نجابت اغراق شد | مقاله‌ | صفحه اصلی

نجابت اغراق شد

معضل اساسی زنان و جامعه‌ی سنتی ایران

نجابت اغراق شد

۱۰ اسفند ۱۳۸۵ شهرنوش پارسی‌پور
اندازه حروف Decrease font Enlarge font

 

الف: نجابت اغراق شده، معضل اساسی زنان و جامعه

یكى از مشكلاتى كه جامعه‌‌ی ایران امروز را با خطر تلاشى مواجه كرده است، نجابت مبالغه شده‌ی دختران و زنان ایرانى‌ است. گرچه این نظر ممکن است شگفت‌انگیز تلقى ‌شود؛ اما واقعیت است. در تعریف سنتى شخصیت زن و دختر بر این مسئله تاكید شده كه «نجابت» نه تنها فضیلت، بلكه اجبار زندگى یك زن است. دختر باید باكره و با لباس سپید عروسى به خانه‌ی بخت خود برود و با كفن سفید آن را ترك كند. حتی پیش از انقلاب1357، در جامعه‌ی سنتی ایران، این مسئله چنان با فشار در مغز دختران و زنان فرو رفته بود كه دیدن باکره‌هایی كه از مرز پنجاه سالگى هم گذشته بودند چندان نامعقول به نظر نمى‌رسید. اما واقعیت این است كه همه‌ی زنان تا این حد خوددار نیستند. دختران زیادى در جوانى بكارت خود را از دست مى‌دهند. جامعه براى این گونه از زنان «نانجیب» راه‌حل مشخصى پیدا كرده است: پذیرش بی‌آبرویی و تنهایی، یا فاحشه‌خانه.

 جامعه‌ی سنتى ما كوچك‌ترین تعریفى از میانگینی بین نجابت و نانجیبى ندارد؛ هرچند كه خود به دلیل نیاز این میانگین را پیدا كرده است. در بخش سنتی جامعه، زنان به اصطلاح نجیب زیادى هستند كه شوهر خود را به دلیلى از دست مى‌دهند. این زنان در شكل سنتى سلسله‌اى از مشاغل را به خود اختصاص مى‌دهند. آنها آزاد هستند تا به مشاغلى از قبیل رختشویى، كلفتى، كارگرى حمام، مشاطه‌گرى، دلالگی ازدواج، یا كارگری خرده پا  روى آورند. البته باید باور داشت كه جامعه‌ی سنتى ایران در مقایسه با جامعه‌ی سنتى هند از انصاف بیشترى برخوردارست. در نقاطی از هند زن شوى مرده را با جسد شوهر مى‌سوزاندند. این سنت كثیف در این اواخر تا حدود زیادى از میان رفته است. خود من در شهر «ورندابان» بیوه زنان كلكته را دیدم كه به این شهر مهاجرت كرده بودند. اینان زنانى بودند كه طبق سنت باید همراه جسد شوهر خود سوزانده مى‌شدند، اما زنده مانده بودند و چون از نظر هنجارهاى جامعه‌ی هند به دلیل زنده ماندن جزو گناهكاران طبقه‌بندى شده و موجودات مزاحمى تلقى مى‌شدند، دسته‌جمعى به آن شهر كه پایتخت كریشنا، خداى عشق، و لاجرم مكانى براى پذیرش گناهكاران است، رانده شده بودند. 
 
البته در ایران بیوه زن را به جرم مرگ شوهر نمى‌كشند، اما شك نیست كه زندگى بسیار سختى فراروى آنها قرار مى‌گیرد. نخستین گرفتارى این است كه زنان شوهردار به هیچ عنوان از بیوه زنان خوششان نمى‌آید. بیوه زن همیشه ممكن است به عنوان صیغه‌ی ارزان قیمت به رقیب آنها تبدیل شود. روشن است كه بیوه زن جوان و نجیبى كه داراى احساسات جنسى نیز هست چاره‌اى در برابر خود نمى‌یابد جز ازدواج، یا حداقل ازدواج موقت. احتمال شكل نخست بسیار كم است، چرا كه مردان، برطبق باورهاى اجتماعى كمتر راغب به ازدواج با زن بیوه هستند و ترجیح مى‌دهند باكره‌اى را به همسرى انتخاب كنند. اما شكل دوم بسیار امكان پذیر است. پس طبیعى به نظر مى‌رسد كه زنان شوهردار از معاشرت با زن بیوه یا بى‌شوهر احتراز داشته باشند. هنگامى كه در خانه‌ی مردمان عادى دنیا به روى بیوه زن بسته مى‌شود، باز دو راه پیش روى او قرار مى‌گیرد:
 
- به طرف فحشا برود،

- به معاشرت با دسته‌ی محدود‌ى از زنان رضایت دهد و بپذیرد كه موجود مطرودىست.

