظلم هر طبقه، در طبع جنین یک أَثر مخصوص تولید می‌گردد، که تا وقت مرگ، آن داغ از جَبین چِنین جَنین مَحو نخواهد شد. بدی هئیت و زشتی قیافت أَطفال، از أَثر بی‌میلی و بی‌رغبتی پدران است در حقّ مادران ایشان، که در وقت انعقاد نُطفه، از کمال و ایفای آن، به مَسرَّت و شادمانی قصور و توانی کرده‌اند. اخلاق رذیله، از دسیسه و حیله و خوف و رعب و مکر و دروغ اطفال یا آن همه وحشت و دهشب و بیم و خشیَّت، از أَثر حیله و دسیسه‌ی مادر است، که در زمان حمل نموده[است]. بلاهت (۲۰) و بلادت(۲۱) و سفاهت و کمی حوصله و کوچکی بطن دماغ و خرابی مشاعر و مدارک اطفال، از أَثر نامربوط‌های ملا نادان‌ها است، که مادرش شنیده و خیالات فاسده‌ی مملکت «هورقلیا» و عوالم اوأَدنی و دوزخ و نکیر و منکر نموده، که همان اوهام بی‌ارتباط و خیالات بی‌قیاس، در دماغ جنین بیچاره اساس گرفته است و انتظام طبیعی دماغش را محور و ابطال و هرج و مرج کرده است. آن لرزش‌ها و بی‌انانیت‌ها و عجز و پستی‌ها و لایه و سستی‌ها و تن به هر رذالت و ستم در دادن‌ها، از أَثر ستم و ظُلم پادشاهان بی‌ایمان و حکام و فَرّاشان و ضابط و داروغگان ستمکار ایران، در طبع فرزند بیچاره، به توسط خون و خیال فکر مادر و پدر پیدا شده است، که از نام «فرّاش» می‌ترسد و از صدای «سرباز» می‌لرزد. و صورت‌های مدهش و مرعب و هول و هراس‌های نابگاه و حُزن و غم‌های بی‌جا و افسردگی و پژمردگی دائمی و دل‌مُردگی مستمرّی، تماماً از أثر بی‌حیاگری‌ها و دروغ‌گویی‌ها و جعلیات و هرزه‌سرایی‌ها و گریزهای روضه‌خوان‌ها در طبع جنین، راسخ و ریشه‌دار گشته است: «اَلا لعنهُ‌الله عل‌(۲۲( القَومِ الظّالِمین»(۲۳) پانویس‌ها: ۱) عتاب‌شده، سرزنش‌شده. ۲) در اصل: شیمیا. ۳) از عطل، أَخذ شده است، به‌معنای بیکار گذاشتن، باطل‌ساختن، بیهوده رهاکردن، معطل‌کردن. ۴) حیز، جای، مکان، کرانه‌ی هر چیز. ۴) در اصل: ان. ۵) سوره‌ی تکویر – ۸ و ۹. ۶) غُرغُر کردن. ۷) درد پیاپی و بریده کردن. ۸) سرباز. ۹) کربت، دلگیری، حُزن. ۱۰) سوره‌ی شعراء – ۱۲۷، «و کسانی که ستم کرده‌اند، به‌زودی خواهند دانست به کُدام بازگشت‌گاه برخواهند گشت». ۱۱) حکم از آن کسی است که غالب (پیروز) است. ۱۲) انگلیس. ۱۳) در اصل: نه‌بینند. ۱۴) سوره‌ی اعراف -128، «و فرجام (نیک) برای پرهیزگاران است». ۱۵) چکه چغانه، مردم کوشنده به تعبیری چانه‌زدن. ۱۶) در اصل: فتوی. ۱۷) در اصل: فتوی. ۱۸) جنه، سپر. ۱۹) ساده‌دلی، ضعف تدبیر، سُستی رأی. ۲۰( کُند ذهن بودن، کُند هوشی، کاهل‌شدن. ۲۱) در اصل: علی‌القوم. ۲۲) سوره‌ی هود -۱۸، «هان! لعنت خدا بر ستمکاران باد».