A Forum on Human Rights and Democracy in Iran - Gozaar: تعهد اجتماعی شاعر و خلق زیبایی تعهد اجتماعی شاعر و خلق زیبایی ================================================================================ mostofib در ۰۹/۰۶/۱۳۸۹ ۱۶:۴۲:۰۰ اسماعیل خویی شاعر برجسته ایرانی، سال های سال است که جلای وطن کرده و در لندن زندگی می کند. اشعار دکتر خویی غالباً حال و هوای سیاسی و اجتماعی دارند و گاه مستقیم به احوال سیاسی حاکم برمی گردند. با او گفت و گویی کرده ایم درباره سیاست و شعر و نقش هنرمند در حرکت های مردمی. در حرکت مردمی رخ داده که جنبش سبز نام گرفت، نقش هنرمندان و اهل ادبیات را چطور دیدید؟ این نقش در آینده چطور خواهد بود؟ در آینده بی هیچ تردیدی نقش خواهند داشت. در این زمینه موضوع به اندازه کافی که هنرمندان به آن بپردازند در کار هست و وقتی که این سرپوش سانسور و دروغ از روی چهره فرمانفرمایی آخوندی برداشته شود و حقایق آنچنانکه که پیش آمده در دسترس مردم باشد، البته که هنرمندان هم از آن استفاده خواهند کرد. به ویژه در گستره رمان، من تردید ندارم که پس از به درک واصل شدن فرمانفرمایی آخوندی، این قضایا موضوع رمان نویسی و قصه کوتاه خواهد بود. در شعر هم خواهد بود، منتها شعر یکی از تفاوتهایش با رمان و قصه در این است که بیشتر به آن چه که اکنون هست می پردازد تا به گذشته. این که فرمودید شعر به آن چه اکنون هست می پردازد،این را باید در شعرای در تبعید جست و جو کرد یا شاعران داخل ایران؟ من اول باید بگویم ما از دید تاریخی و مردم شناسانه در یک ایران دو پاره زندگی می کنیم، از دید هنری هم چنین است. یعنی پس از آن که فرمانفرمایی آخوندی روی کار آمد و چهره خودش را خیلی زود به مردم شناساند، بسیاری از مردمان ایران ناگزیر شدند که ترک میهن کنند و هیچ گاه دستکم از مشروطیت به این سو و حتی از برخی نظرها از حمله مغول یا عرب به این سو، یک چنین مهاجرت بزرگی در ایران بوجود نیامده بود. این یک اکسدوس است؛ یعنی مهاجرت دسته جمعی از نوعی که یهودیان داشتند در دوران باستان یا دوران هیتلر. به همین دلیل وقتی که هم اکنون چیزی بین سه تا چهار میلیون از جمعیت ایران بیرون از ایران زندگی می کنند، طبیعی است که شماری از هنرمندان ایران هم در این میان باشند. حالا من نمونه وار درباره شعر سخن می گویم. بسیاری از این حرف ها را می توانید در زمینه دیگر هنرها نیز گسترش دهید. شعر در ایران و بیرون از ایران یک تفاوت بنیادی دارد و آن این است که شعر ایران در داخل هرگز در هیچ دورانی این همه زیر سانسور نبوده و در بیرون از ایران هرگز از این همه آزادی برخوردار نبوده است. در ایران شاعر مجبور است که در گستره های سیاسی تقریباً خفه خون بگیرد و چیزی نگوید مگر آن که آماده باشد با روبرو شدن با انواع سانسور از سانسور واژگانی و ساختاری در کارش تا دستگیر شدن و زندانی شدن و شکنجه و اعدام. ما داشته ایم شاعرانی که اعدام شده اند. سعید سلطان پور نخستین شان بود،آما واپسین شان نبود. قتل های زنجیره ای هم که پیش آمد چند چهره از آنها شاعر بودند. الان هم شاعران جوان سخت در خطر هستند. فقط شاعران جوان؟ یک نکته را یادآوری کنم که فرمانفرمایی آخوندی هنرمندان را به دو بخش تقسیم کرده: هنرمندان پیر و جا افتاده و نام آور و دوم هنرمندان جوان تر و هنرمندانی که توانایی این را دارند که به زودی به چهره فرهنگی تبدیل شوند. آن دسته اول یعنی هنرمندان جا افتاده را سپرده است به خدا و صاحب الزمان و دعا می کند که هر چه زودتر بمیرند، اما بعد از سعید سلطان پور می داند که کشتن یا حتی اذیت کردن آنها هزینه زیادی خواهد داشت برایشان. این است که مثلاً سیمین خانم بهبهانی الان شعرش را می گوید و از مصونیت ادبی برخوردار است. از این نظر همتایان خودم را در ایران، آنهایی که خفه خون گرفته اند و از ترس در پستوی خودشان پنهان شده اند، بسیار سرزنش پذیر می دانم. براستی کاری را که به آسانی می توانند بکنند، نمی کنند و این جای دریغ و گلایه دارد. درود بر سیمین جان بهبهانی البته؛ بانوی آزادی و شعر امروز ایران. اما جوان ترها فرق می کنند. وزارت اطلاعات فرمانفرمایی آخوندی برایشان پرونده می سازد و از آغاز که استعدادشان را نشان می دهند، زیر نظر هستند و آن گاه که ببینند دیگر دارند خطرناک می شوند، به سراغشان می روند. تفاوتی می بینید در زبان شاعر داخل ایران و شاعر در تبعید؟ شاعران و هنرمندان بیرون از ایران از هفت دولت آزادند و این است که تفاوتی در کار آمده میان زبان شعر در ایران و زبان شعر در بیرون ایران. زبان شعر سیاسی و اجتماعی ایران در زمان شاه سمبلیک بود، نمادگرایانه بود. شاعران نیمایی با یک زبان سمبلیک یا نمادگرایانه ، تعهد اجتماعی و سیاسی خودشان را انجام می دادند. آن زبان اکنون در ایران کاربرد ندارد دیگر. به این دلیل که یک، سانسورچیان کنونی، شعرخوانان زمان شاه بودند و از دست پروردگان خود ما یعنی شاعران نیمایی بودند و با زبان ما آشنایی دارند و دوم این که تفاوت بود میان سانسورچی شاه و سانسورچی خمینی. تفاوت از زمین تا آسمان است.سانسوری که در زمان شاه انجام می شد یک سانسور زمینی بود، یک سانسور معاصر بود. به هر حال نظام شاه یک نظام بورژوایی و قرن بیستمی بود، ولی نظام خمینی یا نظامی که خمینی بنیاد نهاد بر پایه ولایت مطلقه فقیه، یک نظام روستایی است و برخوردش هم با همه چیز همین برخورد است. در زمان شاه سانسورچی شعر، یک وظیفه اداری را انجام می داد. این کار را با وجدان ناراحت انجام می داد تا حقوقش را بگیرد و برای همین می شد با او چانه هم زد. من خودم هم این کار را کرده ام. اما سانسورچی مسلمان خیال می کند که وظیفه دینی اش را انجام می دهد و با این کار قصری در بهشت برای خودش خواهد ساخت. برای این است که می زند به ریشه و بسیار بی رحمانه رفتار می کند. برای همین است که سانسورچی خمینی، دشمن شاعر، نویسنده و هنرمند است. این سانسور باعث می شود که زبان شعر در ایران دچار خفقان باشد و زبان شعر در بیرون از ایران از هفت دولت آزاد باشد و برهنه شود و بی پرده. البته همچنان که خطر در داخل ایران خاموشی شعر است،این خطر در بیرون از ایران، رسیدن به شعار است. ولی معمولاً شاعران جوان تر و کم تجربه تر با اینها روبرو می شوند. شاعرانی که کار خودشان را بدانند و بینش و دانش خود را داشته باشند، راه خودشان را پیدا می کنند. این جنبش معاصر و خیزش مردم چقدر در کار خود شما تاثیر داشته؟ حقیقت این است که نه تنها این خیزش، بلکه فرمانفرمایی آخوندی از لحظه روی کار آمدنش در کار من بسیار بسیار موثر بوده. البته من در زمان شاه شعر دوگانه ای می سرودم. چندی پیش نخستین دفتر شعرم را که در هفده سالگی به نام «بی تاب» چاپ شد، به دست آوردم، دیدم در آن زمان غزلی گفته ام با این مطلع: به اقتضای زمان انقلاب باید کرد حقوق ضایع خود اکتساب باید کرد یعنی من در زمان شاه هم درگیری سیاسی اجتماعی با نظام سیاسی کشور داشتم، اما هرگز نه به این گستردگی. این طور نبود که بدبختی هایی که برای میهنم بوجود می آید من را هر روز یک بار دیگر به اندیشه فرو ببرد و خوب، این یعنی اثر ژرف که دیر یا زود بازتاب خودش را در شعرم پیدا می کند. خلاصه این که بی آن که من خواسته باشم، شعرم پس از ملاخور شدن نظام- به قول زنده یاد شکرالله پاکنژاد- بسیار بسیار اجتماعی تر و سیاسی تر شده. شعر من دچار سیاست است. البته آن چه که تعهد هنرمند نامیده می شود پیوند مستقیم دارد با میزان آزادی در جامعه. هر چه گستره های آزادی های شهروندی در یک جامعه گسترده تر باشد، شمار نمودهای سیاسی کمتر می شود و برعکس، هرچه گستره آزادی کمتر باشد و مردم از آزادی های شهروندی کمتری برخوردار باشند، شمار نمودهای سیاسی بیشتر می شود. در یک کشور پیشرفته اروپایی، بسیار کم با کارها و کردارهایی از سوی مردم برخورد می کنید که دولت آنها را کارها و کردارهای سیاسی تلقی کند و ناگزیر باشد که برای دفاع از خودش دست به کاری بزند. اینجا کارگرها برای حقوق خودشان هر روز به خیابان ها می آیند و شعارهایی هم برضد دولت می دهند، اما کاری که دولت می کند این است که پلیس را می فرستد تا امنیت آنها را تامین کند و نگذارد که کسی مزاحم آنها بشود. اما برای مثال در ایران معلمان می آیند که ما شش ماه است حقوق نگرفته ایم و داریم از گرسنگی می میریم، دولت می افتد به جانشان با چماق و گلوله که دارید محاربه می کنید. یا دختر ما که مانتوی تنگی پوشیده، برای آن که آخوند زن ندیده را تحریک نکند، می گیرند و می گویند که بر ضد ارزش های اسلامی عمل کردی و آن بلایی را سرش می آورند که خودتان می دانید و لازم نیست که یادآوری کنم. برای همین در اروپا شعرهای به راستی اجتماعی و سیاسی بسیار کمیاب هستند. اما در ایران، این شاعر نیست که می خواهد به سوی سیاست برود، این سیاست است که به سوی شاعر می آید. من با این آرزو شعر سیاسی و اجتماعی می گویم که روزی برسد که مردمان ما از همه آزادی های سیاسی و اجتماعی و هم حقوق شهروندی برخوردار بشوند و شاعر این بار سنگین تعهد را بر دوش و هوش خودش نداشته باشد و به خلق زیبایی بپردازد که وظیفه اصلی شاعر است.