 من در این مقاله كارى با زنان به اصطلاح «نانجیب» ندارم؛ آنها موضوع مطالعه‌ی دیگرى هستند. موضوع كار در این مقاله دختران و زنان «نجیب» است. فرض بر این است كه آنان تنها یك نوع رابطه را برمى‌تابند و آن ازدواج قانونی و شرعى‌ست. در عین حال بنا را بر این مى‌گذارم كه آنان از هرنوع ارتباط همجنس‌گرایانه نیز احتراز دارند؛ چون بر طبق قواعد شرعى این نوع رابطه نیز گناه محسوب مى‌شود. مى‌ماند حالت سوم رفتار جنسى كه خود ارضایى باشد. این نیز از نظر شرعى كار زشتى‌ست؛ در نتیجه، طبیعى است كه دختر یا زن بى شوهر از انجام این كار نیز احتراز داشته باشد. به همین ترتیب است كه شمارى از مردم داوطلبانه به جمع راهبان مى‌پیوندند.
 
ب: مشکلات زنان و دختران «نجیب»

اما بحث من در اینجا درباره دختران و زنانى است كه نیاز جنسى  و ارتباط طبیعى با جامعه دارند، اما«نجیب» هستند و جز شكل مرسوم ازدواج شرعى نمی‌توانند رفتار دیگرى را بپذیرند. روشن است كه جامعه‌ی سنتی و مذهبى ما از این نوع انسان بسیار خوشش مى‌آید و براى این نوع دختران و زنان احترام زیادى قائل است. شاید نگاهی به محتوا و پرداخت دو فیلم از سینمای قبل و بعد از انقلاب به عنوان مثال، به روشن‌تر شدن موضوع کمک کند. در زمان شاه فیلمى دیدم كه گوگوش (خواننده‌ی مشهور) و بهروز وثوقى (از معروف‌ترین بازیگران سینمای ایران) در آن بازىمى كردند. نام فیلم را به خاطر نمى‌آورم )شاید همسفر یا یا پنجره باشد)،اما ترانه‌ی مشهور گوگوش،«كمكم كن، كمكم كن»، براى این فیلم خوانده شده است. موضوع فیلم، ماجرای دختر جوانى است که با مردى دوست شده تا با او ازدواج كند، اما بدبختانه دامنش لكه‌دار شده و مرد از ازدواج با او پرهیز دارد. در صحنه‌ی آغازین فیلم دختر با پیراهن عروسى به تن، پشت فرمان ماشین با شتاب دارد به شمال ایران مى رود تا مرد را وادار به پذیرش مسئولیت و ازدواج با خود كند. پدر ثروتمند دختر هم راننده‌اى (بهروز وثوقى) را مامور كرده تا دختر را تعقیب كند و سر از كار او درآورد. دختر به مرد مى‌رسد و متوجه مى‌شود كه ازدواج امكان پذیر نیست (دقت كنید كه دختر باردار نیست، بنابراین بخش اعظم مشكل حل شده تلقى مى‌شود) از اینجا به بعد دختر چندین بار دور از چشم همه اقدام به خودكشى مى‌كند و هربار راننده‌ (وثوقی) كه همانند «چشم وجدان» مراقب اوست، به گونه‌اى كه دختر متوجه نمى‌شود، نجاتش مى‌دهد. عاقبت راننده مجاب مى‌شود كه با دخترى نجیب رو در روست و كار به جایى مى‌رسد كه دخترخجالت زده و از دست رفته و «ذاتا نجیب» با راننده كه بسیار از خود او فقیرتر است ازدواج مى‌كند.  فیلم به گونه‌اى پیش مى‌رود كه ببیننده باور كند كه راننده به راستى مردى جوانمرد و بخشنده است.

 نمونه‌ی دیگر، فیلمى است به نام «كافه ترانزیت» (ساخته‌ی کامبوزیا پرتوی) درباره‌ی یك زن براستى «نجیب» و در عین حال مستقل و قوی كه به نظر من یكى از زیباترین فیلم‌هاى ایرانى است. قهرمان این فیلم زن شوى مرده‌اى ست كه مجبور است بر طبق سنت با برادر شوهرش ازدواج كند. مرد همسر دارد. همسر مرد و مادر فلج مرد به خواستگارى زن مى آیند، اما زن با ظرافت از ازدواج سر باز مى‌زند و در عوض تصمیم مى‌گیرد قهوه‌خانه‌ی شوهرش را دوباره راه‌اندازى كند. فیلم شرح مبارزه‌ی زن با برادر شوهر و ماجراى عشق بى‌فرجام او نسبت به یك راننده‌ی یونانى‌ست. در هر دو فیلم كه در دو مقطع زمانى پیش و پس از انقلاب ساخته شده‌اند، یك نكته مسلم است: زن باید نجیب، ساكت، مودب، فروتن، كم حرف، خجول، سر به زیر و شرمنده باشد. در فیلم نخست گوگوش دایم شرمنده است و دایم خودكشى مى كند. در فیلم دوم، زن- با آن که «گناه»ی هم مرتکب نشده، خودش را در آشپزخانه‌ی قهوه‌خانه زندانى كرده و «فقط» آشپزى مى‌كند. ماجراى عشق او به راننده‌ی یونانى به نحوى پرداخته شده كه زن «هرگز» به او نرسد. در حقیقت این خود زن است كه در پاسخ خواستگارى مرد به او مى‌گوید «نه». اما روشن است که او تحت فشار سنت و فرهنگ حاکم است که «نه» می‌گوید. نكته اینجاست که اگر در فیلم نخست گوگوش خودكشى نمى‌كرد و در برابر مردى كه به او پشت كرده بود شانه بالا مى‌انداخت و به دنبال سرنوشتش مى‌رفت، تمام محبوبیت خود را از دست مى داد؛ و در فیلم دوم، اگر زن به عشق مرد یونانى پاسخ مثبت مى‌داد، بدون شك گروه سینماروندگان ایران خاطره‌ی او را طرد مى‌كردند. زن نجیب همیشه در برابر عشق مرد بیگانه باید بگوید نه.
 
اما در متن زندگى واقعی چه حادثه‌اى رخ مى‌دهد؟ آشنایی داشتم به نام پروانه. این زن آنچنان «نجیب» بود كه هنگامى كه در سن سى‌و‌سه سالگى عاقبت تن به ازدواج داد، بوسه‌ و نوازش همسرش را به مثابه‌ی عشقبازى تلقى كرد و دچار این احساس شد كه دیگر نجابتش از دست رفته است. نجابت مبالغه شده‌ی او تا آنجا پیش مى‌رفت كه آمیزش شرعى را نیز گناه تلقى مى‌كرد. او البته مجبور شد از شوهر معتادش طلاق بگیرد و باز هم تنها زندگی کند. در اواخر عمرش، دایم دچار این وحشت بود كه دیگران دارند به او می‌خندند؛ و من متوجه مى‌شدم كه احیانا در زندگى گاهى به نیاز طبیعی جنسی خود اندیشیده یا خود‌ارضایى كرده است؛ و حالا می‌پندارد که آن چشم نامرئى كه در فضای جامعه‌ی سنتی معلق است، او را دیده و به همه خبر داده است. چشم نامرئى انقلاب كه بیشتر از هرچیز اسافل اعضاى زنان را هدف قرار داده بود، دایم مراقب او بود. این را به عنوان تجربه‌ی شخصى مى‌گویم، چرا كه من نیز دایم این چشم نامرئى را خیره به خود حس كرده‌ام.
 
دختر یا زن نجیبى كه داراى احساسات جنسى نیز هست، از نظر خودش موجود بسیار كثیفى‌ست. یاد یكى از دختران زندانی مى‌افتم كه تواب نشده بود، اما مثل تواب‌ها دچار شرم و پشیمانی بود. او یكبار در حضور هم‌بندانش اعتراف كرد كه احساس مى‌كند تكه لجنى بدبو و گندیده است و باید خود را اصلاح كند. دختر دیگرى در برابر پافشارى غیرعادى رئیس زندان كه اصرار داشت همه‌ی زندانیان، اعم از دختر و پسر «نانجیب» هستند، اعتراف كرد كه یكى از دلایلى كه به ستاد سازمانى‌شان مى‌رفته تمایل به دیدن پسرها بوده است. این «اعتراف ترسناك» غلغله‌اى در میان دیگر زندانیان دختر انداخت و پس از بازگشت او به بند آنقدر با وى كلنجار رفتند تا دختر جوان با خوردن دواى نظافت خودكشى كرد.

پ: «انقلاب»، یا جنگ «زن نجیب» برای گریز از زندان خانگی؟

بگذارید یک لحظه از زاویه‌ای غیر از نظرگاه‌های معمول به انقلاب ایران و درگیری‌های سیاسی‌اش نگاه کنیم. به نظر شما دلیل اصلى كشته شدن هزاران دخترى كه در مقطع سال‌هاى ١٣٦٠ تا ١٣٦٧ به زندان افتادند و اعدام شدند چیست؟ من بر این پندارم كه نجابت از حد گذشته‌ی آنان دلیل اصلى جذب‌شان به سازمان‌هاى مختلف سیاسى شده بود و مثال‌هایی نیز برای این نظر خود مطرح خواهم کرد. آنان كه از قالب تنگ مذهب به ستوه آمده بودند با امیدوارى خود را به آغوش اندیشه‌هاى مختلفى انداخته بودند كه شاید به آن‌ها فرصت حركت بیشترى بدهد؛ كه البته «چوپان» از راه مى رسد و خشمگین از «طاغى» شدن گوسفندان همه را به سیخ مى‌كشد. حالا البته از این بعد است كه «زن نجیب» در ایران معناى جدیدى مى‌یابد.

 با «كشف حجاب» در زمان رضاه شاه و باز شدن در مدارس و دانشگاه‌ها به روى زنان، ناگهان تعریف سنتى از زن تغییر شكل داد. حالا زن مى‌توانست درس بخواند و كار كند. از این به بعد است كه ما با انبوه زنانى روبرو مى‌شویم كه وارد حوزه كار در اداره‌ها و كارخانه‌ها مى شوند. بسیارى از این دختران براى همیشه بى‌شوهر مى‌مانند، چرا كه جامعه سنتى نمى‌تواند زنى را كه از خانه بیرون مى‌رود برتابد. اما بسیارى از آنها هم ازدواج مى‌كنند و هسته‌هاى جدیدى از خانواده شكل مى‌گیرد كه با خانواده‌هاى سنتى متفاوت هستند. اینان زنان و مردانى هستند كه در محافل مختلط معاشرت مى‌كنند، به سفر كنار دریا مى‌روند و مایو مى‌پوشند، به اروپا سفر مى‌كنند در مجالس رقص حضور پیدا مى‌كنند و برحسب الگویى كه از فرنگ آمده زندگى نوینى را مى‌آغازند، بى آن كه «نانجیب» باشند.
 
اما بعد ناگهان انقلاب و حاکمیت اسلامى آن از راه مى‌رسد؛ با چند ویژگى قابل تامل. نخست آن كه از آغوش لمپنیسمى برخاسته كه تمام زنان کار مند، از منشى ادارات تا پرستار بیمارستان، را فاحشه تلقى مى‌كرده و تمام مدیران و پزشكان كراوات‌دار را «خر افساردار» (این اصطلاح را از یكى از همین لمپن‌ها شنیده‌ام) به شمار می‌آورده است. فراموش نکنیم که خانم فرخ‌رو پارسا، نخستین وزیر مونث ایران در زمان شاه (وزیر آموزش و پرورش) پس از انقلاب از جمله به اتهام « به فحشا کشاندن دختران» دستگیر و اعدام شد.
 
دومین ویژگى بسیار قابل تامل آن، حمایت برخی از نیروهاى چپ – از جمله و به ویژه حزب توده‌ی ایران (حزب کمونیست طرفدار شوروی)- از آن است. حزب توده که قاعدتا از نظر تئوریك باید مى‌دانست که دولت تكنوكرات شاه پیشروتر از آخوندهاى محافظه‌كار است، با تهییج روحیه‌ی «انقلابی» و حمایت از حاکمیت جدید مذهبی، ریسک کرد و بر لبه‌ی تیغ گام برداشت. از آنجایى كه در آن مقطع  تكیه بر مفهوم پرولتاریاى پیشرو ممکن نبود، جو تهییج ‌شده‌ی «انقلابی» و انواع و اقسام تئوری‌پردازی‌های تندروانه، تیغ را به سوى «بورژوازى كمپرادور» می‌گرداند و هر آن‌چه «بورژوازى نوخاسته‌ی وابسته به خارج» ساخته بود، همراه با فرهنگ آن، باید نابود می‌شد.
 
گرچه از عوامل دیگرى نیزمى‌توان نام برد، اما من این‌جا مایلم از سومین عامل كه به گمان من یكى از مهم‌ترین عوامل این انقلاب است نام ببرم: تمایل ترسناك «زن نجیب» به بیرون آمدن از خانه. در حقیقت مدت‌ها بود که زنان وابسته به نیروهاى مذهبی درك كرده‌ بودند كه زندگى اسفبارى دارند. به آنان، به این جرم كه دبیرستان و دانشگاه مركز فساد است، اجازه‌ی ادامه‌ی تحصیل نمى‌دادند. طبیعى‌ست كه در چنین حالتى درهاى تمام ادارات و كارخانه‌ها نیز به روى آنان بسته است. این در حالیست كه مردان این قشر اجتماعى نیز در زیر فشار كار كمر خم كرده‌اند. نظام نوپاى صنعتى متوجه تشكیل خانواده‌هاى كوچك شده؛ اما این مردان اغلب باید جمع كثیرى را نان بدهند در آخرین تحلیل آنها به این نتیجه می‌رسند که «بد نیست كه زن‌ها هم درس بخوانند و كار كنند، به شرط آن كه من رئیس‌شان باشم، نه شاه.» در حقیقت زن در تمام تاریخ كار كرده است، اما كارى كه اسم و رسم نداشته و رابطه‌ی مستقیم هم با جامعه و روابط اجتماعی نداشته است. اما جامعه‌ی مدرن و كارهاى نوین، به بیرون رفتن از خانه و شرکت در روابط اجتماعی نیازمند است. اینجاست كه مرد سنتى درمی‌ماند و نمى‌تواند تصمیم بگیرد. سرگذشت مادر مثنى نمونه‌اى از این نوع زنان است و عواقب فاجعه بار اجتماعی و سیاسی آن. من شرح زندگى او را در کتاب خاطرات زندان آورده‌ام، اما به مناسبت مطلب در اینجا نیز آن را بازگو مى‌كنم. قصه‌ی «مادر مثنی»، سرنوشت بخش بزرگی از جامعه‌ی سنتی ماست، و عواقب آن، به شکلی سرنوشت امروز ایران را رقم زده است.
 
خانواده‌ی مادر مثنى، پسران خود را براى تحصیل به مدرسه فرستاده‌اند، اما به او حتى اجازه‌ی تحصیل در دوره ابتدایى را هم نداده‌اند. بعد، براى این كه «نجیب» بماند، در سن نه سالگى به عقد آقاى مثنى درآمده و از همان سن در خانه محبوس شده است. از سن سیزده سالگى هم شروع به زاییدن كرده و به مرور شش بچه، چهار پسر و دو دختر به دنیا آورده است. آقاى مثنى از نوع مردان شكاك است. او گاهى اوقات بى موقع به خانه مى‌آید و به تمام زیرزمین‌ها و اتاق‌ها سرك مى‌كشد تا موجودات مجهولى را كه فکر می‌کند در غیاب او به خانه آمده‌اند شناسائى كند. ماهى یكبار نیز مادر مثنى را سوار تاكسى كرده و به خانه خویشاوندانش مى‌برد، اما در بازگشت تا چند روز بر سر او فریاد مى‌كشد كه چرا در تاكسى برگشته و به پشت سرش نگاه كرده، چرا لبخند زده، چرا...، مادر مثنى فطرتا از رده‌ی زنان نجیب است، اما دیگر تاقتش تمام مى‌شود. واكنش این زن بى سواد غرق شدن در بیمارى آسم است كه گفته مى‌شود بیشتر از مقوله‌ی بیمارى‌هاى روانى‌ست. او را به نزد دكتر مى برند. پزشك كه باید بیمار را معاینه كند به او نزدیك مى‌شود، اما آقاى مثنى آنچنان حالش بد مى‌شود كه پزشك مى‌گوید خانمتان را ببرید و هرگاه احساس كردید آماده‌ی معاینه ایشان هستید بازگردید. آقاى مثنى به خانه برمى‌گردد و نگران و مضطرب مى‌گوید كاش پزشك زن وجود داشت و من خانم را به آنجا مى‌بردم. یک از پسران مادر مثنى مى‌گوید پس اجازه بدهید خواهر ما درس پزشكى بخواند و مادر ما را در آینده معالجه كند. آقاى مثنى چنان خشمگین مى‌شود و در پاسخ به این جسارت (پیشنهاد درس خواند خواهرش) آن‌قدر به صورت پسرش سیلى مى‌زند كه صورت پسر باد مى‌كند.
 
ت: «آزادی» در زندانی به وسعت ایران

حالا از قضاى اتفاق آقاى مثنى ناگهان مى‌میرد و این قلمرو ملكوتى را كه به نام خانه درست كرده، براى مادر مثنى به ارث مى‌گذارد. زن است و شش بچه و بیست تومان پول. پسران با رژیم شاه مخالفند و به زندان مى‌روند. مادر مثنى دایم دم زندان است و نمی‌داند چه باید بکند. مخالفان شاه بیشتر و بیشتر می‌شوند و انقلاب مى‌شود. مادر مثنى كه از شادی بال درآورده، به عضویت بخش مادران سازمان مجاهدین خلق در مى‌آید. فعال است و دوندگى مى‌كند. با این حال، او هنوز همان زن نجیب سنتی باقی مانده است. در زندان، با اشاره به این دوران مى‌گفت از این كه عروسش دیر به خانه مى‌آمده وحشت زده مى‌شده و در برابر توجیه پسرش كه عروسش انسان مستقلى ست و حق دارد دیر به خانه بیاید، حیرت زده برجاى مى‌مانده است.

 من مادر مثنى را در مقطعى ملاقات كردم كه سه یا حتى گویا چهار پسر او اعدام شده بودند. این سرگذشت تلخ یك زن نجیب است كه بى آن‌كه دانسته یا خواسته باشد، سلسله‌اى بچه‌هاى ناراضى و انقلابى به دنیا آورده است. امثال مادر مثنى مجموعه‌ی انبوه زنانى را به وجود مى‌آورند كه برمبناى داعیه‌ی مبهمى در مخالفت با شاه به خیابان مى‌ریزند، اما به سرعت و در همان روزهاى نخست انقلاب متوجه مى‌شوند كه آیت‌الله بیشتر از شاه باعث گرفتارى آنهاست. نسلی از آنان در همان دوران نابود می‌شود. انواع زبل‌ترى از این زنان به سیستم تازه می‌پیوندند، بخش قابل ملاحظه‌اى از زنان تحصیل كرده را از ادارات بیرون مى‌ریزند و خودشان جانشین آنها مى‌شوند تا یك نظام ادراى كلافه كننده را بوجود آورند. اما زمان می‌گذرد و نسل تازه‌ای پا به میدان می‌گذارد که اگرچه هنوز مدعی ضدیت با «نجابت» نیست، اما دیگر پذیرای «زندان» هم نیست، چه در خانه، چه در اجتماع.  
 
ث: مفهوم نجابت در ایران پوست می‌اندازد

دیروز حادثه جالبى اتفاق افتاد. ساعت یازده و نیم صبح به سوى ورزشگاه مى‌رفتم. در راه متوجه شدم كه لوله آب تركیده و كارگران گودالى به عمق و قطر دو متر در دو متر ایجاد كرده‌اند تا لوله را تعمیر كنند. از آنجا كه آب به بیرون فوران مى‌كرد، ماشینى هم آنجا ایستاده بود و آب‌ها را مى‌بلعید تا سیل راه نیافتد. در ورزشگاه روى تمام درها نوشته شده بود آب قطع است. ساعت یك و نیم بعد از ظهر از ورزشگاه بیرون آمدم. كنجكاوانه در مسیرى رفتم كه گودال كنده شده بود. علاقمند بودم بدانم كار تا كجا پیشرفت كرده است. هرچه گشتم نه گودالى پیدا كردم و نه حتى سطحى كه از خاك پر شده باشد. كارگران نه تنها گودال را پر، بلكه آن را آسفالت هم كرده بودند. فكر كردم که این، روش كار كردن در جامعه‌اى ست كه چندان ادعاى نجابت ندارد، و آنجا، آنجا كه زن زانیه را سنگسار مى‌كنند، بعد زنان را تشویق مى‌كنند كه صیغه شوند، و در همان حال تعریفى كه از زن به دست مى دهند، موجود ضعیفی است که كنار اتاق نشسته، كودكى را در آغوش دارد و در حالى كه او را شیر مى‌دهد قطره اشكى هم از چشمانش سرازیر است. در آن جامعه گودال‌هایى كه كنده مى‌شود ماه‌ها و سال‌ها به جاى خود باقى مى‌ماند. اى كاش گودال‌ها مادى باشند. بدبختانه این «گودال‌ها» اغلب معنوى هستند.

 شعله‌هاى جنگى كه امروز در ایران زبانه مى‌كشد و بنیان هستى ایران را دارد به باد مى‌دهد، در حقیقت جنگ «زن نجیب» است با مرد اقتدارگرا. زن نجیبى همانند مادر مثنى در نبردى تلخ، رودر روى پدر سالار ایستاده است. او آن زن اسطوره‌اى ست كه هزاران سال پیش كشته شده تا از اندرونه‌ی جسدش این موجود الكن و برده‌خو و بره‌خو بیرون كشیده شود. این جنگ ترسناكى‌ست كه هرروز تلفات بیشترى مى‌دهد. جنگ سنت است با مدرنیته، و در عین حال با خود. جنگ چاله‌هاى پرنشده‌ی روحى است با هیبت ظاهرى نجابت. این جنگ دوشیزگانى‌ست كه به میل خود بكارتشان را، بدون میل شدید جنسى، از دست مى‌دهند تا به «پدر‌سالار» دهان كجى كرده باشند. با این حال، باید پذیرفت كه مفهوم نجابت دارد در ایران پوست مى‌اندازد. زندان‌های کوچک زنان «نجیب» در خانه‌ی مردان سنتی دیگر قابل تحمل نبود، پس «جنگ سنت با مدرنیته» به کمک آمد و تا تمام ایران را تبدیل به فضایی کند که «زندانی‌های نجیب» بتوانند در آن به کار و زندگی و گسترش روابط اجتماعی بپردازند. اما همین عوامل، یعنی کار و تحصیل و روابط اجتماعی است که که عاقبت در تناقض و تقابل با دیوارها و محدودیت‌ها، دوباره زمینه‌ساز تغییر خواهد شد. این بار هم به نظر می‌رسد که زنان ایران بانی اصلی تغییرات آینده باشند؛ اما از منظری دیگر، و به جانبی دیگر. 

 

Subscribe to comments feed نظرات (۰ نوشته شد):

مجموعه نتایج: | نمایش:

نظر خود را بنویسید

لطفا کد امنیتی را وارد کنید:
  • ارسال به دوستان ارسال به دوستان
  • نسخه چاپی نسخه چاپی
  • نسخه ساده نسخه ساده
  • لینک دایمی لینک دایمی
Balatarin Add to your del.icio.us Facebook Donbaleh Digg this story

درباره نویسنده

Shahrnush  Parsipur

شهرنوش پارسی‌پور

شهرنوش پارسی پور یکی از مطرح‌ترین نویسندگان زن ایرانی است و پس از سیمین دانشور، نخستین زن رمان نویس ایرانی، از معدود رمان‌نویسان موفق مونث در یکی دو دهه‌ی پیش و پس از انقلاب 1357 به شمار می‌رود. پارسی‌پور در بهمن 1324 در شهر تهران متولد شد، در رشته‌ی علوم اجتماعی از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد و در سال 1346 ازدواج کرد. نویسندگی را از سیزده سالگی آغاز کرد و از شانزده سالگی داستان‌هایش با نام مستعار در نشریات مختلف به چاپ می‌رسید. اولین رمان وی «سگ و زمستان بلند» نام دارد که در تابستان 1353 آن را به اتمام... ادامه...